واقع‌گرایانه

داستانی که زندگی را همان‌گونه که هست، با شخصیت‌های باورپذیر و واقعیت‌های اجتماعی بازنمایی می‌کند.

رازمیک، یک تکه مو از یک بیگودی بزرگ باز کرد. بیگودی را پرت کرد توی سبد،‌ کنار آینه. به کلهٔ
آتش زردشت - هوشنگ گلشیری
هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعهٔ خانه‌های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و
دهلیز - هوشنگ گلشیری
فاجعه از وقتی شروع شد که مادر بچه‌ها از حمام برگشت و پا گذاشت روی خرند خانه و دید که
درخت از سبز بودن خسته است - داستان نوشتهٔ دکتر امیر اسماعیل سندوزی
عهد کردم تا، در جان و روحم با من یکی نشدی، تو را بر زمین‎ نگذارم. به هر کجای جهان
Sadegh Hedayat Short Story: Abji Khanoom
ظاهرا از این حرف ها می زد، ولی پیدا بود که در ته دل کل حسین را دوست داشت و
A teapot steaming on a kitchen counter with tea glasses and a framed quote on the wall
قابِ چوبی حاویِ پیام ماندگارِ مادربزرگم را بر دیوارِ بالای پیشخانِ آشپزخانه می‌آویزم. فضا از بخارِ آب، مِه‌آلود است. آوازِ
A man shoveling snow in front of a small house on a winter day
زنم گوشی را که گذاشت، بُغضش ترکید. ”پس کِی دیگه؟“ قلم را روی نقشه گذاشتم و از پشت میزِ کار
پیمایش به بالا