عهد کردم تا، در جان و روحم با من یکی نشدی، تو را بر زمین نگذارم. به هر کجای جهان رفتم، هر آوازی را خواندم، تو در صدایم بودی، تو در نگاهم بودی؛ در انتظاری به طول سالهای سرگردانی
بخش یک ▲
مردی با قبای خاکستری
«اتوال، اونیو فوش، پوتی الیزه شماره ۵۱۲» آدرس را به راننده دادم، دامنِ بلند قبایم را جمع کردم و در تاکسی نشستم. اوایل تابستان، پاریس هوا نه سرد بود و نه گرم. تنها پوششام همین قبای نرم و لغزان و شالگردنِ ابریشمیِ هم رنگ کفشهای بنفشام بود که از زیر لبه قبای خاکستریِ کم رنگم، به هنگام راه رفتن، دیده میشد.
راهی نبود. قدمزنان هم میشد رفت. وقتی گفتم «اونیو فوش»، راننده با تعجب نگاهم کرد. فکر کرد شوخی میکنم. چند دقیقه راه بیشتر نبود. رسیدیم. پرسید: «بروم یا بمانم». یک ده فرانکی به او دادم، تشکر کردم و گفتم: نیاری به ماندنش نیست. حیرتاش بیشتر شد. کارتاش را به من داد تا هر وقت لازم شد به او تلفن کنم.
نگهبان در را باز کرد، درِ آسانسور را هم نگه داشت تا بسته نشود. تکمهٔ طبقه پنج را فشرد و به امید انعام در بازگشت، ساعات خوشی برایم آرزو کرد. میدانست، در طبقه پنجم امروز چه خبر است.
مهمانی برای آشنایی با چند هنرمند در آپارتمان یک شاعر فرانسوی بود که اشعارش را دوست نداشتم ولی، از آداب معاشرت و نحوهای که زندگی میکرد خوشم میآمد. با دخترش نانسی در لندن هم دانشکده بودم. میدانستم که مهمانی مهمی است ولی نمیدانستم چند نفر آن جا مهماناند. میدانستم که هر کدام از مهمانها به اندازه چند آدم، مهم و سرشناس باد و افاده دارند. نانسی در تلفن گفته بود که: «آدمهای دُمکلفتی هستند».
آپارتمانی مدرن شده در طبقهٔ پنجمِ یک ساختمان قدیمی بود. با درهای کَندهکاری از چوبی که جنساش معلوم نبود و زیر سالها رنگ و دگرگونی گُم شده بود. سنگ گرانیت یَشمی راهرو، زیر نوری ملایمی، از نظافت میدرخشید. داشتم به آوایی که در درون ساختمان پخش می شد گوش میکردم که دختر کمر باریک فرانسوی، با پیشبندی سفید، چشمانی روشن و درخشان، با لبخند در را باز کرد.
– خوش آمدید، شما، آقایِ…؟
نامم را گفتم و خواهش کردم که ورودم را اعلام نکند. راهنماییام کرد. دکوراسیون آپارتمان فرق کرده بود، اما گوشه تزیین شده به سبک مراکشی با پشتیهای نرم هنوز آنجا خالی بود. از دخترک تشکر و راهم را کج کردم. همه جا را میشناختم. با کنار گوشههای دنج این آپارتمان قدیمی آشنا بودم.
فضا شاعرانه، نیمه روشن و آهنگِ شادِ ملایم احساس آرامشی را به دلم ریخت. روی کاناپه نرم و راحتی نشستم، پاهایم را جمع کردم و دامن قبایم را روی کفشهایم کشیدم. دخترک رفت به صاحب خانه چیزی گفت و مرا نشان داد. پدر نانسی، مرا دید و دستی از دور برایم تکان داد. بعد هم مرا با موهای دم اسبی و لباس بلندم از یاد برد!
خوشحال شدم که فراموشم کرد. از معرفیهای بیجا و بیهوده راحت شدم. بوی عطر و اودوکلن داشت گیجام میکرد که نسیمی از سقف وزید و هوای تازهای را آورد و دو بازوی عریان و نرم نانسی بود که برایم گشوده شد. خواستم بلند شوم، نگذاشت و با مهر و اشتیاق کنارم نشست. دستهایش را دور گردنم حلقه کرد با لبانش دنبال لبانم گشت و وقتی آنها را پیدا کرد، عمیق و عاشقانه بوسید.
– چرا این قدر دیر؟ میخواستم تلفن کنم…
نگذاشت جواب بدهم. دوباره لبانش را به لبانم سایید و مرا بار دیگر عاشقانه بوسید، من هم جواب یادم رفت. نگاهش در نگاه من بود و با اشاره به کسی گفت که برایمان مشروب بیآورد. جوانک رفت. مشروب دل خواهم را آورد.
– تو، هیچ فرقی…
حرفش را تمام نکرد. نگاهی به لباسِ قبا مانندم کرد، پرسید:
– خودت طراحی کردهای؟
منتظر جواب نشد. کم طاقت، عجول، صریح و پُر از حرفهای شنیدنی بود! فوق لیسانس در ادبیات مدرن فرانسه داشت. به توصیه و کمک پدرش سر دبیر بخش ادبی یک مجله معروف زنان در فرانسه شده بود. برایم تعریف کرده بود که در زمان دختری، شاید در سالهای اول دبیرستان، عاشق یک جوان مراکشی مو فرفری دو رگهِ چشم سبز به نام راحمابن خالد که به «راموری» مخفف راحم مراکشی یا مسلمان شده بود، مدتی باهم دوست و هم مدرسه بودند. راموری فرزند کارخانه دار مراکشی ثروتمندِ ساکن پاریس و عاشق نواختن گیتار بود. نانسی نمیدانست که پدرش را رها کند و همراه او به شهرهای مختلف اروپا سفر کند یا او را رها کند و در پاریس بماند.
گاهی نمیدانست که پسرک در کجای اروپاست! فقط میدانست که گیتار مینوازد و شهر به شهر میرود. گاهی هم در پاریس آفتابی میشد. دیوانه راموری بود. پدرش صلاح دید که به بهانه یاد گرفتنِ زبان او را، به لندن به فرستد تا از راموری دور باشد. آنجا بود که با هم آشنا شدیم. در بازگشت به پاریس با یک جوان دانمارکی دوست شد. دوستی آندو دوام یافت و مدتی هم با او زندگی کرد. متاسفانه ارتباطشان نا موفق بود! بعد از چند ماهی از هم جدا شدند. نانسی هنوز همچنان دلاش هوایِ راموری مو فرفری چشم سبز دنیا گرد را داشت.
قبلن، هم یکی دو بار، به این آپارتمان دعوت داشتم ولی نه با این همه مهمان. نانسی گفته بود چند سالی از من جوانتر است. من فلسفه تحلیلی مدرن میخواندم. میخواستم دکترای فلسفه بگیرم که منصرف شدم، سراغِ رشته دلخواهم ژورنالیسم رفتم. یکی دو سه تعطیل آخر هفته را، به دعوتِ نانسی، در پاریس گذراندیم، زمانی که پدرش به مراکش رفته بود و ما توانستیم در فضای بزرگ و مجلل آن آپارتمان تنها باشیم.
خانمها با لباسهای رکابی، نیمه عریان و راحت، و مردان در فشارِ گره کراوات و یقههای آهاری داشتند خفه میشدند. من با قبای بلند خاکستری رنگام، وصله ناجوری در آن جمع تیره پوش بودم. قبلن به نانسی گفته بودم که لباس شب همراه ندارم…
– تو، بی لباس بیا….
دستاش را از آستینِ گشادِ قبایم به درون برد و تنم را نوازش کرد، چشمانش برقی زد و لبخندی لبانش را گشود. عاشقِ عاشق شدن و عشق بازی کردن بود. بلند شد. دستم را گرفت و با خود برد. در راه دیدم که من و نانسی از همه جوانتر بودیم و هیچ کس توجهی به ما نداشت. نانسی جسور، بی پروا و بیطاقت بود.
