اجتماعی
داستانی که جامعه، روابط انسانی، شکافهای طبقاتی و مسائل مشترک مردم را بازتاب میدهد.
رازمیک، یک تکه مو از یک بیگودی بزرگ باز کرد. بیگودی را پرت کرد توی سبد، کنار آینه. به کلهٔ
هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعهٔ خانههای بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و
فاجعه از وقتی شروع شد که مادر بچهها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید که
عهد کردم تا، در جان و روحم با من یکی نشدی، تو را بر زمین نگذارم. به هر کجای جهان
فریادی زده می شود از من. نگاهش می کنم که بماند. که تنها نمانم. که ماندن را برود با من.
زرینکلاه، دختری محروم از محبت و زیر سایهٔ سرزنشهای مادر، دل به گلببو میبازد. پس از ازدواج، گلببو رفتاری خشونتآمیز
حاجی مراد بچابکی از سکوی دکان پائین جست، کمر چین قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقرهاش را سفت
زنم گوشی را که گذاشت، بُغضش ترکید. ”پس کِی دیگه؟“ قلم را روی نقشه گذاشتم و از پشت میزِ کار