درخت از سبز بودن خسته است

دوستان! داستانی است، ولی داستان‌وارش نخوانید. خط‌به‌خط و سطربه‌سطر را به منظور شناخت بخوانید. عمری‌ست در یک چند داستان؛ اما داستان، بهانه است.
🔤 شمارش واژه: 8200

📖 نوع: داستان نیمه‌بلند (Novelette)

عهد کردم تا،
در جان و روحم با من یکی نشدی،
تو را بر زمین‎ نگذارم.
به هر کجای جهان رفتم،
هر آوازی را خواندم،
تو در صدایم بودی،
تو در نگاهم بودی؛
در انتظاری به طول سال‎های سرگردانی

بخش یک

مردی با قبای خاکستری

«اتوال، اونیو فوش، پوتی الیزه شماره ۵۱۲» آدرس را به راننده دادم، دامنِ بلند قبایم را جمع کردم و در تاکسی نشستم. اوایل تابستان، پاریس هوا نه سرد بود و نه گرم. تنها پوشش‌ام همین قبای نرم و لغزان و شال‌گردنِ ابریشمیِ هم رنگ کفش‎های بنفش‎ام بود که از زیر لبه قبای خاکستریِ کم رنگم، به هنگام راه رفتن، دیده می‌شد.

راهی نبود. قدم‌زنان هم می‎شد رفت. وقتی گفتم «اونیو فوش»، راننده با تعجب نگاهم کرد. فکر کرد شوخی می‌کنم. چند دقیقه راه بیشتر نبود. رسیدیم. پرسید: «بروم یا بمانم». یک ده فرانکی به او دادم، تشکر کردم و گفتم: نیاری به ماندنش نیست. حیرت‎اش بیشتر شد. کارت‎اش را به من داد تا هر وقت لازم شد به او تلفن کنم.

نگهبان در را باز کرد، درِ آسانسور را هم نگه داشت تا بسته نشود. تکمهٔ طبقه پنج را ‎فشرد و به امید انعام در بازگشت، ساعات خوشی برایم آرزو کرد. می‌دانست، در طبقه پنجم امروز چه خبر است.

مهمانی برای آشنایی با چند هنرمند در آپارتمان یک شاعر فرانسوی بود که اشعارش را دوست نداشتم ولی، از آداب معاشرت و نحوه‎ای که زندگی می‎کرد خوشم می‎آمد. با دخترش نانسی در لندن هم دانشکده بودم. می‌دانستم که مهمانی مهمی است ولی نمی‎دانستم چند نفر آن جا مهمان‌اند. می‎دانستم که هر کدام از مهمان‎ها به اندازه چند آدم، مهم و سرشناس باد و افاده دارند. نانسی در تلفن گفته بود که: «آدم‎های دُم‌کلفتی هستند».

آپارتمانی مدرن شده در طبقهٔ پنجمِ یک ساختمان قدیمی بود. با درهای کَنده‌کاری از چوبی که جنس‎اش معلوم نبود و زیر سال‎ها رنگ و دگرگونی گُم شده بود. سنگ گرانیت یَشمی راهرو، زیر نوری ملایمی، از نظافت می‌درخشید. داشتم به آوایی که در درون ساختمان پخش می شد گوش می‌کردم که دختر کمر باریک فرانسوی، با پیش‌بندی سفید، چشمانی روشن و درخشان، با لبخند در را باز کرد.

– خوش آمدید، شما، آقایِ…؟

نامم را گفتم و خواهش کردم که ورودم را اعلام نکند. راهنمایی‎ام کرد. دکوراسیون آپارتمان فرق کرده بود، اما گوشه تزیین شده به سبک مراکشی با پشتی‎های نرم هنوز آن‎جا خالی بود. از دخترک تشکر و راهم را کج کردم. همه جا را می‎شناختم. با کنار گوشه‌های دنج این آپارتمان قدیمی آشنا بودم.

فضا شاعرانه، نیمه روشن و آهنگِ شادِ ملایم احساس آرامشی را به دلم ریخت. روی کاناپه نرم و راحتی نشستم، پاهایم را جمع کردم و دامن قبایم را روی کفش‎هایم کشیدم. دخترک رفت به صاحب خانه چیزی گفت و مرا نشان داد. پدر نانسی، مرا دید و دستی از دور برایم تکان داد. بعد هم مرا با موهای دم اسبی و لباس بلندم از یاد برد!

خوش‎حال شدم که فراموشم کرد. از معرفی‎های بی‎جا و بیهوده راحت شدم. بوی عطر و اودوکلن داشت گیج‌ام می‎کرد که نسیمی از سقف وزید و هوای تازه‎ای را آورد و دو بازوی عریان و نرم نانسی بود که برایم گشوده شد. خواستم بلند شوم، نگذاشت و با مهر و اشتیاق کنارم نشست. دست‎هایش را دور گردنم حلقه کرد با لبانش دنبال لبانم گشت و وقتی آن‎ها را پیدا کرد، عمیق و عاشقانه بوسید.

– چرا این قدر دیر؟ می‎خواستم تلفن کنم…

نگذاشت جواب بدهم. دوباره لبانش را به لبانم سایید و مرا بار دیگر عاشقانه بوسید، من هم جواب یادم رفت. نگاهش در نگاه من بود و با اشاره به کسی گفت که برایمان مشروب بیآورد. جوانک رفت. مشروب دل خواهم را آورد.

– تو، هیچ فرقی…

حرفش را تمام نکرد. نگاهی به لباسِ قبا مانندم کرد، پرسید:

– خودت طراحی کرده‌ای؟

منتظر جواب نشد. کم طاقت، عجول، صریح و پُر از حرف‎های شنیدنی بود! فوق لیسانس در ادبیات مدرن فرانسه داشت. به توصیه و کمک پدرش سر دبیر بخش ادبی یک مجله معروف زنان در فرانسه شده بود. برایم تعریف کرده بود که در زمان دختری‎، شاید در سال‎های اول دبیرستان، عاشق یک جوان مراکشی مو فرفری دو رگهِ چشم سبز به نام راحم‎ابن خالد که به «راموری» مخفف راحم مراکشی یا مسلمان شده بود، مدتی باهم دوست و هم مدرسه بودند. راموری فرزند کارخانه دار مراکشی ثروتمندِ ساکن پاریس و عاشق نواختن گیتار بود. نانسی نمی‎دانست که پدرش را رها کند و همراه او به شهرهای مختلف اروپا سفر کند یا او را رها کند و در پاریس بماند.

گاهی نمی‌دانست که پسرک در کجای اروپاست! فقط می‎دانست که گیتار می‎نوازد و شهر به شهر می‎رود. گاهی هم در پاریس آفتابی می‌شد. دیوانه راموری بود. پدرش صلاح دید که به بهانه یاد گرفتنِ زبان او را، به لندن به فرستد تا از راموری دور باشد. آن‎جا بود که با هم آشنا شدیم. در بازگشت به پاریس با یک جوان دانمارکی دوست شد. دوستی آن‎دو ‎ دوام یافت و مدتی هم با او زندگی کرد. متاسفانه ارتباط‎شان نا موفق بود! بعد از چند ماهی از هم جدا شدند. نانسی هنوز هم‎چنان دل‌اش هوایِ راموری مو فرفری چشم سبز دنیا گرد را داشت.

قبلن، هم یکی دو بار، به این آپارتمان دعوت داشتم ولی نه با این همه مهمان. نانسی گفته بود چند سالی از من جوان‎تر است. من فلسفه تحلیلی مدرن می‎خواندم. می‎خواستم دکترای فلسفه بگیرم که منصرف شدم، سراغِ رشته دل‎خواهم ژورنالیسم رفتم. یکی دو سه تعطیل آخر هفته را، به دعوتِ نانسی، در پاریس گذراندیم، زمانی که پدرش به مراکش رفته بود و ما توانستیم در فضای بزرگ و مجلل آن آپارتمان تنها باشیم.

خانم‌ها با لباس‎های رکابی، نیمه عریان و راحت، و مردان در فشارِ گره کراوات و یقه‎های آهاری داشتند خفه می‎شدند. من با قبای بلند خاکستری رنگ‌ام، وصله ناجوری در آن جمع تیره پوش بودم. قبلن به نانسی گفته بودم که لباس شب همراه ندارم…

– تو، بی لباس بیا….