نمیدانم چه مدت تنها بودیم. او دوش گرفت و رفت تا سری به مهمانهای پدرش بزند. لایِ درِ اتاق و حمام را نیمه باز گذاشتم. با آهنگ والس ملایمی که از درون سالن به گوش میرسید، دوش گرفتم و با حوله نرمی به رختخواب بازگشتم. از بوی غذا معلوم بود که مهمانها دارند شام میخورند. در اتاق باز و بسته شد. بدنی نرم و خوشبو دوباره به رختخواب لغزید. ندانستیم کی خوابیدیم.
وقتی بیدار شدم، نمی دانستم کجایم. پردهها کشیده و من عریان بودم. حوله را دور کمرم بستم، گوشهٔ پرده را کنار زدم. آفتاب، بیسایه شده بود. نانسی نبود! قبا و کفشهایم را پوشیدم. هرچه گشتم، شال گردن ابریشمیام را پیدا نکردم. مهم نبود. لای در نیمه باز را گشودم، از راهروی روشن گذشتم و به سرسرا و سالن رسیدم. همه جا شسته و منظم بود. گویی دیشب کسی در آن سالن نبوده. میدانستم که اتاق مستخدم خانه دَر و آسانسوری جدا دارد. تا نزدیک ورودی آشپزخانه مدرن و بزرگِ آپارتمان رفتم، در آشپزخانه، همان دختر خوش هیکل با مستخدم مُسِنی که نانسی او را “هانی بابو” صدا میکرد داشتند در آشپزخانه قهوهای خوشبو مینوشیدند. یادم آمد دیشب شام نخورده بودم. هانی بابو مرا دید و با اشاره دخترک را هم متوجه بودنم کرد. صبح به خیر گفتم. هانی بابو با لبخند و دخترک با ناز و کرشمه جوابم را دادند. دخترک گفت بِرَوَم به سالن تا برایم صبحانه بیاورد. گفتم دوست دارم با آنها صبحانه بخورم. هانی بابو خوشحال، با دو تخم مرغ عسلی و کرواسان و خامه، صبحانه خوش مزهای برایم درست کرد.
تلفن کردم همان تاکسی شب قبل آمد. خواستم پیامی برای نانسی بگذارم، دیدم او پیامی برای من گذاشته بود:
«عزیزم، امروز، روز اول هفته است. باید کارم را شروع میکردم. قرار ملاقاتی هم برای صبحانه با دوستی دارم. امروز عصر با تو تماس میگیرم.»
من هم برایش پیام گذاشم:«بیش از یک هفته در پاریس خواهم بود». غروب در لابی هتل جورج پنج منتظر تلفنات خواهم بود». به دنبال برنامههای کاریام رفتم. عصر شد. گفته بود زنگ میزند. هر چه منتظر شدم خبری نشد. سرگرمِ کارهای ضروری شدم. از نانسی خبری نشد. چند بار زنگ زدم، متعجب که چرا دیگر از او، با آن همه اشتیاق خبری نیست.
دو روزی سخت گرفتار کار بودم. روز سوم با همان تاکسی که رانندهاش دیگر آشنا و همه جا همراهم بود به هتل آمدم. دربان هتل با لبخندی به استقبالام آمد. در اتوماتیک باز و بسته شد و رسپشن هتل با صدای بلند، نام و نام فامیل مرا صدا کرد:
– موسیو…یک ملاقات کننده منتظر شماست.
به مردی که روی مبلی نشسته بود اشاره کرد. او را نمیشناختم. داشت از دور مرا برانداز میکرد. از جایش برخاست و عصر به خیر گفت، پشت یَقِه پهن کُتش را نشانم داد فهمیدم پلیسِ شخصی پوش است. پرسید: که میتواند چند دقیقه وقت مرا بگیرد. به راهروی انتهای لابی اشاره کرد. مرد دیگری که در ظاهر داشت روزنامه میخواند و نگاهی تند و جستجو گرانه داشت، روزنامهاش را روی میز گذاشت و همراه ما راه افتاد. در هتل، امنیت فراهم و جایی برای نگرانی نبود. در انتهای راهرو، دری را با رمز باز کرد. داخل و منتظر ورودم شد. مرد دیگر با ما نیامد. مرد شیکپوشی در اتاق منتظرمان بود. بلند شد، دست داد و به مبلی اشاره کرد که پشت به در ورودی بود. مرد خودش را بازپرس مقدماتی پلیس هتل معرفی کرد:
– این یک تحقیق ابتدایی است. شما میتوانید آن را قبول یا رد کنید. همکاری شما کمک بزرگی به پلیس ناحیه هشت پاریس است. میتوانید جواب ندهید و منتظر وکیلتان بشوید ولی چون گفتگو ضبط نمیشود و پرسشها رسمی نیست وکیل هم ضرورتی ندارد.
اندکی فکرکردم:
– شما پرسشتان را مطرح کنید اگر بتوانم با کمال میل پاسخ خواهم داد.
– آقای… به پلیس مراجعه کرده و گفته است که چند روزی است از دخترش بیخبر است و از پلیس کمک خواسته است. گزارش نشان میدهد که شما سه شب پیش، در منزل ایشان بودهاید. نانسی، صبح دوشنبه، چند ساعت زودتر از شما، خانه را ترک کرده و هنوز خبری از او نیست. آیا شما اطلاعی دارید که بتوانید در اختیار ما بگذارید؟
تمام آنچه را که از آن مهمانی میدانستم که مربوط به حضور من در آپارتمان پدر نانسی بود را صادقانه برای هر دو مرد توضیح دادم، حتا پیام تلفنی نانسی را هم برای آنها پخش کردم. ولی آنچه به گذشته من و نانسی مربوط بود را بیان نکردم. پرسشهای آنها در زمینهٔ مهمانی و گفت و شنودهای ما دو نفر بود. از قرار ملاقات نانسی چیزی نمیدانستم که با چه کسی و در کجا اتفاق افتاده است. احساس کردم که حضورم دیگر ضروری نیست. یکی دو پرسش ساده دیگر را هم با صداقت جواب دادم. از من تشکر و عذرخواهی کردند. نمره تلفنی به من دادند که روی گوشی تلفنم ضبط کردم تا هر وقت از نانسی خبری شد، به آنها خبر دهم. از اتاق بیرون آمدم. آدمی نبودم که بی جهت نگران شوَم، ولی میخواستم از سلامت نانسی با خبر باشم. گفته بودند که گوشیاش را جواب نخواهد داد، در ناامیدی، تلفن کردم. فکر کردم اگر نامم را ببیند شاید جواب بدهد. متاسفانه از او جوابی دریافت نکردم. کار و زمان مرخصیام تمام شده بود. فردایش ناچار به لندن پرواز کردم.
چند ماهی، شاید هم بیشتر، گذشته بود. یک روز صبح زود، بنا بر عادت، از خانه بیرون آمدم تا در ترن زیر زمینی جایی برای نشستن و روزنامه خواندن پیدا کنم. جوانی کنارم نشسته بود. سرش را بلند کرد و تا نام ایستگاه را دید از جایش بلند شد، مجلهای که دستش بود را پَرت کرد روی نیمکت و به موقع از درِ قطار بیرون پرید. مجلهای نا آشنا، با انبوهی از عکسهایی از انواع سازها و آلات موسیقی که در دست نوازندگان عجیب غریب بود.
