واقعگرایانه
داستانی که زندگی را همانگونه که هست، با شخصیتهای باورپذیر و واقعیتهای اجتماعی بازنمایی میکند.
رازمیک، یک تکه مو از یک بیگودی بزرگ باز کرد. بیگودی را پرت کرد توی سبد، کنار آینه. به کلهٔ
هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعهٔ خانههای بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و
فاجعه از وقتی شروع شد که مادر بچهها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید که
عهد کردم تا، در جان و روحم با من یکی نشدی، تو را بر زمین نگذارم. به هر کجای جهان
زنم گوشی را که گذاشت، بُغضش ترکید. ”پس کِی دیگه؟“ قلم را روی نقشه گذاشتم و از پشت میزِ کار