دست‎اش را از آستینِ گشادِ قبایم به درون برد و تنم را نوازش کرد، چشمانش برقی زد و لبخندی لبانش را گشود. عاشقِ عاشق شدن و عشق بازی کردن بود. بلند شد. دستم را گرفت و با خود ‌برد. در راه دیدم که من و نانسی از همه جوان‎تر بودیم و هیچ کس توجهی به ما نداشت. نانسی جسور، بی پروا و بی‎طاقت بود.

نمی‎دانم چه مدت تنها بودیم. او دوش گرفت و رفت تا سری به مهمان‌‍‌های پدرش بزند. لایِ درِ اتاق و حمام را نیمه باز گذاشتم. با آهنگ والس ملایمی که از درون سالن به گوش می‎رسید، دوش گرفتم و با حوله نرمی به رخت‎خواب بازگشتم. از بوی غذا معلوم بود که مهمان‌ها دارند شام می‎خورند. در اتاق باز و بسته شد. بدنی نرم و خوش‌بو دوباره به رختخواب لغزید. ندانستیم کی خوابیدیم.

وقتی بیدار شدم، نمی دانستم کجایم. پرده‎ها کشیده و من عریان بودم. حوله را دور کمرم بستم، گوشهٔ پرده را کنار زدم. آفتاب، بی‎سایه شده بود. نانسی نبود! قبا و کفش‎هایم را پوشیدم. هرچه گشتم، شال گردن ابریشمی‎ام را پیدا نکردم. مهم نبود. لای در نیمه باز را گشودم، از راهروی روشن گذشتم و به سرسرا و سالن رسیدم. همه جا شسته و منظم بود. گویی دیشب کسی در آن سالن نبوده. می‌دانستم که اتاق مستخدم خانه دَر و آسانسوری جدا دارد. تا نزدیک ورودی آشپزخانه مدرن و بزرگِ آپارتمان رفتم، در آشپزخانه، همان دختر خوش هیکل با مستخدم مُسِنی که نانسی او را “هانی بابو” صدا می‎کرد داشتند در آشپزخانه قهوه‎‌ای خوشبو می‎نوشیدند. یادم آمد دیشب شام نخورده بودم. هانی بابو مرا دید و با اشاره دخترک را هم متوجه بودنم کرد. صبح به خیر گفتم. هانی بابو با لبخند و دخترک با ناز و کرشمه جوابم را دادند. دخترک گفت بِرَوَم به سالن تا برایم صبحانه بیاورد. گفتم دوست دارم با آن‎ها صبحانه‎ بخورم. هانی بابو خوش‎حال، با دو تخم مرغ عسلی و کرواسان و خامه، صبحانه خوش مزه‎ای برایم درست کرد.

تلفن کردم همان تاکسی شب قبل آمد. خواستم پیامی برای نانسی بگذارم، دیدم او پیامی برای من گذاشته بود:

«عزیزم، امروز، روز اول هفته است. باید کارم را شروع می‎کردم. قرار ملاقاتی هم برای صبحانه با دوستی دارم. امروز عصر با تو تماس می‎گیرم.»

من هم برایش پیام گذاشم:«بیش از یک هفته در پاریس خواهم بود». غروب در لابی هتل جورج پنج منتظر تلفن‎ات خواهم بود». به دنبال برنامه‎های کاری‎ام رفتم. عصر شد. گفته بود زنگ می‎زند. هر چه منتظر شدم خبری نشد. سرگرمِ کارهای ضروری شدم. از نانسی خبری نشد. چند بار زنگ زدم، متعجب که چرا دیگر از او، با آن همه اشتیاق خبری نیست.

دو روزی سخت گرفتار کار بودم. روز سوم با همان تاکسی که راننده‎اش دیگر آشنا و همه جا همراهم بود به هتل آمدم. دربان هتل با لبخندی به استقبال‌ام آمد. در اتوماتیک باز و بسته شد و رسپشن هتل با صدای بلند، نام و نام فامیل مرا صدا کرد:

– موسیو…یک ملاقات کننده منتظر شماست.

به مردی که روی مبلی نشسته بود اشاره کرد. او را نمی‎شناختم. داشت از دور مرا برانداز می‎کرد. از جایش برخاست و عصر به خیر گفت، پشت یَقِه پهن کُتش را نشانم داد فهمیدم پلیسِ شخصی پوش است. پرسید: که می‎تواند چند دقیقه وقت مرا بگیرد. به راهروی انتهای لابی اشاره کرد. مرد دیگری که در ظاهر داشت روزنامه می‎خواند و نگاهی تند و جستجو گرانه داشت، روزنامه‎اش را روی میز گذاشت و همراه ما راه افتاد. در هتل، امنیت فراهم و جایی برای نگرانی نبود. در انتهای راهرو، دری را با رمز باز کرد. داخل و منتظر ورودم شد. مرد دیگر با ما نیامد. مرد شیک‌پوشی در اتاق منتظرمان بود. بلند شد، دست داد و به مبلی اشاره کرد که پشت به در ورودی بود. مرد خودش را بازپرس مقدماتی پلیس هتل معرفی کرد:

– این یک تحقیق ابتدایی است. شما می‎توانید آن را قبول یا رد کنید. همکاری شما کمک بزرگی به پلیس ناحیه هشت پاریس است. می‌توانید جواب ندهید و منتظر وکیل‎تان بشوید ولی چون گفتگو ضبط نمی‎شود و پرسش‎ها رسمی نیست وکیل هم ضرورتی ندارد.

اندکی فکرکردم:

– شما پرسش‎تان را مطرح کنید اگر بتوانم با کمال میل پاسخ خواهم داد.

– آقای… به پلیس مراجعه کرده و گفته است که چند روزی است از دخترش بی‎خبر است و از پلیس کمک خواسته است. گزارش نشان می‎دهد که شما سه شب پیش، در منزل ایشان بوده‌‌اید. نانسی، صبح دوشنبه، چند ساعت زودتر از شما، خانه را ترک کرده و هنوز خبری از او نیست. آیا شما اطلاعی دارید که بتوانید در اختیار ما بگذارید؟

تمام آنچه را که از آن مهمانی می‌دانستم که مربوط به حضور من در آپارتمان پدر نانسی بود را صادقانه برای هر دو مرد توضیح دادم، حتا پیام تلفنی نانسی را هم برای آن‌ها پخش کردم. ولی آنچه به گذشته من و نانسی مربوط بود را بیان نکردم. پرسش‎های آن‌ها در زمینهٔ مهمانی و گفت و شنودهای ما دو نفر بود. از قرار ملاقات نانسی چیزی نمی‌دانستم که با چه کسی و در کجا اتفاق افتاده است. احساس کردم که حضورم دیگر ضروری نیست. یکی دو پرسش ساده دیگر را هم با صداقت جواب دادم. از من تشکر و عذرخواهی کردند. نمره تلفنی به من دادند که روی گوشی تلفنم ضبط کردم تا هر وقت از نانسی خبری شد، به آن‎ها خبر دهم. از اتاق بیرون آمدم. آدمی نبودم که بی جهت نگران شوَم، ولی می‌خواستم از سلامت‎ نانسی با خبر باشم. گفته بودند که گوشی‎اش را جواب نخواهد داد، در ناامیدی، تلفن کردم. فکر کردم اگر نامم را ببیند شاید جواب بدهد. متاسفانه از او جوابی دریافت نکردم. کار و زمان مرخصی‎ام تمام شده بود. فردایش ناچار به لندن پرواز کردم.

 

چند ماهی، شاید هم بیشتر، گذشته بود. یک روز صبح زود، بنا بر عادت، از خانه بیرون آمدم تا در ترن زیر زمینی جایی برای نشستن و روزنامه خواندن پیدا کنم. جوانی کنارم نشسته بود. سرش را بلند کرد و تا نام ایستگاه را دید از جایش بلند شد، مجله‎ای که دستش بود را پَرت کرد روی نیمکت و به موقع از درِ قطار بیرون پرید. مجله‎ای نا آشنا، با انبوهی از عکس‎هایی از انواع سازها و آلات موسیقی که در دست نوازندگان عجیب غریب بود.