خانم مسنی با عصا و کیفی که به دست داشت نگاهی به من کرد که: « جوان، مجلهات را بردار تا جا برای نشستنم باز شود.» مال من نبود، ولی آن را برداشتم و روی روزنامههای خودم گذاشتم. تا نشست، آخ و نالهای کرد، در جواب نگاه مهربانم گفت:
– پدر مادرهای ما یک وسیله کف دست پنجاه سنتی پلاستیکی به نام “آی پد” نمیساختند که ۴۰۰ پوند بفروشند و میلیونر بشوند! ارثشان برای ما همین روماتیسم و ورم مفصلی مزمن، دیابت و فشار خون است که داریم…
من باید پیاده میشدم. در بازگشت، ترن پر بود و من جای تکان خوردن نداشتم. به مجله خواندن هم نرسیدم. روز بعد شنبه بود. مجله را از روی میز کنار رختکن برداشتم. از این همه شلوغی و در همریختگیِ طرح پشت جلد داشتم عصبی میشدم که چشمم به نانسی افتاد. با یک شلوار جین که سر زانوهایش ریش ریش بود و یک تی شرت رکابی، مانند پیراهن خواب، و انبوه موهای طلایی و لبخند مَلیحی در حال رقصیدن بود. فکرکردم اشتباه میکنم. زیر نور نگاه کردم. خودش بود و آن چنان شاد که من هم به وجد آمدم. غبطه خوردم که کاشکی با او یا جای او بودم. از شاد دیدنش خوشحال شدم. مجله به دست، قهوهای ریختم و نشستم تا بدانم که نانسیِ فراری کجاست. عکس رقصان و شادش فقط روی جلد مجله «تودی موزیک» لندن بود، در مجله خبری از نانسی نبود. همین که فهمیدم خوشحال و سالم است برایم کافی بود.
بخش دو ▲
یادی از گذشتهای که گذشت
صبح روشنِ زیبایی بود. دلم نمیخواست از بستر بیرون بیایم. نیازی به کار نداشتم. پدر ثروتمندم جز عیش و عشرت، سرودنِ شعر، معاشرت با دوستان و سفر رفتن کارِ دیگری نداشت. مادرم، دور از پدرم، غرق زندگی اشرافیِ خودش بود. با وجود مهر فراوانی که به من داشت، فرصتی برای بچهداری نداشت. دایهٔ الجزایریام با سینههای درشتش قادر بود به تنهایی مرا و پرورشگاهی از بچه را شیر دهد!
من تنها دختر از اولین عشق مادرم بودم؛ مادری که کاری جز مهمانیهای مجلل رفتن و محافظت از لطافت و جوانی و زیبایی خیرهکنندهاش، فکرِ دیگری در سر نداشت. از مادرم عشق و از پدرم هوش و توان یادگیری را به ارث برده بودم. کار من تفحص و تحقیق نبود. نوجویی و نویابی از شاخهای به شاخه دیگر پریدن، همهچیز را از نو دیدن و آزمودن را دوست داشتم. با پدر و پرستارم بزرگ شدم. پدرم شاعری حساس بود که باور داشت، ادبیات تکرار مکرر نیست، دریای شورندهای است که هیچاش کناره نیست. معلمِ من شد. به سرعت از همه پیشی گرفتم و در ده سالگی برای مجلهٔ کودکان داستان و مقاله مینوشتم!
سالهای اول دبیرستان بود که، عاشق یک پسرِ مراکشی مو فرفری چشم سبز به نام راموری شدم. مدت کوتاهی باهم دوست بودیم. من سخت عاشق و او فراری بود. پولدار بود و عاشق موسیقی، جوانی که تمامِ فکر و ذِکرَش گیتارش بود، صدایش گرم و دهانش خوشترکیب و لبهایش بوسیدنی بود. مرا بسیار دوست داشت ولی سازَش را بیشتر. پدرم، مردی نبود که در آن سالهای بلوغ و شیدایی، مرا تنها و به حال خودم بگذارد.
راموری، یک گلوله انرژی و پر از جنبش و تحرک بود. با گیتار و گروهاش، بیخبر میگریخت و هزار سال از من و عشق تشنهام دور میشد. اما هرکجا که میرفت مرا از یاد نمیبرد و هدیهای ساده و دوستداشتنی از شهرهای مختلف برایم میفرستاد. در یک سیدی برایم خوانده بود:
«آه نانسی،
تو ای همهٔ یاد و یاد واره هایم،
بی تو، جهان تهی و بیمعناست،
نگاهت را برای تپیدن قلبم، و لبانت را برای زیستن میخواهم،
باورم کن نانسی
عاشقانه
همه وقت و همهجا تو را میخواهم،
در این سحرگاه، آن لبها و نگاهت..
آه نانسی.»
چشمانم از اشک لبریز میشد. نمیدانستم او کجاست. دلم میخواست بال دربیاورم و به سویش پرواز کنم. افسوس که در افسون ثروت و رخوت اشرافیت گرفتار بودم. راموری گهگاهی آفتابی و دوباره گم میشد. پیدا کردناش در این جهانِ گسترده کار آسانی نبود. برایش نامهای نوشتم و به آدرس آپارتماناش که چراغاش همیشه خاموش بود پست کردم:
«کاش سوار بر اسبی بیزین و بیلگام، نیمه شبی بیایی. مرا بربایی و با خود به جنگلِ پَریهایِ عاشق که خالی از همهمهٔ انسانهاست ببری. به بند مهرت در بندم کنی و با افسون چشمان سبزت، سبزی جنگل را برایم بیبها گردانی. کاشکی…»
زمان گذشت. برای یافتن کار در یک مجلهٔ معتبر، که نیازمند رابطه نه ضابطه بود، نام پدرم بیشتر از سواد و هنر من به درد خورد. سعی کردم لیاقتاش را بیابم. همین قدر که نامم بر بالای مقاله و نوشتهها بیاید برایم کافی بود. به یاری ادبیات به سراغ هنر رفتم، ولی کار دل کار دیگری بود. بی هیچ شُبهه، فرزند همان مادر عاشقپیشه و وارثِ متانتِ ادبی پدرم بودم، اما سلیقهٔ من در عشق، سلیقهٔ مادرم نبود. به دنبال یک استثنا میگشتم. به دنبال کسی که مانند دیگران نباشد!
هم رامو و هم دوستی که هیجده سال از من بزرگتر بود اعتقاد داشتند شیفتگی یا شیدایی، بیاست. باید آن را بیشرط و شروط پذیرفت و به آغوش کشید. ولی زندانیاش نکرد. به قول خودم شیفتگی باید بی در و پیکر باشد!
اگر باور کنید، دلم میخواست در و دیوار عشق را بردارم و بنایی از نو بسازم که مال من و ساختهٔ من باشد. من بهشتی میخواستم که از آسمان نیافتاده باشد. در جستجوی عدَنِ ساختهٔ خدای عشق نبودم. دلم میخواست ساخته و پرداختهٔ من، برای من و مالِ من باشد. افسوس که نمییافتم. در کار عشق شکارچی و نیرنگباز نبودم. روشام نگاه بود و صفا. تمایلی دلخواسته و انحصاری، که فقط مال من باشد. غافل از این که دیگران مال خودشان هستند و نمیخواهند مُهرِ زرخرید کسی بر پیشانیشان باشد.
یکبار فکر کردم که عشق را یافتهام. هول شدم و ازدواج کردم. هنرپیشهٔ ناشیای بود. به سرعت ماسک از چهرهاش افتاد. به اشتباهام پی بردم و گریختم، میدانستم عمر را دوبار به کسی ندادهاند، که تلف کند.
مردهای مسنتر از خودم را میپسندیدم. مثل این بود که دنبال همزاد پدرم میگشتم. تنها یک نفر همسن من بود، که او هم مانند سیارهای دور دنیا میگشت،نه در اطراف من. دور و بَرَم عدهای از دوستان پدرم بودند که کارشان عشقیابی بود و مُفت هم برای دوستی گران بودند.
