ادبی
گونهای از داستان که بیش از رویدادها، بر زبان، عمق شخصیتها و ارزش هنری روایت تکیه دارد.
من تنها زنِ بهشت، روزها در باغِ برین گردش میکردم و شبها خسته از روز، روی ابرهای طلایی رنگ مینشستم.
خیابان شامپیونه. شماره ۳۷ مکرر. هدایت میرود تو و در را پشت خود میبندد. بلافاصله دو همراهش میرسند و به
زنی در آیینۀ اتاق من، زنی زندگی میکند که نمیدانم کیست. در آن قفس تنگ و تاریک، جایی که تنها
داستان نیمهبلند آه، استانبول نوشتهٔ رضا فرخفال در وبسایت رسمی او منتشر شده و روایت اولشخصی از یک ویراستار در
خوبی آن میخانهٔ آشنا این بود که در آن صدا به صدا نمیرسید و کسی حرفهای آنها را نمیشنید. یک
عهد کردم تا، در جان و روحم با من یکی نشدی، تو را بر زمین نگذارم. به هر کجای جهان
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به
زرینکلاه، دختری محروم از محبت و زیر سایهٔ سرزنشهای مادر، دل به گلببو میبازد. پس از ازدواج، گلببو رفتاری خشونتآمیز
در سپتامبر سالِ دوهزار و بیستودو که ایران روزهای پیشامِهر را میگذرانْد، زندگیِ ما با دو رخدادِ توفانی پُرآشوب شد.