خانم مسنی با عصا و کیفی که به دست داشت نگاهی به من ‎کرد که: « جوان، مجله‎ات را بردار تا جا برای نشستنم باز شود.» مال من نبود، ولی آن را برداشتم و روی روزنامه‎های خودم گذاشتم. تا نشست، آخ و ناله‎ای کرد، در جواب نگاه مهربانم گفت:

– پدر مادرهای ما یک وسیله کف دست پنجاه سنتی پلاستیکی به نام “آی پد” نمی‌ساختند که ۴۰۰ پوند بفروشند و میلیونر بشوند! ارث‎شان برای ما همین روماتیسم و ورم مفصلی مزمن، دیابت و فشار خون است که داریم…

من باید پیاده می‎شدم. در بازگشت، ترن پر بود و من جای تکان خوردن نداشتم. به مجله خواندن هم نرسیدم. روز بعد شنبه بود. مجله را از روی میز کنار رخت‌کن برداشتم. از این همه شلوغی و در هم‌ریختگیِ طرح پشت جلد داشتم عصبی می‎شدم که چشمم به نانسی افتاد. با یک شلوار جین که سر زانوهایش ریش ریش بود و یک تی شرت رکابی، مانند پیراهن خواب، و انبوه موهای طلایی و لبخند مَلیحی در حال رقصیدن بود. فکرکردم اشتباه می‌کنم. زیر نور نگاه کردم. خودش بود و آن چنان شاد که من هم به وجد آمدم. غبطه خوردم که کاشکی با او یا جای او بودم. از شاد دیدنش خوش‎حال شدم. مجله به دست، قهوه‎ای ریختم و نشستم تا بدانم که نانسیِ فراری کجاست. عکس رقصان و شادش فقط روی جلد مجله «تودی موزیک» لندن بود، در مجله خبری از نانسی نبود. همین که فهمیدم خوش‎حال و سالم است برایم کافی بود.

بخش دو

یادی از گذشته‌ای که گذشت

صبح روشنِ زیبایی بود. دلم نمی‎خواست از بستر بیرون بیایم. نیازی به کار نداشتم. پدر ثروتمندم جز عیش و عشرت، سرودنِ شعر، معاشرت با دوستان و سفر رفتن کارِ دیگری نداشت. مادرم، دور از پدرم، غرق زندگی اشرافیِ خودش بود. با وجود مهر فراوانی که به من داشت، فرصتی برای بچه‌داری نداشت. دایهٔ الجزایری‎ام با سینه‌های درشتش قادر بود به تنهایی مرا و پرورشگاهی از بچه را شیر دهد!

من تنها دختر از اولین عشق مادرم بودم؛ مادری که کاری جز مهمانی‎های مجلل رفتن و محافظت از لطافت و جوانی و زیبایی خیره‌کننده‎اش، فکرِ دیگری در سر نداشت. از مادرم عشق و از پدرم هوش و توان یادگیری را به ارث برده بودم. کار من تفحص و تحقیق نبود. نوجویی و نویابی از شاخه‎ای به شاخه دیگر پریدن، همه‌چیز را از نو دیدن و آزمودن را دوست ‌داشتم. با پدر و پرستارم بزرگ شدم. پدرم شاعری حساس بود که باور داشت، ادبیات تکرار مکرر نیست، دریای شورنده‌ای است که هیچ‌اش کناره نیست. معلمِ من شد. به سرعت از همه پیشی گرفتم و در ده سالگی برای مجلهٔ کودکان داستان و مقاله می‎نوشتم!

سال‎های اول دبیرستان بود که، عاشق یک پسرِ مراکشی مو فرفری چشم سبز به نام راموری شدم. مدت کوتاهی باهم دوست بودیم. من سخت عاشق و او فراری بود. پولدار بود و عاشق موسیقی، جوانی که تمامِ فکر و ذِکرَش گیتارش بود، صدایش گرم و دهانش خوش‌ترکیب و لب‎هایش بوسیدنی بود. مرا بسیار دوست داشت ولی سازَش را بیشتر. پدرم، مردی نبود که در آن سال‎های بلوغ و شیدایی، مرا تنها و به حال خودم بگذارد.

راموری، یک گلوله انرژی و پر از جنبش و تحرک بود. با گیتار و گروه‌اش، بی‌خبر می‎گریخت و هزار سال از من و عشق تشنه‎ام دور می‎شد. اما هرکجا که می‎رفت مرا از یاد نمی‌برد و هدیه‌ای ساده و دوست‌داشتنی از شهرهای مختلف برایم می‌فرستاد. در یک سی‌دی برایم خوانده بود:

«آه نانسی،

تو ای همهٔ یاد و یاد واره هایم،

بی تو، جهان تهی و بی‎معناست،

نگاهت را برای تپیدن قلبم، و لبانت را برای زیستن می‎خواهم،

باورم کن نانسی

عاشقانه

همه وقت و همه‌جا تو را می‎خواهم،

در این سحرگاه، آن لب‎ها و نگاهت..

آه نانسی.»

چشمانم از اشک لبریز می‎شد. نمی‎دانستم او کجاست. دلم می‎خواست بال دربیاورم و به سویش پرواز کنم. افسوس که در افسون ثروت و رخوت اشرافیت گرفتار بودم. راموری گهگاهی آفتابی و دوباره گم می‌شد. پیدا کردن‌اش در این جهانِ گسترده کار آسانی نبود. برایش نامه‎ای نوشتم و به آدرس آپارتمان‌اش که چراغ‌اش همیشه خاموش بود پست کردم:

«کاش سوار بر اسبی بی‎زین و بی‎لگام، نیمه شبی بیایی. مرا بربایی و با خود به جنگلِ پَری‎هایِ عاشق که خالی از همهمهٔ انسان‎هاست ببری. به بند مهرت در بندم کنی و با افسون چشمان سبزت، سبزی جنگل را برایم بی‎بها گردانی. کاشکی…»

زمان گذشت. برای یافتن کار در یک مجلهٔ معتبر، که نیازمند رابطه نه ضابطه بود، نام پدرم بیشتر از سواد و هنر من به درد خورد. سعی کردم لیاقت‎اش را بیابم. همین قدر که نامم بر بالای مقاله و نوشته‎ها بیاید برایم کافی بود. به یاری ادبیات به سراغ هنر رفتم، ولی کار دل کار دیگری بود. بی هیچ شُبهه، فرزند همان مادر عاشق‌پیشه و وارثِ متانتِ ادبی پدرم بودم، اما سلیقهٔ من در عشق، سلیقهٔ مادرم نبود. به دنبال یک استثنا می‌گشتم. به دنبال کسی که مانند دیگران نباشد!

هم رامو و هم دوستی که هیجده سال از من بزرگتر بود اعتقاد داشتند شیفتگی یا شیدایی، بیاست. باید آن را بی‎شرط و شروط پذیرفت و به آغوش کشید. ولی زندانی‌اش نکرد. به قول خودم شیفتگی باید بی در و پیکر باشد!

اگر باور کنید، دلم می‌خواست در و دیوار عشق را بردارم و بنایی از نو بسازم که مال من و ساختهٔ من باشد. من بهشتی می‌خواستم که از آسمان نیافتاده باشد. در جستجوی عدَنِ ساختهٔ خدای عشق نبودم. دلم می‌خواست ساخته و پرداختهٔ من، برای من و مالِ من باشد. افسوس که نمی‎یافتم. در کار عشق شکارچی و نیرنگ‎باز نبودم. روش‌ام نگاه بود و صفا. تمایلی دل‎خواسته و انحصاری، که فقط مال من باشد. غافل از این که دیگران مال خودشان هستند و نمی‎خواهند مُهرِ زرخرید کسی بر پیشانی‎شان باشد.

یک‌بار فکر کردم که عشق را یافته‎ام. هول شدم و ازدواج کردم. هنرپیشهٔ ناشی‎ای بود. به سرعت ماسک‎ از چهره‎اش افتاد. به اشتباه‌ام پی بردم و گریختم، می‎دانستم عمر را دوبار به کسی نداده‌اند، که تلف کند.

مردهای مسن‎تر از خودم را می‌پسندیدم. مثل این بود که دنبال همزاد پدرم می‎گشتم. تنها یک نفر هم‌سن من بود، که او هم مانند سیاره‎ای دور دنیا می‎گشت،نه در اطراف من. دور و بَرَم عده‌ای از دوستان پدرم بودند که کارشان عشق‌یابی بود و مُفت هم برای دوستی گران بودند.