پدرم سفر را درمان آشفتگیام میدانست. به بهانهٔ آموختنِ زبان، مرا روانهٔ انگلیس کرد. در لندن، استاد تند و تیز و خوش بر و بالایی داشتم که با چشمانی مسحور کننده، درشت و خوشحالت، دلم را برده بود. در فیسبوک خواندم و دانستم با سن کماش، شش سال از من بزرگتراست، زن و چهار فرزند در اُردُن دارد و خودش در لندن مشغولِ دلبری بود! دو سه ماهی طول کشید تا توانستم دل از مهر او بکنم. بعد از چندی با مرد دیگری که فلسفه و ادبیات میخواند و از من هیجده سال بزرگتر بود، آشنا شدم. در همان روزهای اول ، گفت که فرصتِ بازی با دخترانِ جوان و کم سن و سال را ندارد، من هم برای جلب توجه او چند سالی سنم را بالا بردم، او از این که من روحیهای شاد و دخترانه داشتم خوشحال و متعجب بود! هرگز نپرسید که چرا چندین سالی از تحصیل عقب افتادهام. او همان مردی بود که من دوست میداشتم. رها، صریح، مودب و مبادی آداب، شاد و اهل دیدن و یافتن بود. شخصیتهای مورد علاقهاش؛ شیلر، استفن تسوایک، هایدگر، دکتر آلبرت شوایتزر، گاندی ماندلا و یک شاعر هندی که اسماش را یادم نیست مانند اکبال یا نامی شبیه به این بودند.
آشنایی ما، شنیدنی است. از در ساختمان دانشکده تا بیرون از فضای سبز آن و ایستگاهِ مترو راهی طولانی بود. کتابهایم زیر بغلم بود که باران لندن شروع به باریدن کرد. نه سایهبانی بود و نه درختی که بشود در پناهش از خیسشدنِ ناگهانی گریخت. از دانههای درشت باران داشت جویی به درون گردنم راه میافتاد که چتر بزرگ و سیاهی روی سَرَم آمد و از خیسشدن نجاتام داد. کنار راه، نهری از باران جاری بود. از زیر چشم مردی را با نیم چکمههای قهوهای خوش رنگ و شلوارِ کم رنگ با خط اتوی تیزی که توی رطوبت لندن کمتر دیده میشد دیدم که کنارم آمده و چتر بزرگ و سیاهی را روی سرم نگه داشته بود. باران اجازه نمیداد که سرم را بلند کنم و چهرهاش را ببینم، ولی آستین کت چهارخانه کرم رنگش و بوی خوش اودوکلن سی سیل جی میدادکه مرا مست کرده بود. در هوای مرطوب لندن تعجبآور بود. در حال گریز از چالهآبها -برای اینکه ندانسته در آن پا نگذارم- بودم که گفتم:
– یک دنیا متشکرم. به موقع به دادم رسیدید. چند دقیقه دیرتر، باران مرا با خودش به رودخانه تیمز…
– شمایِ ساحلنشینِ رودِ سِن، اینجا چه میکنید؟
پرسیدم: «از کجا میدانید که من ساحل نشین رود سنام؟» خندید:
– اول از تلفظ «ر» فرانسویِ شما، بعد هم هر انگلیسیای این ضرب المثل را میداند که اگر باران میآید یا هوا ابری است شما آزادید که چترتان را بر ندارید! ولی اگر هوا آفتابی است و میخواهید خیس نشوید حتمن چترتان را بردارید.
با یک ببخشید بازوی چپام را گرفت که بی هوا َوسط خیابان نَرَوَم. گفت:« اگر ماشینها شما را زیر نگیرند، حتمن سرا پا خیستان میکنند». چه زود به نزدیک ایستگاه ترن زیر زمینی رسیدیم. با من تا درونِ ایستگاه آمد. ایستاد. دیگر زیر سقف بودیم. چتر را، اندکی دورتر از من و خودش تکان داد. خندهام گرفت. نیمهٔ طرف راست کُتاش کرم رنگ و نیمه دیگر که از زیر چتر بیرون مانده بود، قهوهای پر رنگ و آب از آن می چکید.
این آغاز آشنایی و دوستی ما شد. راهِ آمده را برگشت. نمیدانم چرا؟ آیا برای این که من خیس نَشَوَم این راه را آمده بود؟ مردی بود که من دوست میداشتم. دو هفته پرس و جو کردم تا یافتماش. فکر میکردم که عضو کادر آموزشیِ دانشگاه است ولی دانشجوی سال آخرِ دوره دکترای فلسفه بود. کمتر در محافل دانشجویی دیده میشد. به بهانهای هم را دیدیم و باهم دوست شدیم! بسیار محتاط و با ادب بود. وقتی فهمید که اختلاف سن من و او زیاد نیست خوشحال شد! مرا برای شام به یک رستوران ایتالیایی دعوت کرد
هنگام صرف شام، صحبت از تاریخ ادبیات و هنر اروپا شد. اطلاعاتی زیاد، حافظهٔ ورزیده و حضور ذهنی غبطهبرانگیز داشت. برای اولین بار «با او به لندن پلیدییوم شو» رفتم. پدرم را دو را دور میشناخت. طنز دوست و طنز پرداز در عین حال متین و جدی بود. به بهانهٔ آشنایی با پدرم دعوتش کردم. بار اول نمیدانستم که پدرم در پاریس نیست. ولی دفعات بعد به بهانههای مختلف همان زمان که پدرم نبود او را دعوت میکردم! حضورش دلپذیر و دستهایش نوازشگری مدهوش کننده بودند. هر بار راغبتر و شیفتهترش میشدم، همیشه کار داشت، اما میگفت آزاد و رهاست. مدعی بود که همیشه وقت برای دیدار و دوستی دارد. مدتی سعی کردم که او را کمتر ببینم. چون راموری با گروهی به لندن آمده بود. سه روز ماند، فقط توانستم یکبار، او را برای زمانی کوتاه ببینم. تشنهتر از از آمدنش، مرا گذاشت و به برزیل رفت. دیدار با راموری همیشه برای من جالب بود. اندکی از آن شور و ذوق گیتار زنی و خیابانگردی در شهرهای اروپا دست کشیده و نگاهش معنادار و عاطفیتر شده بود. فکر کردم معتاد است. ولی نبود. از مواد، نفرت داشت. قرار شد به پاریس باز گردد و با هم به افریقای شمالی و مرکزی برویم. از شادی در پوستم نمیگنجیدم. هر شب خواب نوازش و هم آغوشیاش را میدیدم.
زیاد در لندن نماندم، وقتی خواندن و نوشتنام خوب شد به پاریس برگشتم، ولی دوست خوبم را از یاد نبردم. او یکی دو بار مرا به لندن دعوت کرد. چند سالی گذشت. پدرم مهمانی مهمی داشت که بهانهٔ خوبی بود تا من هم دوست خوشمحضر و خوشهیکلم را دعوت کنم. به پدرم گفتم. با اشتیاق پذیرفت و او را دعوت کرد، او عذر خواست و گفت برای یک مهمانی رسمی نوع لباس پوشیدنش که تازگی تغییر کرده بود را مناسب نمیداند. این عذر، برای من، به چند دلیل جالب بود.
اول، این که هر کسی را که دوست داشتم و انتخاب میکردم به کژ راهه میرفت. نامعمول و به گونهای نامتعارف بود!
دو، بیتاب بودم ببینم که چه تغییری کرده است. دوست داشتم با او همراه وهمسلیقه شوم. میدانستم در خط تداوم مهر و دوستی هست ولی با عشق کور و محدود و مشروط، حسادتبرانگیز، به ویژه با مالکیت و ازدواج و این گونه قیود موافق نیست. نه تنها موافق نبود بلکه، سخت گریزان بود.
سه، او را به شیکپوشی و خوشلباسی قبول داشتم. مزید بر همه، من او را به عنوان یک همنشین شایسته و همراه و یک دوست خوب برای عشقبازی میخواستم، میپسندیدم و از بودن با او بسیار راضی بودم. خواهش کردم با همان جامهای که انتخاب کرده است بیاید.
