تراژدی
روایتی جدی که در آن شخصیت اصلی با رنج، فقدان یا سقوطی دردناک روبهرو میشود.
خیابان شامپیونه. شماره ۳۷ مکرر. هدایت میرود تو و در را پشت خود میبندد. بلافاصله دو همراهش میرسند و به
زنی در آیینۀ اتاق من، زنی زندگی میکند که نمیدانم کیست. در آن قفس تنگ و تاریک، جایی که تنها
نَیِّر از کوچههای پیچدرپیچ برفی میگذشت. با بینی سرخ و پالتوی قهوهای. معلم مدرسه بود. از پنج سال پیش که
فریادی زده می شود از من. نگاهش می کنم که بماند. که تنها نمانم. که ماندن را برود با من.
زرینکلاه، دختری محروم از محبت و زیر سایهٔ سرزنشهای مادر، دل به گلببو میبازد. پس از ازدواج، گلببو رفتاری خشونتآمیز