 

پدرم سفر را درمان آشفتگی‎‌ام می‌دانست. به بهانهٔ آموختنِ زبان، مرا روانهٔ انگلیس کرد. ‌در لندن، استاد تند و تیز و خوش بر و بالایی داشتم که با چشمانی مسحور کننده، درشت و خوش‌حالت، دلم را برده بود. در فیس‎بوک خواندم و دانستم با سن کم‎اش، شش سال از من بزرگتراست، زن و چهار فرزند در اُردُن دارد و خودش در لندن مشغولِ دلبری بود! دو سه ماهی طول کشید تا توانستم دل از مهر او بکنم. بعد از چندی با مرد دیگری که فلسفه و ادبیات می‎خواند و از من هیجده سال بزرگتر بود، آشنا شدم. در همان روزهای اول ، گفت که فرصتِ بازی با دخترانِ جوان و کم سن و سال را ندارد، من هم برای جلب توجه او چند سالی سنم را بالا بردم، او از این که من روحیه‎ای شاد و دخترانه داشتم خوش‎حال و متعجب بود! هرگز نپرسید که چرا چندین سالی از تحصیل عقب افتاده‎ام. او همان مردی بود که من دوست می‌داشتم. رها، صریح، مودب و مبادی آداب، شاد و اهل دیدن و یافتن بود. شخصیت‎های مورد علاقه‎اش؛ شیلر، استفن تسوایک، هایدگر، دکتر آلبرت شوایتزر، گاندی ماندلا و یک شاعر هندی که اسم‎اش را یادم نیست مانند اکبال یا نامی شبیه به این بودند.

آشنایی ما، شنیدنی است. از در ساختمان دانشکده تا بیرون از فضای سبز آن و ایستگاهِ مترو راهی طولانی بود. کتاب‎هایم زیر بغلم بود که باران لندن شروع به باریدن کرد. نه سایه‎بانی بود و نه درختی که بشود در پناهش از خیس‌شدنِ ناگهانی گریخت. از دانه‎های درشت باران داشت جویی به درون گردنم راه می‌افتاد که چتر بزرگ و سیاهی روی سَرَم آمد و از خیس‌شدن نجات‌ام داد. کنار راه، نهری از باران جاری بود. از زیر چشم مردی را با نیم چکمه‎های قهوه‎ای خوش رنگ و شلوارِ کم رنگ با خط اتوی تیزی که توی رطوبت لندن کمتر دیده می‎شد ‎دیدم که کنارم آمده و چتر بزرگ و سیاهی را روی سرم نگه داشته بود. باران اجازه نمی‌داد که سرم را بلند کنم و چهره‎اش را ببینم، ولی آستین کت چهارخانه کرم رنگش و بوی خوش اودوکلن سی سیل جی می‎دادکه مرا مست کرده بود. در هوای مرطوب لندن تعجب‌آور بود. در حال گریز از چاله‎آب‎ها -برای این‌که ندانسته در آن پا نگذارم- بودم که گفتم:

– یک دنیا متشکرم. به موقع به دادم رسیدید. چند دقیقه دیرتر، باران مرا با خودش به رودخانه تیمز…

– شمایِ ساحل‌نشینِ رودِ سِن، این‎‎جا چه می‏کنید؟

پرسیدم: «از کجا می‎دانید که من ساحل نشین رود سن‎ام؟» خندید:

– اول از تلفظ «ر» فرانسویِ شما، بعد هم هر انگلیسی‌ای این ضرب المثل را می‎داند که اگر باران می‎آید یا هوا ابری است شما آزادید که چترتان را بر ندارید! ولی اگر هوا آفتابی است و می‎خواهید خیس نشوید حتمن چترتان را بردارید.

با یک ببخشید بازوی چپ‎ام را گرفت که بی هوا َوسط خیابان نَرَوَم. گفت:« اگر ماشین‎ها شما را زیر نگیرند، حتمن سرا پا خیس‎تان می‎کنند». چه زود به نزدیک ایستگاه ترن زیر زمینی رسیدیم. با من تا درونِ ایستگاه آمد. ایستاد. دیگر زیر سقف بودیم. چتر را، اندکی دور‎تر از من و خودش تکان داد. خنده‎ام گرفت. نیمهٔ طرف راست کُت‎اش کرم رنگ و نیمه دیگر که از زیر چتر بیرون مانده بود، قهوه‎ای پر رنگ و آب از آن می‎ چکید.

 

این آغاز آشنایی و دوستی ما شد. راهِ آمده را برگشت. نمی‎دانم چرا؟ آیا برای این که من خیس نَشَوَم این راه را آمده بود؟ مردی بود که من دوست می‎داشتم. دو هفته پرس و جو کردم تا یافتم‌اش. فکر می‌کردم که عضو کادر آموزشیِ دانشگاه است ولی دانشجوی سال آخرِ دوره دکترای فلسفه بود. کمتر در محافل دانشجویی دیده می‌شد. به بهانه‎ای هم را دیدیم و باهم دوست شدیم! بسیار محتاط و با ادب بود. وقتی فهمید که اختلاف سن من و او زیاد نیست خوش‎حال شد! مرا برای شام به یک رستوران ایتالیایی دعوت کرد

هنگام صرف شام، صحبت از تاریخ ادبیات و هنر اروپا شد. اطلاعاتی زیاد، حافظهٔ ورزیده و حضور ذهنی غبطه‌برانگیز داشت. برای اولین بار «با او به لندن پلیدییوم شو» رفتم. پدرم را دو را دور می‎شناخت. طنز دوست و طنز پرداز در عین حال متین و جدی بود. به بهانهٔ آشنایی با پدرم دعوتش کردم. بار اول نمی‎دانستم که پدرم در پاریس نیست. ولی دفعات بعد به بهانه‎های مختلف همان زمان که پدرم نبود او را دعوت می‎کردم! حضورش دلپذیر و دست‎هایش نوازشگری مدهوش کننده بودند. هر بار راغب‎تر و شیفته‎ترش می‎شدم، همیشه کار داشت، اما می‎گفت آزاد و رهاست. مدعی بود که همیشه وقت برای دیدار و دوستی دارد. مدتی سعی کردم که او را کم‎تر ببینم.‌ چون راموری با گروهی به لندن آمده بود. سه روز ماند، فقط توانستم یک‎بار، او را برای زمانی کوتاه ببینم. تشنه‎تر از از آمدنش، مرا گذاشت و به برزیل رفت. دیدار با راموری همیشه برای من جالب بود. اندکی از آن شور و ذوق گیتار زنی و خیابان‌گردی در شهرهای اروپا دست کشیده و نگاهش معنادار و عاطفی‎تر شده بود. فکر کردم معتاد است. ولی نبود. از مواد، نفرت داشت. قرار شد به پاریس باز گردد و با هم به افریقای شمالی و مرکزی برویم. از شادی در پوستم نمی‌گنجیدم. هر شب خواب نوازش و هم آغوشی‌اش را می‎دیدم.

زیاد در لندن نماندم، وقتی خواندن و نوشتن‎ام خوب شد به پاریس برگشتم، ولی دوست خوبم را از یاد نبردم. او یکی دو بار مرا به لندن دعوت کرد. چند سالی گذشت. پدرم مهمانی مهمی داشت که بهانهٔ خوبی بود تا من هم دوست خوش‌محضر و خوش‌هیکلم را دعوت کنم. به پدرم گفتم. با اشتیاق پذیرفت و او را دعوت کرد، او عذر خواست و گفت برای یک مهمانی رسمی نوع لباس پوشیدنش که تازگی تغییر کرده بود را مناسب نمی‎داند. این عذر، برای من، به چند دلیل جالب بود.

اول، این که هر کسی را که دوست داشتم و انتخاب می‎کردم به کژ راهه می‎رفت. نامعمول و به گونه‎ای نامتعارف بود!

دو، بی‎تاب بودم ببینم که چه تغییری کرده است. دوست داشتم با او همراه وهم‌سلیقه شوم. می‎دانستم در خط تداوم مهر و دوستی هست ولی با عشق کور و محدود و مشروط، حسادت‌بر‎انگیز، به ویژه با مالکیت و ازدواج و این گونه قیود موافق نیست. نه تنها موافق نبود بلکه، سخت گریزان بود.

سه، او را به شیک‌پوشی و خوش‌لباسی قبول داشتم. مزید بر همه، من او را به عنوان یک هم‌نشین شایسته و همراه و یک دوست خوب برای عشق‌بازی می‎خواستم، می‎پسندیدم و از بودن با او بسیار راضی بودم. خواهش کردم با همان جامه‎ای که انتخاب کرده است بیاید.