در جواب قبول دعوت پدرم دو کتاب نفیس، یکی از هنرمندان لیتوگرافی و نقاشی مدرنِ چینی و دیگری مجموعهای از عکسِ فرشهای آنتیک ایرانی در سراسر موزههای جهان به زبان فرانسه فرستاد. پدرم سخت تحت تأثیر او و مبادی آدابِ معاشرت بودنش قرار گرفت.
وقتی آمد، بین تمام مهمانان یگانه و ممتاز بود. از شلوغی مهمانی استفاده کردم. شب را هدر نکردم. افسوسم برای صبح بود که مجبور بودم او را ترک کنم. با کسی قرار داشتم که آرام و قرار نداشت و من عاشق او و بی قراریهایش بودم. شما او را میشناسید!
بخش سه ▲
شالگردنِ بنفش
دوستم غرق خوابی کودکانه بود. مرد بزرگی که مثل بچهها میخوابید! بی صدا بر خاستم و گذاشتم تا بخوابد. سالن و فضای آپارتمان از نظافت میدرخشید بوی خوش قهوهی هانی بو بو همه جا را پر کرده بود. بیش از یک ساعت فرصت داشتم. دیشب به شام نرسیده بودم. صبحانه مفصلی با دو قهوه داغ و خامه شیرین شده خوردم. صبحانه مهمان بودم، ولی تصمیم داشتم در ملاقات فقط یک اسپرسو بنوشم. به اتاق خوابم رفتم. بهترین لباسم، که دیروز برای ملاقات امروزم آماده کرده بودم را پوشیدم. آیپد، کیف و ژاکتم را برداشتم و راه افتادم. در آسانسور حس کردم که جسم نرم و سبکی به پشت پایم میخورَد. برگشتم، شالگردن بنفش دوستم بود که به دامنم چسبیده و همراهم آمده بود. آنرا دور گردنم بستم و سوار اولین تاکسی شدم تا به ناحیه سن ژرمن، به کافهِ «قناری سرخ»، که کنار رود “سن” بود بروم. راه زیادی نبود. رسیدم. صبح دلنشینی بود. داشتم به کافه نزدیک میشدم که آیپدم آهنگی نواخت و دلم را به تپش انداخت. صدای راموری بود که پرسید :
– نو نو، کجایی؟
– فکر میکنی کجایم؟
– تو رخت خواب…
راهم را کج کردم که مرا نبیند، پشت سرش که رسیدم گفتم:
– اگر بر گردی تو بغلاتام…
هول شد، از جایش پرید، فنجان قهوهاش یک وَر شد، به فنجان توجهی نکرد و مرا از زمین بلند کرد و طرف ماشین رو بازی که روبروی کافه پارک شده بود برد. باز هم مرا بوسید و آرام روی صندلی گذاشت. پشت رل نشست. برگشت و به من و شالگردن بنفشم نگاهی کرد. لبه شالگردن را بالا گرفت و خواند: رویش به خط خوش تزیینی به فرانسه نوشته بود:
La vie est un événement que chacun expérimente une seul fois.
«زندگی رخدادی است که هر کس فقط یک بار آن را می آزماید».
شال را رها کرد و هر دو دستاش را روی فرمان ماشین گذاشت و برای چند لحظهِ کوتاه مرا نگریست و پرسید:
– نونو، این شال بنفش به رنگ لباسات نمیخورد به قصد خاصی بر گردنت انداختی یا اتفاقه؟»
– فقط اتفاقه…
هیچ نگفت، سرش را پیش آورد و باز هم مرا بوسید و خوشحال ماشین را در حاشیه رود سِن راند. پرسیدم کجا میرویم، برگشت به شالگردنم نگاه کرد و گفت «بهشت»!
– بهشت کجاست؟
– همین نزدیکیها جایی که کسی را با کسی کاری نیست…
– چگونه بهشت را یافتی؟
– از “آپولو”، خدای موسیقی و هنر پرسیدم، گفت از “آتنا” ایزد بانوی خِرد بپرس. با او مانوس بودم. او حرفم را شنید و “آفردیت” الاهه عشق و زیبایی را به کمکام فرستاد. او بود که “دمیتیر” الهه جنگل و خدای شراب “دیونیسوس “را به یاریم خواند.
– پس، این بهشت کار خدای آسمانها نیست؟
– ساخته و پرداخته “هرمس” خدای سفر است.
– تو این همه ذوق و سلیقه و زیبایی را از کجا یاد گرفتهای؟
– همراه با صبر، تحمل، بردباری، عشق و امید را از تو، در آخرین شبی که تا صبح بیدار ماندی و من نیامدم و تو به دل نگرفتی و به رویم نیاوردی، از تو به امانت گرفتم که اکنون به پایت بریزم.
نزدیک بود به اشک بنشینم، به بهانهای، گوشیام را باز کردم که زنگ بزنم، و تاخیرم را به همکارانم خبر بدهم. گوشی را از دستم گرفت و دست کرد تو جیباش، گوشی خودش راهم در آورد، ماشین را به طرف راست کشید و هر دو را توی رودخانهِ سِن پرت کرد و گفت دنیا تمام شده. از امروز تا قیامت مال همایم. فقط برای هم زندگی خواهیم کرد. حیران نگاهش کردم. دستم را گرفت روی لباش گذاشت و بوسید و سریع و با مهارت راند. به سرعت از پاریس و حومه آن و از چند بزرگ راه شلوغ بیرون آمدیم. از جاده خلوت جنگلیای گذشت و میان جنگل و درختهای فراوانش راه باریکی را گرفت و بیکلامی حرف راند. گاهی بر میگشت و مرا نگاه میکرد و میراند.
در میان درختان عظیم به هم بافته جنگلی، آنجا که انبوه شاخ و برگ درختان آسمان را خورده و خورشید را از زمین جدا کرده بودند به کلبهای قدیمی، زیبا، قصه مانندی غرق در گلهای وحشی و پیچکهای برگ مغز پستهای تازه روییده رسیدیم. توقف کرد. پیاده شد. ماشین را دور زد و رفت. در ساختمان را با کلیدی باز کرد و برگشت بدون اینکه در ماشین را باز کند مرا از روی صندلی نرم ماشین برداشت روی بازوهایش به ساختمانی که درش باز بود برد، در را با پا بست. مرا روی دست مانند یک پروانه با ناز و لطافت با تنگی از شراب به اتاق خواب برد.
از لحظهای که یکی شدیم، دیگر روز را از شب نشناختیم. نشمردیم. روز و شب، شب و روزهای بیشمار دیگری در هم گم شدیم! هرچه بود؛ لمس بود و کشف، ناز، نوازش، بوسه، و نوای گیتاری که نمیدانستم از چه منبعی پخش و در فضا شناور بود. عمر از گذرگاه زمان و مکان نمیگذشت، هستی بهشتی بود که از زمان و سایهیِ خدا و کسانش عاری بود.
نمیدانم کی و پس از چند بار که زمین به دور خود گشت ما به خود آمدیم. دانستم که در جنگلی هستیم و کسی در اطراف ما نیست. نیازمان فقط به خودمان و آنچه را که راموری، که رامو صدایش میکردم، در صندوق و صندلی عقب ماشیناش انبار کرده بود است.
