در یک غروب روشنِ تابستان بود که او را دیدم. از دور میآمد، از کنارم گذشت و با نگاهش خطی از آتش کشید. قدی بلند و چشمانی مّورب داشت. ایستاد و تماشایم کرد. آنگاه نزدیکتر آمد و مرا لمس کرد. دستانش حرارتِ عجیبی داشت. ناگهان حسی مثل عشق برمن تابید که در جانم رسوخ کرد ودلم را ربود. از آن روز به بعد، هر روز و هر شب در کنارم بود. او سرشار از وسوسه و اِغوا و من سراسر تمنا بودم، روزها تماشایم میکرد و شبها از خشم زبانه میکشید تا خاموش میشد. آمیزش ما محال بود چون او از آتش و من از خاک بودم.
من تنها زنِ بهشت، روزها در باغِ برین گردش میکردم و شبها خسته از روز، روی ابرهای طلایی رنگ مینشستم. درتاریکیهای بیستاره به ماههای بیشُماری نگاه میکردم که در آسمان آبی گِرد هم میچرخیدند و به هم نمیرسیدند.
بهشت پر از شگِفتی بود. درختان رنگارنگش روزها از خاک بیرون میآمدند و شبها در عمق ریشههای انبوه نامرئی میشدند. انگاه آبشارهای آبیرنگی برفراز آسمانها قد میکشیدند و به نرمی تبدیل به نهرهایی میشدند که در آنها شیر و عسل جاری بود. فرشتههای بلوری در آن جویبارها آبتنی میکردند. عمر من در آرامشی ژرف سپری میشد تا روزی که حضور شیطان، مرا از خودم ربود و دیگر رهایم نکرد.
او عاشق من شد و من، میل گداختهای به او احساس میکردم که تا آن زمان تجربه نکرده بودم. درعین حالی که میترسیدم روزی شعلههای سوزان شیطان مرا از خودم خالی کند، بی او هم نمیتوانستم زندگی کنم. اوهمه جا همراه من بود تا روزی که او را با فرشتهای دیدم. آن فرشته از جنس نور بود و مثل پرندهها پرواز میکرد. او روی شاخههای سبز مینشست و آواز میخواند. آنها داشتند با هم حرف میزدند و میخندید که ناگهان شیطان خم شد و پرهای او را بوسید. آه که قلبم از شدت رنج و اندوه جمع شد. حسی غریب و آزاردهنده تنم را در بر گرفت. دیگر نمیخواستم در بهشت بمانم. در شبی سرد و تاریک به ستارهای آویختم و از بام آسمان پایین آمدم. از روی ابرهای سفید سُر خوردم و به کهکشان رسیدم. آسمان هنوز طلایی بود که من از بهشت بیرون آمدم.
به کهکشان رسیدم. آنجا پر بود از موجودات شگفتانگیزی که ساکت و خاموش چشمانتظار سرنوشت نشسته بودند. در حال تماشا بودم که پروازکنان روی پَستی و بلندیهایی فرود آمدم. نمیدانم آنجا ماه بود یا مریخ، هرجا بود ساکت بود و آرام و پُر از گودالهای خالی از آب و کوههایی که از قدیم مانده بود. کوههایی که سالها ایستاده و به آسمان نگریسته بودند. نه آبی بود، نه علفی، نه درختی و نه جانوری. تنها همهمه بود، همهمهای گرم که در هوای بسته میچرخید و به جایی نمیرسید. من برهنه بودم. هوا نه سرد بود و نه گرم، نه بارانی بود و نه آفتابی. مهتاب بود، هم صبح مهتاب بود وهم شب. آن جا سرزمین ماه بود. ساده و سبک پرواز میکردم که کسی مرا به نام خواند. شیطان بود که همیشه و همه جا مراقبم بود. مرا از روی خاکهای نرم ماه بلند کرد و در فضا رها کرد. پرواز کردم، بالا رفتم و پایین آمدم. پاهایم به خاکهای گرمی کشیده میشد وحس دلپذیری را باقی میگذاشت. ماه مثل آه، ساکت بود. در تپه و ماهورهایش گشتم تا شبی که احساس کردم فضا دارد تنگ میشود. تنگ شد و تنگ تر، تا شبی که از ماه جز هلالی باریک دیگر اثری باقی نماند. آن نیز خاموش شد. خاموشِ خاموش دور میزد، میچرخید و آه میکشید. تاریکی در ماه غوغا میکرد و سرما طاقتفرسا بود. ماه دیگر خودش نبود. از آن ظلمت مهیب گریختم و به کهکشان بازگشتم. سرگردان دنبال بهشت گشتم. بهشتِ من نبود. در فضا سرگردان میچرخیدم که شرارههای شیطان مرا از هوا گرفت و روی مریخ نشاند.