در جواب قبول دعوت پدرم دو کتاب نفیس، یکی از هنرمندان لیتوگرافی و نقاشی مدرنِ چینی و دیگری مجموعه‎ای از عکسِ فرش‎های آنتیک ایرانی در سراسر موزه‎های جهان به زبان فرانسه فرستاد. پدرم سخت تحت تأثیر او و مبادی آدابِ معاشرت بودنش قرار گرفت.

وقتی آمد، بین تمام مهمانان یگانه و ممتاز بود. از شلوغی مهمانی استفاده کردم. شب را هدر نکردم. افسوسم برای صبح بود که مجبور بودم او را ترک کنم. با کسی قرار داشتم که آرام و قرار نداشت و من عاشق او و بی قراری‌‎هایش بودم. شما او را می‎شناسید!

بخش سه

شال‌گردنِ بنفش

 دوستم غرق خوابی کودکانه بود. مرد بزرگی که مثل بچه‎ها می‎خوابید! بی صدا بر خاستم و گذاشتم تا بخوابد. سالن و فضای آپارتمان از نظافت می‌درخشید بوی خوش قهوه‎ی هانی بو بو همه جا را پر کرده بود. بیش از یک ساعت فرصت داشتم. دیشب به شام نرسیده بودم. صبحانه مفصلی با دو قهوه داغ و خامه شیرین شده خوردم. صبحانه مهمان بودم، ولی تصمیم داشتم در ملاقات فقط یک اسپرسو بنوشم. به اتاق خوابم رفتم. بهترین لباسم، که دیروز برای ملاقات امروزم آماده کرده بودم را پوشیدم. آی‌پد، کیف و ژاکتم را برداشتم و راه افتادم. در آسانسور حس کردم که جسم نرم و سبکی به پشت پایم می‌خورَد. برگشتم، شالگردن بنفش دوستم بود که به دامنم چسبیده و همراهم آمده بود. آنرا دور گردنم بستم و سوار اولین تاکسی شدم تا به ناحیه سن ژرمن، به کافهِ «قناری سرخ»، که کنار رود “سن” بود بروم. راه زیادی نبود. رسیدم. صبح دل‎نشینی بود. داشتم به کافه نزدیک می‎شدم که آی‌پدم آهنگی نواخت و دلم را به تپش انداخت. صدای راموری بود که پرسید :

– نو نو، کجایی؟

– فکر می‌کنی کجایم؟

– تو رخت خواب…

راهم را کج کردم که مرا نبیند، پشت سرش که رسیدم گفتم:

– اگر بر گردی تو بغل‎ات‎ام…

هول شد، از جایش پرید، فنجان قهوه‎اش یک وَر شد، به فنجان توجهی نکرد و مرا از زمین بلند کرد و طرف ماشین رو بازی که روبروی کافه پارک شده بود برد. باز هم مرا بوسید و آرام روی صندلی گذاشت. پشت رل نشست. برگشت و به من و شالگردن بنفشم نگاهی کرد. لبه شالگردن را بالا گرفت و خواند: رویش به خط خوش تزیینی به فرانسه نوشته بود:

La vie est un événement que chacun expérimente une seul fois.

«زندگی رخدادی است که هر کس فقط یک بار آن را می آزماید».

شال را رها کرد و هر دو دست‎اش را روی فرمان ماشین گذاشت و برای چند لحظهِ کوتاه مرا نگریست و پرسید:

– نونو، این شال بنفش به رنگ لباس‌ات نمی‎خورد به قصد خاصی بر گردنت انداختی یا اتفاقه؟»

– فقط اتفاقه…

هیچ نگفت، سرش را پیش آورد و باز هم مرا بوسید و خوش‎حال ماشین را در حاشیه رود سِن راند. پرسیدم کجا می‌رویم، برگشت به شالگردنم نگاه کرد و گفت «بهشت»!

– بهشت کجاست؟

– همین نزدیکی‎ها جایی که کسی را با کسی کاری نیست…

– چگونه بهشت را یافتی؟

– از “آپولو”، خدای موسیقی و هنر پرسیدم، گفت از “آتنا” ایزد بانوی خِرد بپرس. با او مانوس بودم. او حرفم را شنید و “آفردیت” الاهه عشق و زیبایی را به کمک‎ام فرستاد. او بود که “دمیتیر” الهه جنگل و خدای شراب “دیونیسوس “را به یاریم خواند.

– پس، این بهشت کار خدای آسمان‎ها نیست؟

– ساخته و پرداخته “هرمس” خدای سفر است.

– تو این همه ذوق و سلیقه و زیبایی را از کجا یاد گرفته‎ای؟

– همراه با صبر، تحمل، بردباری، عشق و امید را از تو، در آخرین شبی که تا صبح بیدار ماندی و من نیامدم و تو به دل نگرفتی و به رویم نیاوردی، از تو به امانت گرفتم که اکنون به پایت بریزم.

نزدیک بود به اشک بنشینم، به بهانه‎ای، گوشی‎ام را باز کردم که زنگ بزنم، و تاخیرم را به همکارانم خبر بدهم. گوشی را از دستم گرفت و دست کرد تو جیب‎اش، گوشی خودش راهم در آورد، ماشین را به طرف راست کشید و هر دو را توی رودخانهِ سِن پرت کرد و گفت دنیا تمام شده. از امروز تا قیامت مال هم‎ایم. فقط برای هم زندگی خواهیم کرد. حیران نگاهش کردم. دستم را گرفت روی لب‎اش گذاشت و بوسید و سریع و با مهارت راند. به سرعت از پاریس و حومه آن و از چند بزرگ راه شلوغ بیرون آمدیم. از جاده خلوت جنگلی‎ای گذشت و میان جنگل و درخت‌های فراوانش راه باریکی را گرفت و بی‎کلامی حرف راند. گاهی بر می‎گشت و مرا نگاه می‎کرد و می‎راند.

در میان درختان عظیم به هم بافته جنگلی، آنجا که انبوه شاخ و برگ درختان آسمان را خورده و خورشید را از زمین جدا کرده بودند به کلبه‎ای قدیمی، زیبا، قصه مانندی غرق در گل‎های وحشی و پیچک‌های برگ مغز پسته‎ای تازه روییده رسیدیم. توقف کرد. پیاده شد. ماشین را دور زد و رفت. در ساختمان را با کلیدی باز کرد و برگشت بدون اینکه در ماشین را باز کند مرا از روی صندلی نرم ماشین برداشت روی بازوهایش به ساختمانی که درش باز بود برد، در را با پا بست. مرا روی دست مانند یک پروانه با ناز و لطافت با تنگی از شراب به اتاق خواب برد.

از لحظه‎ای که یکی شدیم، دیگر روز را از شب نشناختیم. نشمردیم. روز و شب، شب و روزهای بیشمار دیگری در هم گم شدیم! هرچه بود؛ لمس بود و کشف، ناز، نوازش، بوسه، و نوای گیتاری که نمی‎دانستم از چه منبعی پخش و در فضا شناور بود. عمر از گذرگاه زمان و مکان نمی‌گذشت، هستی بهشتی بود که از زمان و سایه‎یِ خدا و کسانش عاری بود.

نمی‎دانم کی و پس از چند بار که زمین به دور خود گشت ما به خود آمدیم. دانستم که در جنگلی هستیم و کسی در اطراف ما نیست. نیازمان فقط به خودمان و آنچه را که راموری، که رامو صدایش می‎کردم، در صندوق و صندلی عقب ماشین‎اش‎ انبار کرده بود است.