در یکی از روزها که رامو بالشت را روی صورتش گذاشته و نیمه برهنه مانند خدایان یونانی غرقِ خواب بود از بیرون، صدای اره برقی را شنیدم، فکر کردم که درختان جنگل نگران اند و دارند به خود میلرزند. پرده را کنار زدم. مرد مُسِنی، سرگرم منظم کردن شمشادهای نیمه وحشی بود! تی شِرت رامو را پوشیدم. تا بالای زانوهایم را پوشاند و دو گوی لرزان و شیطان سینههای لرزانم رها ماندند. فکر کردم قهوهای درست کنم، روز در لا به لای درختان جنگل ولو شده بود. در سالن دختری درشت اندام، با دستکشهای زرد و حولهای به رنگ برف داشت گرد گیری میکرد! صدای موسیقیِ وجد آوری از دستگاهی که به گردنِ دخترک آویزان بود میل رقص را در پاهای برهنهام ریخت. دخترک مرا دید و با لبخندی آشنا صبح به خیری گفت. موبایلاش زنگ زد. او با لهجهای که ندانستم دهاتی بود یا بیگانه شاد و خندان در حالی که چشمش به من بود گپی زد و گوشی را بست. از او خواستم موبایلاش را به من بدهد تا زنگی به پدرم بزنم. شاد و رقصان گوشی را باز کرد و به دستم داد. پدرم حیران و متعجب نبود! توضیحی هم نخواست. خوشحال شد که من با رامو هستم! مرا از این که او را بی خبر گذاشتم سرزنش نکرد! فکر کردم که به موقع زنگ زده بودم. صدای موسیقی رپ دخترک گواه بر شادی و امنیت محیط بود. از دختر تشکر کردم و برای تهیه قهوه از او کمک خواستم، گفت که خودش هم قهوه میخواهد و آن را حاضر خواهد کرد. دوش گرم و نرمی گرفتم و با دو قهوه داغ به میعادگاه رفتم. خدای عشق هنوز خواب بود. تا بیدارش کردم بدن شسته مرا به خود کشید. قهوههای داغ سرد شدند.
سیرآب و بیدار که شدیم. از او خواستم تا به دیدار رطوبت سبز برگ و علف و شاخه و درختهای جنگل برویم. دختر و پدر رفته بودند. همه جا از نظافت میدرخشید. نیمه عریان بیرون رفتیم. کسی نبود. نتوانستیم دور از هم بمانیم و در فضای پر طراوت بعد از ظهر بیآفتاب در سایههایِ نمّور جنگل، با هم یکی شدیم. هوا لطیف و انباشته از اکسیژن بود. نیاز به نفس کشیدن نبود. هوایِ رقیقِ جنگل بیدَم به درون سینه ما میرفت و باز میگشت. احساس کردیم که هوا و هستی در ما جاری است. رامو باور داشت که:« نفس را از بوسه باید انباشت که هوا از منافذ پوست حساس از عشق بازی ما، خودش به خون و قلب و مغز ما میرود و باز میگردد!»
ما همیشه خستهِ تقلای عشق و غرق مستی و خواب آلودگی دلپذیری بودیم. هر بار نشستیم، به آغوش هم و لب بر لب بودیم. یک بار هم رخوت رطوبت داشت زیر پوست تنِ ما جوانه میزد که خواب ما را با خود بُرد. رامو بیدارم کرد و آرام گفت: «اگر بیشتر بمانیم. در این خاک نمّور ریشه میکنیم و آن وقت کندن ما از این زمین پر ریشه آسان نخواهد بود!»
در بازگشت، اندیشیدم که آیا درخت از سبز بودن خسته نمیشود؟ گویا با صدا فکر کرده بودم. رامو خندید که:
– درخت، عاشق سبز بودن و روییدن است. سبزی زمرد گونه برگ، ذاتِ رویش و غریزه درخت و راز و رمز حیات است.
– چرا راز و رمز حیات؟
– گیاه با سبزینهگی خود، اکسیژن، ماده حیاتی هست و بودن را در زمین خاکی ما فراهم میکند!
هر دو ساکت شدیم. همچنان که بر سینهِ استوارِ گرماش تکیه کرده بودم، در رویا، درختی تناور شدم که دستهایم چون شاخساری به سوی سقفی از شاخه و برگ، در شاخه و برگ دیگرِ درختان به مهمانی آسمان رفته بودند. بدنم از خزه سبز نمّوری میدرخشید و در تنهام نمیدانم در کجای تنهِ درخت مانندم، ضربانی از حیات، ریتمی آهنگین داشت. با هر ضرب آهنگی، جوانهای، زیر پوست نرمام میجنبید تا بروید و شکوفه و گل و برگ و شاخه شود. اندیشیدم که درخت میداند که جوانه زیر پوست تناش چه خواهد شد؟ شاخهای، برگی، شکوفهای یا هیچ کدام؟ داشتم به جوانه نا شکفته زیر پوستم میاندیشیدم که تبری در انتظار فرو انداختنام به دست کسی بالا رفت. به تیزی برنده تبر نگاه نکردم به دستهاش خیره ماندم که از سختترین شاخهام ساخته شده بود. به یاد حرف رامو افتادم که میگفت: «غم از آسمان بر دلت فرود نمیآید خودت آنرا فراهم میکنی و بر سینه میکشی. نگذار تَبَرِ غم از شاخه غم ساز ذهنات دستهای برای مایوس و غمگین شدنات بسازد…» بر گردنش آویختم و مرا از زمین برگرفت. در گوشم به آواز دلنشینی خواند:
عهد کردم تا،
در دل، جان و روحم با من یکی نشدی،
تو را بر زمین نگذارم.
به هر کجای جهان رفتم،
هر آوازی را خواندم،
تو در صدایم بودی،
تو در نگاهم بودی؛
در انتظاری به طول سالهای سرگردانی،
تو در صدایم بودی،
تو در نگاهم بودی.
نوایِ آوازش، زیبا و شنیدنی بود. ولی من داشتم به جوانه زیر پوستم میاندیشیدم. نمیخواستم در بارهاش با او حرفی زده باشم. اندیشهام را پس زدم و به مهر گفتم:
– خسته میشوی، من مال تو و در تو ام، زمینم بگذار…
– باورم نمیشود، نشانم بده که در جسم و جانِ منی!
لب بر لباش گذاشتم، غافل از این که راه نگاهش را بسته بودم. سُریدیم و باهم سرنگون شدیم، بر برگ و سبزه و خاک افتادیم و تا غروب زودرس جنگل پشت به هم نشستیم و از رطوبتِ طربناکِ خاک دل نکندیم و بر نخاستیم. میدانستم که او هم دارد به همان فکر میکند که من نباید در بارهاش حرفی بزنم. آن اندیشه چه بود؟ خواهم نوشت…
بخش چهار ▲
کسی که مانند هیچکس نبود
راموی من، مردی، جوانتر و شادابتر از سناش بود. در آن روزهایِ جدایی و شیدایی، بیش از شش سال عاشقاش بودم ولی شش روز هم باهم تنها نبودیم. دوستاش داشتم ولی او را خوب نمیشناختم. این روزها دانستم که او مرا از حفظ بوده است ! گویی کتاب زندگی مرا سالهای زیادی ورق زده و خط به خط خوانده بود. ارزیابی و ارزش گذاری دقیق کرده. به گونهای که مرا بهتر از خودم میشناخت. به زیر و بمهای روح و روانم آشنا و توجهای موشکافانه داشت! بیشتر از خودم هوایم را داشت و به خواستههای ساده، نه دخترانه بلکه زنانهام، توجهی عاشقانه داشت. نوشتم در رابطه ما عامل زمان گُم بود. این گُم بودن امری انتخابی نبود. حادثه و پدیدهای یگانه بود. هر دو در اکنون حال زندگی میکردیم و برای سنجش حیات و هستی میزان و ترازویی نداشتیم به تمام معنا شامل و کامل بودیم و ماندیم. میاندیشیدم:
سالها خواستن و انتظار کشیدن،
دیدار، صبجگاهی، اشتیاق و تسلیم بی چون چرا و با او همراه و هم دل شدن،
خواندن یک شعار در شال گردنی- که او نخوانده میدانست.