مریخ سرزمینی سرد و سرخ بود که همیشه در آن باد میوزید. موجودات مریخی وقتی که ماه میدرخشید بیدار میشدند و وقتی خورشید میتابید به خواب میرفتند. در آن کرۀ سرخ اندوهی جز دوری شیطان نداشتم. گاهی به او فکر میکردم و گاه زمانهای زیاد میگذشت و او را به یاد نمیآوردم. مدتی بیزمان در مریخ به سربردم تا روزی که حس کردم هوایی از کنارم عبور کرد. اندیشیدم،شاید نسیم بود که گذشت، ولی از کجا برخاست؟ به ماه نگاه کردم. در دورها میتابید. ساکت و آرام. ماه آبی بود و در میان ستارهها با پرتوی باشکوه، غریبانه میدرخشید. چه تنهایی عظیمی مرا در برگرفته بود. به فکر نسیم بودم که پاهایم در گودالی فرو رفت و خودم در تاریکیهای مهیب پنهان شدم. در فکر و در خیال غرق بودم که فرشتهٔ کوچکی را دیدم. او بالزنان میرفت و لبخندزنان از کنارم گذشت. همه چیز مثل خواب بود. فرشته مرا دید و هیجانزده بالا و پایین پرید. از درونش نوری تابید که فضای اطراف را روشن کرد. او دورم گشت و وراندازم کرد. مدام میچرخید و برق میزد. از آن روز به بعد هرروز فرشتهٔ کوچک مرا دنبال میکرد و شبها ساکت و آرام به تماشایم مینشست. روزی آرام به من نزدیک شد. از تماس او غرقِ امنیت شدم. حس غریبی برجانم نشست که دلپذیر بود. همراه او به تماشای آبهای اقیانوس رفتم. روی تپههای سرخ نشستم و جهان را نظاره کردم و روی پستیبلندیهای خاکِ سرخ، زیر نورِ ماه خوابیدم و روزگار گرمی را با او سپری کردم. غافل از یاد شیطان در عشق و لذت غوطه میخوردم که طوفانی سخت درگرفت و مریخ از هم پاشید. خاکهای سرد و سرخ ناپدید شدند و موجودات مریخی مثل گُلهای صحرایی پژمردند. او هم از هم پاشید و همراه بادی که میوزید، به آسمان رفت. مریخ از هستی خالی شد و از آن برهوت عجیب تنها هوای سرگردانی باقی ماند که مدام میچرخید و آرام نمیگرفت. تنهایی غوغا میکرد و تاریکی بیانتها بود. ترسیده و تنها دوباره به کهکشان گریختم. دنبال بهشت گشتم. افسوس که دیگر آن را نیافتم. بهشتِ من گمشده بود. در کهکشان سرگردان مانده بودم که نیرویی عجیب مرا به سیارهٔ زهره برد. میدانستم شیطان بود که همه جا با من بود، هم در خواب و هم در خیال، هم در گوشه و هم در کنار. مرا مثل پَری از روی مریخ بلند کرد و روی سیارهٔ زهره نشاند. او دوباره ناپیدا شد.
زهره سیارهٔ زنانِ رقصان بود. زنان مرمری که در جشن و سروری ابدی میرقصیدند و صدای چنگ و سازشان گوش فلک را برده بود. دخترانِ سفیدِ تراشیده ازعاج، دست مرا گرفتند و به میدان بردند. در ابدیتی بیانجام رقصیدیم وشراب نوشیدیم. از آسمان سیبهای سرخ و خوشههای گندم میریخت. طبَقهایی از انجیرهای شکافته، در گوشهوکنار چیده بودند. ناگهان آتش مهیبی به جان جشن افتاد. شیشههای شراب گُر گرفتند و مثل دهانۀ آتشفشان شعلهور شدند. از رودها خون و آتش مذاب بیرون ریخت. پَرهای پریانِ مرمری آتش گرفته بود و از کرانهٔ آبشارها جرقههای روشن آتش بر زمین میریخت. در میان دودها مانده بودم که شیطان را دیدم. با لبخندی آشنا به من نزدیک میشد و با نگاهی گرم و آتشین جامی به دستم داد. نوشیدم. سبک و بیحال بر بال او نشستم و ازهوش رفتم.