در یکی از روزها که رامو بالشت را روی صورتش گذاشته و نیمه برهنه مانند خدایان یونانی غرقِ خواب بود از بیرون، صدای اره برقی را شنیدم، فکر کردم که درختان جنگل نگران اند و دارند به خود می‌لرزند. پرده را کنار زدم. مرد مُسِنی، سرگرم منظم کردن شمشاد‎های نیمه وحشی بود! تی شِرت رامو را پوشیدم. تا بالای زانوهایم را پوشاند و دو گوی لرزان و شیطان سینه‏های لرزانم رها ماندند. فکر کردم قهوه‎ای درست کنم، روز در لا به لای درختان جنگل ولو شده بود. در سالن دختری درشت اندام، با دست‎کش‎های زرد و حوله‎ای به رنگ برف داشت گرد گیری می‌کرد! صدای موسیقیِ وجد‎ آوری از دستگاهی که به گردنِ دخترک آویزان بود میل رقص را در پاهای برهنه‎ام ریخت. دخترک مرا دید و با لبخندی آشنا صبح به خیری گفت. موبایل‎اش زنگ زد. او با لهجه‎ای که ندانستم دهاتی بود یا بیگانه شاد و خندان در حالی که چشمش به من بود گپی زد و گوشی را بست. از او خواستم موبایل‎اش را به من بدهد تا زنگی به پدرم بزنم. شاد و رقصان گوشی را باز کرد و به دستم داد. پدرم حیران و متعجب نبود! توضیحی هم نخواست. خوش‎حال شد که من با رامو هستم! مرا از این که او را بی خبر گذاشتم سرزنش نکرد! فکر کردم که به موقع زنگ زده بودم. صدای موسیقی رپ دخترک گواه بر شادی و امنیت محیط بود. از دختر تشکر کردم و برای تهیه قهوه از او کمک خواستم، گفت که خودش هم قهوه می‎خواهد و آن را حاضر خواهد کرد. دوش گرم و نرمی گرفتم و با دو قهوه داغ به میعادگاه رفتم. خدای عشق هنوز خواب بود. تا بیدارش کردم بدن شسته مرا به خود کشید. قهوه‎های داغ سرد شدند.

سیرآب و بیدار که شدیم. از او خواستم تا به دیدار رطوبت سبز برگ و علف و شاخه و درخت‎های جنگل برویم. دختر و پدر رفته بودند. همه جا از نظافت می‎درخشید. نیمه عریان بیرون رفتیم. کسی نبود. نتوانستیم دور از هم بمانیم و در فضای پر طراوت بعد از ظهر بی‎آفتاب در سایه‎هایِ نمّور جنگل، با هم یکی شدیم. هوا لطیف و انباشته از اکسیژن بود. نیاز به نفس کشیدن نبود. هوایِ رقیقِ جنگل بی‎دَم به درون سینه ما می‎رفت و باز می‎گشت. احساس کردیم که هوا و هستی در ما جاری است. رامو باور داشت که:« نفس را از بوسه باید انباشت که هوا از منافذ پوست حساس از عشق بازی ما، خودش به خون و قلب و مغز ما ‎می‎رود و باز می‌گردد!»

ما همیشه خستهِ‎ تقلای عشق و غرق مستی و خواب آلودگی دلپذیری بودیم. هر بار نشستیم، به آغوش هم و لب بر لب بودیم. یک بار هم رخوت رطوبت داشت زیر پوست تنِ ما جوانه می‎زد که خواب ما را با خود بُرد. رامو بیدارم کرد و آرام گفت: «اگر بیشتر بمانیم. در این خاک نمّور ریشه می‎کنیم و آن وقت کندن ما از این زمین پر ریشه آسان نخواهد بود!»

در بازگشت، اندیشیدم که آیا درخت از سبز بودن خسته نمی‎شود؟ گویا با صدا فکر کرده بودم. رامو خندید که:

– درخت، عاشق سبز بودن و روییدن است. سبزی زمرد گونه برگ، ذاتِ رویش و غریزه درخت و راز و رمز حیات است.

– چرا راز و رمز حیات؟

– گیاه با سبزینه‎گی خود، اکسیژن، ماده حیاتی هست و بودن را در زمین خاکی ما فراهم می‎کند!

هر دو ساکت شدیم. هم‎چنان که بر سینهِ استوارِ گرم‌اش تکیه کرده بودم، در رویا، درختی تناور شدم که دست‎هایم چون شاخساری به سوی سقفی از شاخه و برگ، در شاخه و برگ دیگرِ درختان به مهمانی آسمان رفته بودند. بدنم از خزه سبز نمّوری می‎درخشید و در تنه‎ام نمی‎دانم در کجای تنه‌ِ درخت مانندم، ضربانی از حیات، ریتمی آهنگین داشت. با هر ضرب آهنگی، جوانه‎ای، زیر پوست نرم‌ام می‎جنبید تا بروید و شکوفه و گل و برگ و شاخه شود. اندیشیدم که درخت می‎داند که جوانه زیر پوست تن‌اش چه خواهد شد؟ شاخه‎ای، برگی، شکوفه‎ای یا هیچ کدام؟ داشتم به جوانه نا شکفته زیر پوستم می‎اندیشیدم که تبری در انتظار فرو انداختن‌ام به دست کسی بالا رفت. به تیزی برنده تبر نگاه نکردم به دسته‎اش خیره ماندم که از سخت‎ترین شاخه‎ام ساخته شده بود. به یاد حرف رامو افتادم که می‎گفت: «غم از آسمان بر دلت فرود نمی‎آید خودت آنرا فراهم می‎کنی و بر سینه می‌کشی. نگذار تَبَرِ غم از شاخه غم ساز ذهن‎ات دسته‎ای برای مایوس و غمگین شدن‌ات بسازد…» بر گردنش آویختم و مرا از زمین برگرفت. در گوشم به آواز دلنشینی خواند:

عهد کردم تا،

در دل، جان و روحم با من یکی نشدی،

تو را بر زمین‎ نگذارم.

به هر کجای جهان رفتم،

هر آوازی را خواندم،

تو در صدایم بودی،

تو در نگاهم بودی؛

در انتظاری به طول سال‎های سرگردانی،

تو در صدایم بودی،

تو در نگاهم بودی.

نوایِ آوازش، زیبا و شنیدنی بود. ولی من داشتم به جوانه زیر پوستم می‎اندیشیدم. نمی‌خواستم در باره‎اش با او حرفی زده باشم. اندیشه‎ام را پس زدم و به مهر گفتم:

– خسته می‏شوی، من مال تو و در تو ام، زمینم بگذار…

– باورم نمی‎شود، نشانم بده که در جسم و جانِ منی!

لب بر لب‎اش گذاشتم، غافل از این که راه نگاهش را بسته بودم. سُریدیم و باهم سرنگون شدیم، بر برگ و سبزه و خاک افتادیم و تا غروب زودرس جنگل پشت به هم نشستیم و از رطوبتِ طربناکِ خاک دل نکندیم و بر نخاستیم. می‏دانستم که او هم دارد به همان فکر می‌کند که من نباید در باره‎اش حرفی بزنم. آن اندیشه چه بود؟ خواهم نوشت…

بخش چهار

کسی که مانند هیچ‌کس نبود

راموی من، مردی، جوان‎تر و شاداب‎تر از سن‌اش بود. در آن روز‎هایِ جدایی و شیدایی، بیش از شش سال عاشق‎اش بودم ولی شش روز هم باهم تنها نبودیم. دوست‎اش داشتم ولی او را خوب نمی‎شناختم. این روزها دانستم که او مرا از حفظ بوده است ! گویی کتاب زندگی مرا سال‌های زیادی ورق زده و خط به خط خوانده بود. ارزیابی و ارزش گذاری دقیق کرده. به گونه‎ای که مرا بهتر از خودم می‌شناخت. به زیر و بم‎های روح و روانم آشنا و توجه‎ای موشکافانه داشت! بیشتر از خودم هوایم را داشت و به خواسته‌های ساده، نه دخترانه بلکه زنانه‎ام، توجهی عاشقانه داشت. نوشتم در رابطه ما عامل زمان گُم بود. این گُم بودن امری انتخابی نبود. حادثه و پدیده‎ای یگانه بود. هر دو در اکنون حال زندگی می‎کردیم و برای سنجش حیات و هستی میزان و ترازویی نداشتیم به تمام معنا شامل و کامل بودیم و ماندیم. می‌اندیشیدم:

سال‎ها خواستن و انتظار کشیدن،

دیدار، صبج‌گاهی، اشتیاق و تسلیم بی چون چرا و با او همراه و هم دل شدن،

خواندن یک شعار در شال گردنی- که او نخوانده می‎دانست.

