زنی در آیینۀ اتاق من، زنی زندگی میکند که نمیدانم کیست. در آن قفس تنگ و تاریک، جایی که تنها تصویرها حضور دارند، چه میکند؟ نمیدانم. وقتی در آیینه نیست، کجاست؟ همه جا را دنبالش میگردم. به مهمانخانه میروم، در آشپزخانه، به حیاط میروم و بعد به باغ، زیر تخت را نگاه میکنم شاید آنجاست. اما نه، آنجا تاریکی خوابیده است که با چشمانی سیاه و هولناک مرا نگاه میکند. پشت پردهها را نگاه میکنم. توی کمد و حتا پشت آیینه را هم میگردم. نیست. هیچجا نیست.
حیران به آیینه برمیگردم. آه! آنجا ایستاده است و دارد مرا نگاه میکند. چرا در آیینه زندگی میکند؟ نمیدانم. بودنش مرا میترساند و نبودنش بیشتر. اوکیست؟ در آیینهها چه میکند؟ از من چه میخواهد؟ وقتی در آیینه نیست، کجاست؟ به باغ می روم، دلم گرفته است… به درختان سپیدار نگاه میکنم که با حیرتی غریب تماشایم میکنند، سرهایشان را از سویی به سویی تکان میدهند و افسوس را فریاد میزنند. هوا گرفته و تنگ است و نفس سخت و کم پیدا. دنیا تاریک و باد در آسمانِ خاکستری بیداد میکند. به اتاق برمیگردم. دلم تنگ است. همه رفتهاند. سالهاست که دیگر هیچکس نیست. تنها او مانده است. زنی که در آیینه زندگی میکند. مضطرب و نگران دنبالش میگردم. ناگهان یادم میآید که در آیینه منتظر است. به سوی آیینه میروم. او را میبینم که دارد مرا میپاید. با احتیاط دور میشوم و دوباره باز میگردم. به او لبخند می زنم. او هم میخندد.
از جلوی آیینه میگریزم. او هم به سرعت دور میشود. با احتیاط برمیگردم و نگاهش میکنم. میبینم که او هم دارد مرا نگاه میکند . انگار گرگمبههوا یا قایمباشک بازی میکند. خندهام میگیرد. بلند میخندم و بعد قهقههای سرد. ناگهان از صدای خندهٔ خودم میترسم و ساکت میشوم. عجیب است که او شکل من است، ولی من نیست. امروز هم دوباره دیدمش. موهایش باد کرده بود و چشمهایش پُف داشت. شکل غریبی بود. انگار تب داشت. صورتش سرخ و بیحال و لبانش خشک و تبدار! با دقت به چشمان زن آیینهای نگاه میکنم . شبیه دختریست که در قدیم میشناختم. دختری با چشمان قهوهای و دهانی کوچک که در رویا زندگی میکرد. هیچجور خاصی نبود. ساده بود. قلبش مثل دریا و خودش مثل دشت. هر شب به دیدار ستارهها میرفت. ماه را هم دوست داشت، ولی از زمانه میگریخت. همیشه عاشق بود. نه زیاد بود و نه کم. یک روز بیخبر رفت. از خودش فرار کرد و به دورها رفت. در شهر دیگری گم شد. کس دیگری شد و دیگر برنگشت. انگار از خودش فرار میکرد. هیچکس نفهمید چرا رفت. انگار خودش هم نمیدانست. اسمش یادم نیست. چیزی شبیه سرود بود یا آواز. نمیدانم، شاید او هم وهمی بود که در تنهاییِ آیینهها شکل میگرفت.
از آیینه جدا میشوم. از او میگریزم. حالم خوش نیست. زمانه دور سرم میچرخد و بزرگ میشود. تمام نمیشود. چرخش زمانه را میگویم. همهچیز دایرهوار میچرخد، دایرههای کوچک و بزرگی که در هم میآمیزند و از هم میگریزند. نمیدانم چرا مدام، به زن آیینهای میاندیشم.
دکترم میگوید باید امتحان فراموشی بدهم. در بیمارستان مرا به دستگاهی وصل میکنند. روی صفحۀ کامپیوتر شمارههایی پیدا میشود که مثل نمرههای امتحان است. در دوردستِ زمانه گم میشوم. در سالهای دور مدرسه. پانزده، چهارده، دوازده… یک هجده از انشا! خندهام میگیرد. بلند میخندم. آه که آن سالها چقدر دورند. دخترک را میبینم که دمِ درِ مدرسه ایستاده است و بعد او را که لبخند زنان میگذرد. دخترک با نگاه دنبالش میدود و او در دورها محو میشود. در رویای آن سالها فرو رفتهام. صدای دکتر را میشنوم. میگوید فراموشی بیشتر شده. به حقیقت برمیگردم و چشمانم از اشکِ خشکی پُر میشود. دکتر، ساکت نگاهم میکند. حرفی برای گفتن نمانده است. چند روزی هست که سراغ زن آیینهای نرفتهام. از او میترسم. او مرا یاد مرگ میاندازد. مثل هیولا میمانَد. شاید او وهمیست که در خیالم جوشیده. ولی نه او همیشه هست. هر بار که به آیینه نگاه میکنم او را میبینم که آنجا ایستاده و دارد مرا تماشا میکند. به رختخواب می روم و رو به پنجرهٔ پهن و باز دراز میکشم. به باغ پُردرخت نگاه میکنم و باز یاد دخترکِ آن سالها میافتم. همان دختری که زن آیینهای به یادم میآورَد. انگار سالها با او زندگی کردم. نمیدانم او که بود. دوست زمان بچگی یا همسایهٔ دیواربهدیوار، یا شبَحی که خیال میآورد.
آسمان تاریک شده و یک دسته کلاغ غارزنان پرواز کردند. افق هنوز زیبا و طلایی و ماه در دورها منتظر تاریکی هاست. آه ماه پیدا شد. مثل یک امید در دل تاریکیها شکُفت.
جغدی در دورها دارد میخواند، پیِ من میگردد. بلند میشوم و به ایوان میروم. شب همه جا پهن شده است، درختان سپیدار برگهایشان را به بادها سپردهاند و سرهایشان را با غرور به سیاهیهای شب میسایند. به دورها نگاه میکنم . همه جا سیاه است. صدای جغد دیگر نمیآید. انگار او هم با سیاهی ها آمیخت. باید پیدایش کنم، وگرنه جزو شب میشود و دیگر یافتنش محال است. به عمق تاریکیها نگاه میکنم؛ لحظهبهلحظه سیاهتر. من هنوز منتظرم تا تو بیایی و مرا به آن سوی هستی ببری. میخواهم از حیات بگذرم، به جایی که دیگر آیینه نیست. تو خاموش در دورها مرا نگاه میکنی. به ایوان میروم، میل پرواز در سینهام اوج می گیرد. بالهایم را میگشایم.