آتش زردُشت

✍️ نگارش: فروردین ۱۳۷۶
(مارس 1997)
🔤 شمارش واژه: 2072

📖 نوع: داستان کوتاه (Short Story)

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعهٔ خانه‌های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیرسیگاری. سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه‌بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه‌ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار هاینریش بل بود. طرف چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده‌چوب و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می‌کرد و با شعلهٔ کوتاه سرخ میان کنده‌ها می‌سوخت.

ما، من و بانویی، که یک هفته بود رسیده بودیم با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی‌ها را دور میز و رو به شومینه می‌چیدیم و شب می‌آمدیم تا با آتش گرم شویم. گرداگردمان آن طرف شیشه‌ها سیاهی چند درخت پرشکوفه بود بر چمنی که فقط تکه‌هاییش روشن بود.

غیر از ما یک زن نویسندهٔ روس هم بود به اسم ناتاشا و یک زوج آلبانیایی که ما فقط اسم مرد را می‌دانستیم. اسمش یلوی بود که یکی دو ماهی اینجا بوده تنها و بعد که در آلبانی جنگ داخلی می‌شود سعی می‌کند زن و بچه‌هایش را بیرون بکشد و حالا چند روزی بود که زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود که به جمع ما می‌پیوستند.

همان روز اولی که رسیدند بانویی گفت:
این دختر کوچکه‌شان تا مرا می‌بیند می‌رود توی خانه‌شان.

گفتم:
از من هم می‌ترسد. تا مرا دید جیغ‌زنان رفت پشت پدرش قایم شد.

دو سه روز طول کشید تا با حضور ما اُخت شد. فقط انگار آلبانیایی می‌دانست و حالا دیگر با آن موهای کوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعدازظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلاً به تلفن‌ها جواب می‌داد و همه‌اش هم چند باری می‌گفت ناین و تلفن را قطع می‌کرد.

و ما که به تلفن نزدیک‌تر بودیم تا صدای زنگ را می‌شنیدیم می‌دویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم.

نمی‌دانم از کی، شاید هم از زن مرد نقاش، سیلویا که فرانسوی بود و کمی هم فارسی می‌دانست، شنیدیم در تیرانا بچه‌ها و مادرشان اغلب مجبور بوده‌اند درازکش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم‌های مسلح قرار نگیرند.

بانویی لیوان چای به دست می‌گفت:
عصر که آمدم تا اخبار تلویزیون آلمان را ببینم که مثلاً از تصویرهاش بفهمم چه خبر است تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را که نشان دادند آنیسا گفت: تیرانا.

گفتم:
ناین، ایران، تهران.

جیغ زد:
ناین، تیرانا.

با مهربانی خم شدم طرفش گفتم:
ناین، تهران.

و به خودم اشاره کردم.

جیغ زد:
تیرانا، تیرانا!

و دوید بیرون.

هنوز فنجان اول چای‌مان را نخورده بودیم که اول زن یلوی و بعد خودش آمدند و با تعارف سیلویا نشستند. یلوی رو به بانویی کرد و گفت:
ناین تیرانا.

و خندید.

بانویی گفت:
ناین تهران.

به انگلیسی گفت:
آمدم که اخبار گوش بدهم. آنیسا هم بود.

یلوی شانه بالا انداخت و دست‌هایش را تکان داد و رو به سیلویا چیزی گفت.

سیلویا گفت:
انگلیسی نمی‌فهمد، فقط کلمات مشترک را تشخیص می‌دهد.

بانویی به فارسی و رو به سیلویا گفت:
شاید ناراحت شده باشند، لطفاً توضیح بده که چی شده.

سیلویا به فارسی شکسته‌بسته گفت:
حال ندارم. می‌فهمد.

یلوی آهنگ‌ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی آلمانی و فرانسه می‌دانست و نمی‌دانم چند زبان دیگر.

من و بانویی انگلیسی می‌دانستیم و مراد چند کلمه‌ای انگلیسی می‌فهمید اما فقط فارسی حرف می‌زد. زن یلوی ظاهراً انگلیسی کمی می‌فهمید یا نمی‌فهمید و فقط همچنان لبخند می‌زد.

ناتاشا کمی انگلیسی می‌دانست و روسی.

پس اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من و احتمالاً ناتاشا حوصله می‌کردند می‌شد فهمید که هر کس چه می‌گوید. اما سیلویا مریض‌احوال بود، شاید هم واقعاً مریض بود. نمی‌دانم از کی شنیده بودیم که سینه‌اش را عمل کرده‌اند.