غرق شدن در بی‎زمانی و بی‎مکانی،

میل تمام نشدنی به یکی شدن و محو شدن در دیگری،

فرار و گریز ناگزیر و بی‎نیاز به نیازمندی‎های ضروری اجتماعی عامل و مسبب‎اش چیست؟

داشتم در ذهنم دنبال دوستی که شال گردن بنفش داشت و هیجده سال از من بزرگتر بود می‎گشتم، ‌اندیشیدم که آیا او این شال سبک و نرم را چون رنگ کفش‎هایش بود بر گردنش بسته بود یا می‎خواسته درسی به من بدهد؟… صدای رامو آمد:

– نونو، من هر کار خواسته‎ام کرده‎ام، اما پدرم نه تنها، فقط اندوخته است! بلکه هنوز هم به داشته‎های فراوانش، هم‎چنان می‎افزاید! من به هرچه خواسته‎ ام رسیده‎ام، دنیا را گشته‎ ام، دوستانم را دیده ام که با کوهی از آمال و آرزو به آهی سر بر خاک نهاده و از گذر زمان، به آسانی یک نفس گذشته اند. زندگی راهی بین یک آغاز ندانسته و یک پایان ناخواسته اجباری است! کم و بیش‌اش مهم نیست. کیفیت‎اش مهم است. من و تو هستیم که می‌توانیم لحظه‎ها را طولانی‎ یا کوتاه کنیم. یک روز را به قول تو: «به اندازه هزار سال» زندگی کنیم و یا هزار سال را به آسانی یک روز بر باد دهیم. تو را دانسته، خواسته و یافته‌ام، و در کُنجِ دلم برای سالی چند برای خودم و شعر و آوازم مخفی کرده‌ام، آفاق را گشته‎ام و مانند تو صبور و پایدار نیافتم. تو، عاشقِ عاشق شدن و از جنس و خمیره شیفتگی و شیدایی هستی. شیدایم بودی، شیدایم ماندی، برای همین تو را پنهان، از همه و از خودت، همه جا بردم. تو مانند بَذرّی در اندیشه‌ام جوانه زدی، ریشه دواندی، رشد کردی تا من شدی. چه بی‎ریا، عاشق شدی. با خودت پیمان یک سویه بستی. وفا دار ماندی. من زنگ زدم و تو آمدی که مرا ببینی و بروی و زندگی را بار دیگر تکرار کنی.

ولی من، آمده بودم که بمانم، آمده بودم تا تو را از خودت بربایم و با خود ببرم. در درون مهر خودت زندانی و رهایت کنم! تو هدفم، قصدم و خواسته و گنج‎ام بودی. برایم آرزومندانه، نوشته بودی:

«کاشکی چون سواری از آسمان می‎رسیدی و بی‎خبر، مرا از خودم می‎ربودی، بر ترک اسب‎ات می‎نشاندی و در ابرهای خیال به جنگل‎های انبوه از لمس و نوازش می‎بردی. جایی که خدا و فرشته‎گانِ حسودش هم به آن راه نداشتند

کاری را کردم که تو می‎خواستی. ماشین‎ام را نزدیک کافه دل خواه‎ات “قناری سرخ” که میعادگاه عشقِ دخترانه تو بود پارک کردم! و به انتظار رسیدن‌ات نشستم. می‌خواستم ترا بربایم. ولی تو بر گردن‌ات، نوشته‎ای داشتی که گویی می‌دانی باید ربوده می شدی. هیچ کس نمی‎دانست چه خواهم کرد. در نامه‎ای برای پدرت نوشتم و از او پوزشِ خواستم که می‌خواهم بی خبر تو را بربایم. نامه را به دوستی سپردم و گفتم اگر سه شب چراغ اتاق آپارتمانم در کارتیه لاتن خاموش ماند، این نامه را به این آدرس پست کن تا پلیس دنبال جنازه‎ات، کف رودِ خانه سِن را نگردد.

صاحب شالگردنِ بنفش که مهربانی و ملاطفت‎های مردانه‎اش به خاطرم آمده بود را کنار گذاشتم و برگردن رامو آویختم که مرا در خودش رویاند و درختی بارور ساخت تا قدر امروز را بدانم و تیشه گذشتهِ و فردای نیامده را بر تنه درخت اکنون فرود نیاورم. باور کردم که باید به باور او هر دو بخش پُر و خالی لیوان بلورین حیات را با هم ببینم.

در آن خانه جنگلی ماندنی شدیم. یک روز، او را دیدم که شال بنفش را بر سر در خانه، در پناه سایه‎بان آویخته و، نیمه برهنه مشغول، باغبانی است.

بدنی نرم، پُر، متناسب، ورزیده و چهره‎ای شاد، و همیشه خندانِ، پر از شیطنت داشت. بینی‎اش کوچک و خوش فرم، چشمانش خوش حالت و پُر از شادیِ کودکانه‎ای بود. کار که می‎کرد، به صدای بلند می‌خواند:

آی، پسران شوخ

من دختری که خَمِ گردَنَش بوی شکوفه‎های سیب را می‌دهد،

لابه لای ابرهای آسمان گم کرده‎ام

اگر گلی را یافتید که مروارید می‎گریَد

مرواریدی که هر بهار گل می‌دهد

و گریه‎اش یک ترانه دلکش است

او از آنِ من است

آی…

رامو با تلفن، رادیو، تلویزیون و دیگر وسایل ارتباطی موافق نبود. از این که پدرم می‎دانست کجا هستم و دیگر مجبور نبودم پشت میزهای شلوغ، در هوای گرفته سالن نویسندگان بنشینم خوش‎حال بودم. رامو کسی را نداشت که نگرانش باشد. آن خانه همان گونه که نوشتم، بهشتی در جنگل بود. یک بار برای خرید نیازمندی‎های ساده‎مان به دهکده نزدیک رفتیم. رامو با هیچ کس، حرف نزد و فقط کودکان را با لبخند نگریست و مرا خوش‎‎حال کرد. حافظه‎ای قوی داشت. شعرهایی را که می‎سرود و تنظیم می‎کرد، همه را حفظ بود.

وقتی موبایل‎هایمان روی هوا چرخیدند و رودخانه سِن آن‎ها را با خود به ابدیت برد، واحد اندازه‎گیری زمان و مکان‌ را، به دل‎خواه او، از دست دادم و تازه دانستم که منی در من هست که فقط، با او که چنین دوست‌اش می‎دارم یکی و یگانه است.

اندیشیدم، اگر پایانی برای بودن است، در آغوش اوست که پایان را برایم ممکن و قابل قبول می‎کند. دیگر از مرگ نمی‎ترسیدم. شاید هم از مرگ، به خاطر در کنار او بودن، هراس نداشتم. عشق‌اش ترس از مرگ را به رویایی شاعرانه‎ و پذیرفتنی‎ای تبدیل کرده بود. احساس می‌کردم که مرگ در بازوان او نیستی نیست. ابدیتی است که پایانی ندارد. با او می‌توان هزار سال جوان بود و شاداب زیست. می‌توان به سهولت از روزن زمان گذشت و به خط پایانی این مسابقه سرعت و سبقت رسید و با رغبت به ابدیت پیوست.

در این مدت کمربند نبستم، آرایش نکردم، غصه نخوردم، حرص نزدم، نگران نشدم، راحت و شاد زیستم، ساده پوشیدم و نوشیدم. در پناه عشقِ او خوابیدم و خواب‎های بهشتی دیدم. از همه مهم‎تر، هیچ کینه یا غمی سراغم نیامد. حتا با مرگِ خودم و دیگران هم، کنار آمدم. دانستم: «راهی است که آمده ایم و مقصدی است که به آن خواهیم رسید» این سخن دوست لندنی من هم بود. در آن زمان نمی‎فهمیدم.

در این زمان زندگی مثل حریر نرم و لطیف و از عطر مهربانی لبریز بود. به هر بهانه‎ای بر گردن‌اش می‎آویختم، پرسش‎های زیادی داشتم. در هر لحظه ده بار می پرسیدم «آیا مرا دوست داری؟». فقط نگاهم می‎کرد. می‎دانستم به چه می‎اندیشد. یک بار گفته بود: «هیچ نت موسیقی به اندازه سکوت گویا نیست» در همان روزهایِ شک و ناز که با عشوه می‎پرسیدم که آیا دوستم داری. می‌گفت: «متاسفانه بله»، و من می‎دانستم تاسف‎اش از روزهای از دست رفته ایست که امکان ماندگاریش نبود. برایم جالب بود که هر حرف و پرسشی را‎ با ناز و نوازش و صدایِ ملایمی مثل آبی روان زمزمه می‎کرد. درحالی که با واژه‌هایِ شبیه به هم بازی می‎کرد، طنّاز می‎شد! برخی از واژه‎ها مثل عشق، خدا، تقدس، آسمانی، الهی و…برایش واژه‎هایِ نخ نما شده‎ای بودند که کار برد‎شان را از دست داده بودند. می‎گفت:

– باید برای این‎گونه مفاهیم، واژه‎های نو و گویا‎تری ساخت و رایج کرد.