چشم گشودم. هزار بهار گذشته بود که با بوی خاک تازه بیدار شدم. به کرهٔ خاکی رسیده بودم. من هنوز در این دایرۀ سبز و پُردرخت زندگی میکنم. اینجا مثل ماه سرزمین تنهاییها و مثل مریخ سرزمین سرماهاست. در این جا عشق نامرئیست و تا به آن میرسی، تمام میشود. از آن جز یادی محو چیزی باقی نمیمانَد که آن هم به مرور کمرنگ و کمرنگتر میشود تا روزی که دیگر بیاد نمیآوری کِی و کجا بود که عشق را گم کردی.
زمین پر از آدم است ولی هیچکدام مثل من نیستند. من موجودی گریخته از بهشتم. گاهی بال میزنم و نامریی میشوم. گاه مثل باقی، روزگار را سپری میکنم. گاه به گذشتههای دور میروم و گاه در آیندههای مبهم پَرسه میزنم. هیچ کس نمیداند که من روزی معشوقهٔ شیطان بودهام. افسوس که شیطان سالهاست دیگر نیست. نمیدانم در مریخ ماند یا به ماه بازگشت. گاهی از دور وسوسهام میکند و گاه سالها میگذرد و از او پیامی به من نمیرسد. گاه مدتها در تاریکیهای انبوه فرو میروم و دلهره را میبینم که بالزنان پرواز میکند. گاه شیطان را میبینم که لبخندزنان دور میشود. گاه شاد و سرِ حال زندگی را نگاه میکنم که مثل گلی شکفته است و گاه اندوهگین، مُردهها را تماشا میکنم که ساکت و آرام از یاد هستی رفتهاند.
گاهی شیطان در سکوت در کنارم بال میزند و گاه در خواب به سراغم میآید. گاه حرفهای عاشقانه میزند، گاه با لبخندی تلخ نگاهم میکند و گاه سالها میگذرد و از او خبری به من نمیرسد.
شبهای زمین تاریک و دراز است ولی ماه هنوز طلاییست. دلم برای ماه میسوزد. آدمها توجهی به او ندارند. گاهی نگاهش میکنند و حیرتزده آه میکشند. گاه مدتها میگذرد وسرهایشان را به سوی آسمان بلند نمیکنند. مردمان زمین دنبال حیات سرازیرند و نمیدانند چه شکوه بی نظیری در آسمانها جاریست.
وقتی در بهشت زندگی میکردم، از بالای آسمان هفتم به پهنهٔ وسیع زیر پایم نگاه میکردم و سه دایرهٔ رنگی میدیدم که مدام میچرخیدند و به هم نمیرسیدند. من درهر سه دایره زیستهام. امروز که از روی زمین به آسمانهای دور نگاه میکنم، به یاد زمانِ از دست رفتهٔ مارسل پروست میافتم. آه که چه تنهایی غریبی مرا از خودم میرباید.
زمین ساده و آرام است. هم آب دارد و هم خاک، هم عشق دارد و هم نفرت و هم پر از قصههای قدیمیست. تنها عیب زمین این است که آدمها رویش پیر میشوند! میدانم که روزی زمین نیز از هم خواهد پاشید، آتش درونش آن را از هم میدرَد. آنگاه من به آسمان هفتم بر خواهم گشت و در ستارهٔ دور دیگری زندگی خواهم کرد تا عاقبت روزی به بهشت باز گردم. روزی که هستی تمام و خورشید که اکنون با چشم بزرگ طلاییاش مرا مینگرد، خاموش شود. زمین و آسمان و هر چه بوده و هست در تاریکی محض و در سیاهچال زمان فرو رود و آن وقت قصهٔ ما هم به سر خواهد رسید.
آنگاه شیطان باز میگردد و مرا طلب میکند. او هم مثل من از گشتنهای بیهوده خسته و فرسوده خواهد شد. ما اصل آفرینشیم. در بدنهای بسیار زیستهایم و در ستارهها، سیارهها و کُرههای دیگر بودهایم. بارها عاشق شده و به بسیاری دل بستهایم. دریغا که تنها او کاملکنندهٔ من است. چه حیف که او از آتش و من از خاکم و آمیزش ما محال است.