صدای تلفن که بلند شد ناتاشا بلند شد و دوید به طرف تلفن و به انگلیسی گفت:
از پاریس است، با من کار دارند.

درست حدس زده بود. داشت حرف می‌زد انگار به روسی.

ما ساکت نشسته بودیم و به آتش و شاید به سایهٔ درخت‌های پرشکوفهٔ آن طرف شیشه‌ها نگاه می‌کردیم و به صدای ناتاشا گوش می‌دادیم که بلندبلند حرف می‌زد.

من بلند شدم و برای چهارتامان چای ریختم و به یلوی اشاره کردم که می‌خواهد یا نه و به انگلیسی گفتم:
چای.

با اشارهٔ سر و دست فهماند که نمی‌خواهد و چیزی هم گفت.

سیلویا گفت:
این‌ها بیشتر چای کیسه‌ای می‌خورند.

زن یلوی به انگلیسی گفت:
بله.

برایش ریختم. برداشت و بو کرد و حتی لب نزد.

صدای خندهٔ ناتاشا بلند و جیغ‌مانند می‌آمد.

یلوی سری تکان داد و با دست انگار صدا را پس زد.

از سیلویا پرسیدم:
انگار از ناتاشا و شاید همهٔ روس‌ها خوشش نمی‌آید؟

سیلویا فقط دو کلمه‌ای به فرانسه به یلوی گفت.

بعد که یلوی جوابش را داد دو پر شالش را که به گرد شانه و بازوهای لاغرش پیچانده بود بیشتر کشید و گفت:

یلوی می‌گوید صدایش و حرکاتش خیلی، یعنی زیادی متجاوز هست. انگار فقط خودش اینجا هست.

زبانهٔ آتش حالا بلندتر شده بود و به پوستهٔ کنده‌های گرد تا گردش می‌رسید.

چه جانی کنده بودیم تا روشنش کنیم.

بانویی خرده‌چوب می‌ریخت و من فوت می‌کردم.

بالاخره هم روزنامه‌ای را مچاله کردیم و زیر خرده‌چوب‌ها و برگ‌ها گذاشتیم تا خانه کرد.

وقتی مراد و سیلویا کنده‌به‌دست پیداشان شد ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می‌کردیم که از میانهٔ سیاههٔ برگ‌ها و روزنامه لرزان لرزان قد می‌کشید و به گرد خرده‌چوب‌ها می‌پیچید.

مراد گفت:
از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست؟

سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره کرد و باز به آتش نگاه کرد. زنش همچنان لبخند می‌زد.

مراد باز گفت:
دربارهٔ این شاهه دقیق ازش بپرس، برای من جالب است. نکند ما هم باز برگردیم به همان نقطهٔ اول.

سیلویا پرسید. بعد بالاخره ترجمه کرد:

می‌گوید: ما، مشکل ما مافیا هست. مافیای روسی و ایتالیایی اسلحه دارند. همه. بعضی‌ها هم از گرسنگی حمله می‌کنند.

چی می‌گویید؟

و با دست چیزی را در هوا مشت کرد.

هر چه پیدا بشود…

گفتم:
غارت.

بله، مرسی. غارت می‌کنند. از خانه‌ها، مغازه‌ها. می‌گوید خالی است.

یلوی باز توضیحی داد و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت:
دختر من.

و همچنان باز به فرانسوی حرف زد.

ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید. بعد مدتی با هم حرف زدند.

ناتاشا بلند شده بود و داد می‌کشید. یلوی همچنان نرم و سر به زیر افکنده جواب می‌داد.

سیلویا آهسته گفت:
من نمی‌فهمم اما گمان دارم سر روسی بودن یا آلبانیایی بودن همین مافیاهاشان حرفشان هست.

من پرسیدم:
قبلش چی می‌گفت؟

گفت:
یادم نمی‌آید.

گفتم:
داشت از آنیسا اسم می‌برد.

گفت:
بله بله، یادم رفت.

این‌ها، خانوادهٔ یلوی، بیشتر وقت‌هاشان روی زمین خواب می‌کرده‌اند. نه خواب، نه بیدار بوده‌اند.

از ترس تیر.

روی زمین خوابیده می‌مانده‌اند.

حالا هم آنیسا شب‌ها خواب می‌بیند و از تخت می‌پرد پرت می‌شود. نه، خودش می‌رود روی زمین.

ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شکسته‌بسته برای بانویی توضیح می‌داد.

اول هم عذر خواست که عصبانی شده.

بانویی ترجمه کرد:

می‌گوید یلوی بی‌رحمی می‌کند. ما با هم اغلب دعوامان می‌شود. او همهٔ بدبختی‌هایشان را گردن ما روس‌ها می‌اندازد.

خوب درست است که مافیای روسی هست. بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق‌اند. اعضای عالی‌رتبهٔ دولتی سابق حالا شده‌اند حامی دار و دستهٔ اراذل.

همهٔ مؤسسات دولتی را و حتی کارخانه‌ها را همان حاکمان قبلی بین خودشان تقسیم کرده‌اند.

آلبانی چند قرن زیر سلطهٔ ترک‌های عثمانی بوده. آخرین ملت بالکان هم بوده که مستقل شده.

بعد هم که ما روس‌ها رفتیم کمونیست‌شان کردیم.

آن وقت نوبت آلبانی آخرین کشور اروپای شرقی بود که مستقل شد.

با شورش هم شروع شد.

حالا همان حاکمان قبل یک‌شبه شده‌اند لیبرال و دمکرات.

مافیای ایتالیا هم آمده. جوان‌های گرسنه هم هستند. بیکارند.

چند نفر که دور هم جمع بشوند و یکی دو خانه غارت کنند می‌شود یک دار و دسته.

کادرهای ارتش هم دست به کار شده‌اند.

پلیس هم حقوق که نمی‌گیرند.

برای همین غارت می‌کنند. می‌کشند.

ناتاشا با یلوی حرف زد.

یلوی هم چیزی گفت و بالاخره رو به سیلویا کرد و ترجمه کرد.

سیلویا گفت:

یک ماهی هست که با هم حرف می‌زنند. دعوا نه.

من این حرف‌ها را حوصلهٔ ترجمه ندارم.

هر جا مثل هر جا می‌باشد.

مثل یوگسلاوی سابق.

جنگ است.

می‌کشند.

به زن‌ها…

خودتان می‌فهمید.

انقلاب کرده‌اید.

گفتم:
در انقلاب ایران این حرف‌ها نبود.

هیچ‌کس به زنی تجاوز نکرد.

جایی را غارت نکردند.

سیلویا گفت:

شیشهٔ بانک‌ها را می‌شکستند.

یک سینما را با همهٔ هر کس که بود توش آتش انداختند.

من خودم بودم ایران.

به صورت زن‌ها اسید پاشیدند.

بانویی گفت:

این‌ها استثنا بود.

مردم به جایی برای غارت حمله نمی‌کردند.

شیشهٔ بانک‌ها را شکستند.

اما حتی یک مورد هم نشنیدیم که کسی پولی بردارد.

سیلویا گفت:

کتاب‌های یکی از همین طاغوت‌ها را ریخته بودند توی استخر.

کتاب‌ها بیشتر کتاب‌های خطی بوده.

همه جا شبیه هم هستند.

بانویی گونه‌هایش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای کوتاه کرده‌اش می‌کشید.

به انگلیسی برای ناتاشا توضیح دادم که چطور بود.

از تجربه‌هایم می‌گفتم.

یک ستون دو ریالی که توی اتاق تلفن دیده بودم.

یا زنی بچه‌به‌بغل که سبد میوه به دست جلو در خانه‌شان ایستاده بود و به هر کس که می‌گذشت تعارف می‌کرد.

از مردی هم گفتم که کاسه به یک دست و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان آب می‌داد.

این را هم تعریف کردم که بچه‌های محل پیت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانه‌مان آوردند.

شب‌ها هم چوب به دست سر کوچه پاس می‌دادند.

آخرش هم از موتورسواری گفتم که اسلحه به دست دیدمش.

اولین آدم غیرارتشی که اسلحه به دست دیدم.

از شادی هورا کشیدم.

گفتم:
همان وقت فهمیدم که حالا دیگر نوبت ماست.

ناتاشا پرسید:

حالا که فکر نمی‌کنی نوبت شماها بوده؟

گفتم:

همین‌طوری فکر کردم که دیگر مردم دست خالی نیستند.

ناتاشا گفت:

آقای یلوی فکر می‌کند هر وقت خون و خونریزی باشد برنده کسی است که می‌تواند بکشد.