– برای عشقِ، به قول تو، نخ نما شده چه واژه‎ای خواهی گذاشت؟

«من واژه آفرین نیستم. اگر یافته بودم به کار می‎بردم. باید برای رابطه غیر مشروطی که تداوم هستی و بقای تکاملی انسان به آن وابسته، فرزندِ خرد، اندیشه و نتیجه فرهنگ والای انسانی است واژه تازه و گویاتری یافت و ساخت تا آن ‎رابطه که عشق می‎نامیدش را از گزند محاسبه سوداگران، و داد و ستد، بازارِ عشقِ نخ نما شده، رهانید.

– منظورت، این است که آن احساس، شیفتگی، خواستن، کیفیت نا مشروط، مقدس و ابدی است؟

– نه، هیچ چیز، حتا همان «او» یا عشق عرفانی هم در هستی، مطلق و مقدس، نیست.

– چرا چنین است؟

– زیرا هر آن چه می‌دانیم و باور داریم زاییده و محصول ذهن بشر است. بشری که از غار تا آسمان را پیموده و به گونه‎ای دایمی در حال تغییر و تکامل است. هرگز هیچ پدیده‎‎ای ابدی و ازلی نیست. همه چیز در حالِ حالی به حالی شدن- استحاله- است در این جهان خاکی، انسانی که فانی است می‌خواهد برای ماندن راهی بیابد تا شاید خود را جاودانه سازد.

ترس بَرَم داشت. در آن لحظه به هستی کاری نداشتم. به این فکر می‌کردم که اگر این باهم بودن را پایانی باشد، من از نداشتن او دِق خواهم کرد. کودک وار بغض کردم. آغوشش را گشود. در آغوش گرم و نرم او، به آنی، مرگ و نیستی و اُبُهت ترسناکش را از یاد بردم.

بخشِ پنج

بازگرد هرگز گل نرگس نخواهم چید

باغبانی‌ کردنش را دوست ‌داشتم. با تامل، آرامش، مهر، ناز و نوازش همراه بود. رامویِ من، عاشقِ طبیعت بود. نگاهش به گل و سبزه و هستی آشنا و دوستانه و مملو از حرمت بود. می‎دیدم، شاخه‎های افتاده بر راه را بر می‌داشت، نوازش می‎کرد و می بوسید و بر گردنِ شاخه قوی‎تر می‎گذاشت. نه ساقه‎ای را می‎شکست و نه گلی را می‎چید. ملایمت و مدارایش با طبیعت، که آن را مادر انسان می‌دانست، برایم عجیب نبود، نوعی اطمینان خاطر بود. می‌پنداشتم، وقتی با خاک و گیاه چنین مهربان است با من که دوستم می‎دارد چه خواهد کرد. آن کرد که در داستان‎های عاشقانه ادبیات فرانسه خوانده بودم.

اواخر بهار بود که جوانه درونم، فرشته‌ِی ما به دنیا آمد. او را آنجل نامیدیم. اواخر زمستانِ سالِ بعد، خواهرش آنجلا دنیا آمد پیاز‏های وحشی نرگس غنچه داده بودند و رایحه آن‎ها را نسیم سرگردان از درختان می‎ربود و با خود به جنوب می‎برد. خواستم برای اتاقمان، دسته‎ای گل نرگس بچینم. دستم را گرفت و بوسید که غنچه‎ها را از بوته‎ها نگیر. امشب اگر باران نبارد. رختخواب‎مان را کنار بوته‎ها پهن می‎کنیم. و عطرشان را در بیرون می‎بوییم، نه در لیوان آب!

– با خرس‎های دَلِه و شکمو چه کنیم؟

– از آدم‏ها باید ترسید، خرس‎ها به انسان خفته کاری ندارند. برای آنها خوراک می‌گذاریم. می‌آیند. می خورند و می‎روند.

– کودکان را چه کنیم؟

هیچ نگفت. سر فرو افکند.

فردایش، رفت و با مردی باز گشت. مردی که آرام بود. همه جا را دید و رفت. روز دیگر با عده‏ای کارگر باز گشت. انبار دور افتاده را خالی کردند و در کمتر از چند هفته آن را تبدیل به یک ساختمان ساده، دو اتاق خوابه با سالن نشیمن و سرویس بهداشتی کردند.

چند روزِ بعد، مرد باغبان، دخترش ژانت و داماداش سباستین، ساکنین خانه چوبی شدند. دو مرد، صبحِ تاریک می‎رفتند و آفتاب گریخته باز می‏گشتند. ژانت پرستار دخترهای ما شد. شبانه روز با من بود. هنوز هم در کنارم است.

موسیقی، کم کم به لانه ما بال گشود. بخشی از سالن پذیرایی و نشیمن خانه، از لوازم و تجهیزات صوتی پر شد. روی میز ناهارخوری هم پُر از کتاب، سی دی، نُت و نوشته موسیقی شد. نتیجه‌ی ساعاتی را که رامو صرف پخش و ضبط کرده بود را ‏شنیدم. گاهی، با سی دی هم‎صدا می‎شد و می‎خواند. آنجل دوساله نیمه شده بود و از شادی دست‏های کوچک‌اش را به سرعت به هم می‎زد. آنجلا از مکیدن باز می‎ماند و با چشم‎های درشت‎اش به صدای پدرش گوش می‎کرد.

سباستین، شوهر ژانت، پدرم را با ماشین رامو دو بار برای دیدار نوه‎هایش آورد. پدرم، در هر دو دیدار، از شادی روی ابرها بود. حسرت زندگی ساده و طبیعی مرا خورد و رفت تا برای تحصیل نوه‎های به جان بسته‎اش نگران شود. مردی آینده نگر و فرهنگ دوست بود. ولی، کاری در این باره از او ساخته نبود! آنجلا راه افتاده بود و دیگری چهار دست و پا می‌رفت، پدرم، سه کارتن لوازم بازی هوشی برای بچه‎ها فرستاده بود که اسباب سرگرمی من و ژانتِ و دخترانم شد. نمی‎دانستم خبر تولد کودک سوم خودم را چه موقع به پدرم بدهم؟

 

ساختن ساختمان و آمدن این مردمانِ خوش قلب و مهربان لازم بود. اگر نه، با دو کودک در کنار و سومی در شکمم، در آن شب که چراغ‎های سالن روشن شد و یک نفر در ساختمان را باز کرد نمی‎دانستم چه می‌کردم.

وقتی بیدار شدم و سراسیمه رسیدم، دیدم، سباستین و ژانت بالای سر رامو، که روی کاناپه خوابیده و صورتش مثل کچ سفید شده بود، خم شده اند. پدر ژانت با لباس خواب دم در منتظر ایستاده بود. من، خواب آلوده حیرانِ این صحنه به آن‎ها می نگریستم. فکر می‌کردم دارم خواب می‌بینم که صدای آمبولانس بلند شد. رسیدند و رامویِ مرا بردند. وقتی همه رفتند و خانه از هم‎همه ترس خالی شد. ژانت تازه مرا دید و به سویم دوید. مرا در آغوش کشید و گریست. تازه دانستم رامو قلب‎اش به آنی می‎ایستد. فقط می‎تواند نام ژانت را صدا کند. او که در سالن کتاب می‎خوانده، می‎شنود و خودش را به رامو می‎رساند تا بیند او چه می‎خواهد راموری را روی کاناپه می‎خواباند. سراغ مردها می‎رود و به اورژانس تلفن می‎کند. افسوس که همه دیر رسیدند. رامو گفته بود:« من به هرچه خواسته‌‎ام رسیده‎‌ام، دنیا را گشته‌ام، دوستانِ بسیاری را دیده‌ام که با کوهی از آمال و آرزو به آهی سر بر خاک نهاده و از گذر زمان، به آسانی یک نفس گذشته‌اند. زندگی راهی بین یک آغاز ندانسته و یک پایان ناخواستهٔ اجباری است»!

 

بهار 1396

فور اس رنچ کالیفرنیا

برای ثبت دیدگاه وارد شوید یا ثبت‌نام کنید.
پیمایش به بالا