غرق شدن در بیزمانی و بیمکانی،
میل تمام نشدنی به یکی شدن و محو شدن در دیگری،
فرار و گریز ناگزیر و بینیاز به نیازمندیهای ضروری اجتماعی عامل و مسبباش چیست؟
داشتم در ذهنم دنبال دوستی که شال گردن بنفش داشت و هیجده سال از من بزرگتر بود میگشتم، اندیشیدم که آیا او این شال سبک و نرم را چون رنگ کفشهایش بود بر گردنش بسته بود یا میخواسته درسی به من بدهد؟… صدای رامو آمد:
– نونو، من هر کار خواستهام کردهام، اما پدرم نه تنها، فقط اندوخته است! بلکه هنوز هم به داشتههای فراوانش، همچنان میافزاید! من به هرچه خواسته ام رسیدهام، دنیا را گشته ام، دوستانم را دیده ام که با کوهی از آمال و آرزو به آهی سر بر خاک نهاده و از گذر زمان، به آسانی یک نفس گذشته اند. زندگی راهی بین یک آغاز ندانسته و یک پایان ناخواسته اجباری است! کم و بیشاش مهم نیست. کیفیتاش مهم است. من و تو هستیم که میتوانیم لحظهها را طولانی یا کوتاه کنیم. یک روز را به قول تو: «به اندازه هزار سال» زندگی کنیم و یا هزار سال را به آسانی یک روز بر باد دهیم. تو را دانسته، خواسته و یافتهام، و در کُنجِ دلم برای سالی چند برای خودم و شعر و آوازم مخفی کردهام، آفاق را گشتهام و مانند تو صبور و پایدار نیافتم. تو، عاشقِ عاشق شدن و از جنس و خمیره شیفتگی و شیدایی هستی. شیدایم بودی، شیدایم ماندی، برای همین تو را پنهان، از همه و از خودت، همه جا بردم. تو مانند بَذرّی در اندیشهام جوانه زدی، ریشه دواندی، رشد کردی تا من شدی. چه بیریا، عاشق شدی. با خودت پیمان یک سویه بستی. وفا دار ماندی. من زنگ زدم و تو آمدی که مرا ببینی و بروی و زندگی را بار دیگر تکرار کنی.
ولی من، آمده بودم که بمانم، آمده بودم تا تو را از خودت بربایم و با خود ببرم. در درون مهر خودت زندانی و رهایت کنم! تو هدفم، قصدم و خواسته و گنجام بودی. برایم آرزومندانه، نوشته بودی:
«کاشکی چون سواری از آسمان میرسیدی و بیخبر، مرا از خودم میربودی، بر ترک اسبات مینشاندی و در ابرهای خیال به جنگلهای انبوه از لمس و نوازش میبردی. جایی که خدا و فرشتهگانِ حسودش هم به آن راه نداشتند
کاری را کردم که تو میخواستی. ماشینام را نزدیک کافه دل خواهات “قناری سرخ” که میعادگاه عشقِ دخترانه تو بود پارک کردم! و به انتظار رسیدنات نشستم. میخواستم ترا بربایم. ولی تو بر گردنات، نوشتهای داشتی که گویی میدانی باید ربوده می شدی. هیچ کس نمیدانست چه خواهم کرد. در نامهای برای پدرت نوشتم و از او پوزشِ خواستم که میخواهم بی خبر تو را بربایم. نامه را به دوستی سپردم و گفتم اگر سه شب چراغ اتاق آپارتمانم در کارتیه لاتن خاموش ماند، این نامه را به این آدرس پست کن تا پلیس دنبال جنازهات، کف رودِ خانه سِن را نگردد.
صاحب شالگردنِ بنفش که مهربانی و ملاطفتهای مردانهاش به خاطرم آمده بود را کنار گذاشتم و برگردن رامو آویختم که مرا در خودش رویاند و درختی بارور ساخت تا قدر امروز را بدانم و تیشه گذشتهِ و فردای نیامده را بر تنه درخت اکنون فرود نیاورم. باور کردم که باید به باور او هر دو بخش پُر و خالی لیوان بلورین حیات را با هم ببینم.
در آن خانه جنگلی ماندنی شدیم. یک روز، او را دیدم که شال بنفش را بر سر در خانه، در پناه سایهبان آویخته و، نیمه برهنه مشغول، باغبانی است.
بدنی نرم، پُر، متناسب، ورزیده و چهرهای شاد، و همیشه خندانِ، پر از شیطنت داشت. بینیاش کوچک و خوش فرم، چشمانش خوش حالت و پُر از شادیِ کودکانهای بود. کار که میکرد، به صدای بلند میخواند:
آی، پسران شوخ
من دختری که خَمِ گردَنَش بوی شکوفههای سیب را میدهد،
لابه لای ابرهای آسمان گم کردهام
اگر گلی را یافتید که مروارید میگریَد
مرواریدی که هر بهار گل میدهد
و گریهاش یک ترانه دلکش است
او از آنِ من است
آی…
رامو با تلفن، رادیو، تلویزیون و دیگر وسایل ارتباطی موافق نبود. از این که پدرم میدانست کجا هستم و دیگر مجبور نبودم پشت میزهای شلوغ، در هوای گرفته سالن نویسندگان بنشینم خوشحال بودم. رامو کسی را نداشت که نگرانش باشد. آن خانه همان گونه که نوشتم، بهشتی در جنگل بود. یک بار برای خرید نیازمندیهای سادهمان به دهکده نزدیک رفتیم. رامو با هیچ کس، حرف نزد و فقط کودکان را با لبخند نگریست و مرا خوشحال کرد. حافظهای قوی داشت. شعرهایی را که میسرود و تنظیم میکرد، همه را حفظ بود.
وقتی موبایلهایمان روی هوا چرخیدند و رودخانه سِن آنها را با خود به ابدیت برد، واحد اندازهگیری زمان و مکان را، به دلخواه او، از دست دادم و تازه دانستم که منی در من هست که فقط، با او که چنین دوستاش میدارم یکی و یگانه است.
اندیشیدم، اگر پایانی برای بودن است، در آغوش اوست که پایان را برایم ممکن و قابل قبول میکند. دیگر از مرگ نمیترسیدم. شاید هم از مرگ، به خاطر در کنار او بودن، هراس نداشتم. عشقاش ترس از مرگ را به رویایی شاعرانه و پذیرفتنیای تبدیل کرده بود. احساس میکردم که مرگ در بازوان او نیستی نیست. ابدیتی است که پایانی ندارد. با او میتوان هزار سال جوان بود و شاداب زیست. میتوان به سهولت از روزن زمان گذشت و به خط پایانی این مسابقه سرعت و سبقت رسید و با رغبت به ابدیت پیوست.
در این مدت کمربند نبستم، آرایش نکردم، غصه نخوردم، حرص نزدم، نگران نشدم، راحت و شاد زیستم، ساده پوشیدم و نوشیدم. در پناه عشقِ او خوابیدم و خوابهای بهشتی دیدم. از همه مهمتر، هیچ کینه یا غمی سراغم نیامد. حتا با مرگِ خودم و دیگران هم، کنار آمدم. دانستم: «راهی است که آمده ایم و مقصدی است که به آن خواهیم رسید» این سخن دوست لندنی من هم بود. در آن زمان نمیفهمیدم.
در این زمان زندگی مثل حریر نرم و لطیف و از عطر مهربانی لبریز بود. به هر بهانهای بر گردناش میآویختم، پرسشهای زیادی داشتم. در هر لحظه ده بار می پرسیدم «آیا مرا دوست داری؟». فقط نگاهم میکرد. میدانستم به چه میاندیشد. یک بار گفته بود: «هیچ نت موسیقی به اندازه سکوت گویا نیست» در همان روزهایِ شک و ناز که با عشوه میپرسیدم که آیا دوستم داری. میگفت: «متاسفانه بله»، و من میدانستم تاسفاش از روزهای از دست رفته ایست که امکان ماندگاریش نبود. برایم جالب بود که هر حرف و پرسشی را با ناز و نوازش و صدایِ ملایمی مثل آبی روان زمزمه میکرد. درحالی که با واژههایِ شبیه به هم بازی میکرد، طنّاز میشد! برخی از واژهها مثل عشق، خدا، تقدس، آسمانی، الهی و…برایش واژههایِ نخ نما شدهای بودند که کار بردشان را از دست داده بودند. میگفت:
– باید برای اینگونه مفاهیم، واژههای نو و گویاتری ساخت و رایج کرد.