اما من فکر می‌کنم…

بعد خطاب به یلوی و زنش شاید به روسی چیزهایی گفت.

بعد یلوی همان‌طور آرام و یکنواخت جوابی داد.

سیلویا گفت:

باز مثل سگ و گربه به هم پریده‌اند.

مراد آهسته از سیلویا پرسید:

چی داشتی می‌گفتی؟

گفت:

همان چیزهایی که اوایل انقلاب دیدیم.

مراد به فارسی گفت:

سیلویا اشتباه می‌کند.

آن وقایع را از دید یک خارجی می‌دید.

هر خشونت جزئی می‌ترساندش.

وقتی توی یک راهپیمایی راهش نداده بودند گریه‌کنان برگشت خانه.

بعد از تظاهرات زن‌ها دیگر نماند.

بانویی گفت:

به سر خود من هم آمد.

کاپشنی داشتم که کلاه سر خود بود…

(روایت کلاه و روسری…)

سیلویا گفت:
باز دعواشان شد.

و به فرانسوی به یلوی چیزی گفت.

یلوی دستی به صورتش کشید و به دو انگشت چشم‌هایش را مالید.

بعد سیگاری روشن کرد.

زبانهٔ باریک آتش حالا رسیده بود به سر کنده‌ها.

از بدنهٔ کنده‌ها هم زبانه می‌کشید.

آن پایین دیگر نه سیاههٔ خرده‌چوبی بود و نه پوسته‌پوسته‌های سیاه کاغذ سوخته.

رنگ‌های سرخ و صورتی در هم می‌رفت و به کناره‌های گاهی آبی ختم می‌شد.

زبانه‌های باریک و بلند آبی.

یلوی خطاب به ما، من و بانویی، حرف می‌زد.

سیلویا گفت:

معذرت خواست.

می‌گوید یکی از آهنگ‌های زمان انور خوجه مال من هست.

عضو حزب بوده.

بعدش می‌گفت یک آهنگ ساختم، خیلی خیلی زیبا.

نگذاشتند پخش بشود.

مراد گفت:
ممنوع.

سیلویا گفت:

بله.

ممنوع می‌گردد.

اما آن آهنگ که همیشه پخش می‌شود از رادیو…

نمی‌شده بدون نام آهنگ‌سازش.

یلوی باز گفت:

مهم نیست.

همه جا یک جور هست.

مانندهاش توی این دنیا زیاد هست.

ناتاشا گفت:

من به یلوی می‌گویم چرا همه‌اش را از چشم روس‌ها می‌بیند.

همین بلا هم سر ما آمد.

مقامات ما هم یک‌شبه صاحب میلیون‌ها ثروت شدند.

مافیا هم هست.

قاچاق هم هست.

گاهی سیگارشان را با دلار آتش می‌زنند.

آن وقت زن‌ها، دخترهای جوان می‌روند دوبی.

یک هفته، دو هفته.

بعد برمی‌گردند با غذا، با پول.

تا خانواده‌شان از گرسنگی نمیرند.

به مراد آهسته گفتم:

ما را بگو که جوانی‌مان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف کردیم.

بانویی به انگلیسی گفت:

این‌ها یعنی راستش همهٔ ما برای یک کتاب، حتی یک جزوهٔ چند صفحه‌ای ترجمه از روسی، گاهی سال‌ها زندان رفته‌ایم.

که مثلاً برسیم به شما.

کشور ما بشود بهشت لنینگراد.

حالا…

دیگر گوش نمی‌دادم.

به آتش نگاه می‌کردم.

خوشه‌خوشه‌های شعله کوتاه و بلند جمع شده بودند.

زبانهٔ بلند و باریک رو به دهانهٔ ناپیدای لولهٔ شومینه گر می‌کشید.

با اشاره به آتش بلند گفتم:

آتش زردشت.

بانویی به انگلیسی گفت:

Fire of Zoroaster.

یلوی خندید.

سیلویا گفت:

زردشت؟

آتش قبله بوده، نه؟

هیچ‌کدام حرفی نزدیم.

به آتش نگاه می‌کردیم.

به زبانهٔ بلند و رنگ‌دررنگ.

و شاید به سینهٔ آتش.

که سرخ بود و گرم.

و دیگر حتی یک لکهٔ سیاه هم در کانونش نبود.

فروردین ۱۳۷۶

برای ثبت دیدگاه وارد شوید یا ثبت‌نام کنید.
پیمایش به بالا