– برای عشقِ، به قول تو، نخ نما شده چه واژهای خواهی گذاشت؟
«من واژه آفرین نیستم. اگر یافته بودم به کار میبردم. باید برای رابطه غیر مشروطی که تداوم هستی و بقای تکاملی انسان به آن وابسته، فرزندِ خرد، اندیشه و نتیجه فرهنگ والای انسانی است واژه تازه و گویاتری یافت و ساخت تا آن رابطه که عشق مینامیدش را از گزند محاسبه سوداگران، و داد و ستد، بازارِ عشقِ نخ نما شده، رهانید.
– منظورت، این است که آن احساس، شیفتگی، خواستن، کیفیت نا مشروط، مقدس و ابدی است؟
– نه، هیچ چیز، حتا همان «او» یا عشق عرفانی هم در هستی، مطلق و مقدس، نیست.
– چرا چنین است؟
– زیرا هر آن چه میدانیم و باور داریم زاییده و محصول ذهن بشر است. بشری که از غار تا آسمان را پیموده و به گونهای دایمی در حال تغییر و تکامل است. هرگز هیچ پدیدهای ابدی و ازلی نیست. همه چیز در حالِ حالی به حالی شدن- استحاله- است در این جهان خاکی، انسانی که فانی است میخواهد برای ماندن راهی بیابد تا شاید خود را جاودانه سازد.
ترس بَرَم داشت. در آن لحظه به هستی کاری نداشتم. به این فکر میکردم که اگر این باهم بودن را پایانی باشد، من از نداشتن او دِق خواهم کرد. کودک وار بغض کردم. آغوشش را گشود. در آغوش گرم و نرم او، به آنی، مرگ و نیستی و اُبُهت ترسناکش را از یاد بردم.
بخشِ پنج
بازگرد هرگز گل نرگس نخواهم چید
باغبانی کردنش را دوست داشتم. با تامل، آرامش، مهر، ناز و نوازش همراه بود. رامویِ من، عاشقِ طبیعت بود. نگاهش به گل و سبزه و هستی آشنا و دوستانه و مملو از حرمت بود. میدیدم، شاخههای افتاده بر راه را بر میداشت، نوازش میکرد و می بوسید و بر گردنِ شاخه قویتر میگذاشت. نه ساقهای را میشکست و نه گلی را میچید. ملایمت و مدارایش با طبیعت، که آن را مادر انسان میدانست، برایم عجیب نبود، نوعی اطمینان خاطر بود. میپنداشتم، وقتی با خاک و گیاه چنین مهربان است با من که دوستم میدارد چه خواهد کرد. آن کرد که در داستانهای عاشقانه ادبیات فرانسه خوانده بودم.
اواخر بهار بود که جوانه درونم، فرشتهِی ما به دنیا آمد. او را آنجل نامیدیم. اواخر زمستانِ سالِ بعد، خواهرش آنجلا دنیا آمد پیازهای وحشی نرگس غنچه داده بودند و رایحه آنها را نسیم سرگردان از درختان میربود و با خود به جنوب میبرد. خواستم برای اتاقمان، دستهای گل نرگس بچینم. دستم را گرفت و بوسید که غنچهها را از بوتهها نگیر. امشب اگر باران نبارد. رختخوابمان را کنار بوتهها پهن میکنیم. و عطرشان را در بیرون میبوییم، نه در لیوان آب!
– با خرسهای دَلِه و شکمو چه کنیم؟
– از آدمها باید ترسید، خرسها به انسان خفته کاری ندارند. برای آنها خوراک میگذاریم. میآیند. می خورند و میروند.
– کودکان را چه کنیم؟
هیچ نگفت. سر فرو افکند.
فردایش، رفت و با مردی باز گشت. مردی که آرام بود. همه جا را دید و رفت. روز دیگر با عدهای کارگر باز گشت. انبار دور افتاده را خالی کردند و در کمتر از چند هفته آن را تبدیل به یک ساختمان ساده، دو اتاق خوابه با سالن نشیمن و سرویس بهداشتی کردند.
چند روزِ بعد، مرد باغبان، دخترش ژانت و داماداش سباستین، ساکنین خانه چوبی شدند. دو مرد، صبحِ تاریک میرفتند و آفتاب گریخته باز میگشتند. ژانت پرستار دخترهای ما شد. شبانه روز با من بود. هنوز هم در کنارم است.
موسیقی، کم کم به لانه ما بال گشود. بخشی از سالن پذیرایی و نشیمن خانه، از لوازم و تجهیزات صوتی پر شد. روی میز ناهارخوری هم پُر از کتاب، سی دی، نُت و نوشته موسیقی شد. نتیجهی ساعاتی را که رامو صرف پخش و ضبط کرده بود را شنیدم. گاهی، با سی دی همصدا میشد و میخواند. آنجل دوساله نیمه شده بود و از شادی دستهای کوچکاش را به سرعت به هم میزد. آنجلا از مکیدن باز میماند و با چشمهای درشتاش به صدای پدرش گوش میکرد.
سباستین، شوهر ژانت، پدرم را با ماشین رامو دو بار برای دیدار نوههایش آورد. پدرم، در هر دو دیدار، از شادی روی ابرها بود. حسرت زندگی ساده و طبیعی مرا خورد و رفت تا برای تحصیل نوههای به جان بستهاش نگران شود. مردی آینده نگر و فرهنگ دوست بود. ولی، کاری در این باره از او ساخته نبود! آنجلا راه افتاده بود و دیگری چهار دست و پا میرفت، پدرم، سه کارتن لوازم بازی هوشی برای بچهها فرستاده بود که اسباب سرگرمی من و ژانتِ و دخترانم شد. نمیدانستم خبر تولد کودک سوم خودم را چه موقع به پدرم بدهم؟
ساختن ساختمان و آمدن این مردمانِ خوش قلب و مهربان لازم بود. اگر نه، با دو کودک در کنار و سومی در شکمم، در آن شب که چراغهای سالن روشن شد و یک نفر در ساختمان را باز کرد نمیدانستم چه میکردم.
وقتی بیدار شدم و سراسیمه رسیدم، دیدم، سباستین و ژانت بالای سر رامو، که روی کاناپه خوابیده و صورتش مثل کچ سفید شده بود، خم شده اند. پدر ژانت با لباس خواب دم در منتظر ایستاده بود. من، خواب آلوده حیرانِ این صحنه به آنها می نگریستم. فکر میکردم دارم خواب میبینم که صدای آمبولانس بلند شد. رسیدند و رامویِ مرا بردند. وقتی همه رفتند و خانه از همهمه ترس خالی شد. ژانت تازه مرا دید و به سویم دوید. مرا در آغوش کشید و گریست. تازه دانستم رامو قلباش به آنی میایستد. فقط میتواند نام ژانت را صدا کند. او که در سالن کتاب میخوانده، میشنود و خودش را به رامو میرساند تا بیند او چه میخواهد راموری را روی کاناپه میخواباند. سراغ مردها میرود و به اورژانس تلفن میکند. افسوس که همه دیر رسیدند. رامو گفته بود:« من به هرچه خواستهام رسیدهام، دنیا را گشتهام، دوستانِ بسیاری را دیدهام که با کوهی از آمال و آرزو به آهی سر بر خاک نهاده و از گذر زمان، به آسانی یک نفس گذشتهاند. زندگی راهی بین یک آغاز ندانسته و یک پایان ناخواستهٔ اجباری است»!
بهار 1396
فور اس رنچ کالیفرنیا