هفتمین کابوس

✍️ نگارش: فروردین ۱۴۰۲
(مارس 2023)
🔤 شمارش واژه: 2360

📖 نوع: داستان کوتاه (Short Story)

دیگر برای هر گریزی بسیار دیر شده بود. من و نایوا، سوگلی خاقان، هنوز در بستر معاشقه بودیم که مرگ غفلتاً در هیئت ترسناک خاقان دیوانه، امپراتور وو، بر خوابگاه ما وارد شد و زمان به ناگاه ایستاد.

من، سوماچین، کاتب بزرگ دربار، پیرایشگر کتاب تاریخ، شوجینگ، محرر کتاب شیه جینگ، ملک‌الشعرای سراسر چین، از مرگ هراسی نداشتم. اما خاقان مجنون، بی شک بسیار هراسناک‌تر از مرگ بود.

ما برهنه بودیم و خاقان سرتا پا در زره و لباس رزم. ما در بستر دراز کشیده بودیم و خاقان ایستاده پشت توری سپید خوابگاه. هر سه اما بی‌حرکت بودیم؛ گویی بخشی از منظرهٔ یک تابلوی نقاشی باشیم؛ مثلثی شامل یک زن و دو مردی که هر دو با او نرد عشق باخته بودند؛ تصویری بسیار مرسوم در تاریخ عشق، اما کماکان غریب و توضیح‌ناپذیر.

زمان ایستاده بود، از این رو من نیز می‌توانم شما، خوانندهٔ عزیزم را منتظر نگاه دارم و به گذشته بازگردم. در این فاصله، نه کاتب دربار و نه سوگلی خاقان، می‌توانند از بستر گناه و از چنگ امپراتور دیوانه بگریزند. خاقان نیز صبر خواهد کرد تا ما به خوابگاه بازگردیم. حتا یک خاقان نیز در برابر نویسنده چاره دیگری ندارد. پس خوانندهٔ عزیز، شکیبایی پیشه کن و بگذار این صحنهٔ بزنگاه، این اوج داستانی که در همان نخستین بند از نوشتهٔ من، همچو قلابی، شکارت کرده است، همین‌جا بماند و اندکی بپاید!

من، سوماچین، همچنین خوابگزار و مفسر اعظم یی جینگ، کتاب تقدیرات، بودم و به سبب همین هنر نیز نزد بانو نایوا که شیفتهٔ تعبیر رویاهایش بود، راه یافته بودم. اما بی‌شک این را باید از بازیگوشی‌های تقدیر می‌شمردم که کتاب تقدیرات، هشداری دربارهٔ فرجام مرگبار عشق‌ورزی با ملکه، به من نداده بود.

باری، البته مخاطرات زندگی یک کاتب، ولو کاتب اعظم، در روزگار سلسلهٔ امپراتوری هان، امری غریب نبود. در آن روزگار که دورهٔ صد مکتب‌اش می‌نامیدند، ما حکما و دانشمندان سرگردان از ایالت شرقی، از این دربار به آن دربار، آواره بودیم. تنها زیرکی و هوشیاری فزون ز اندازه و مهم‌تر از آن بخت، ممکن بود تا مدتی ما را از شکنجه و مرگی دردناک برهاند. زندگی ما اغلب فریبکارانه و مرگمان غالباً هولناک بود. برای نمونه، کونگ بیون را که تا وزرات ایالت چی‌ین پیش رفت، به وسیلهٔ چهار ارابه، شقه شقه کردند. وزیر دیگر، ووتزوشیو را پادشاه امر به خودکشی داد، زیرا اربابِ خود را از خطر هون‌های ترکستان، برحذر داشته بود. وزیر در حالی که جان می‌داد، گفته بود: «چشمان مرا از چشمخانه بیرون بکش و آن‌ها را با میخ بر دروازهٔ شمالی بکوب تا بتوانم ورود پیروزمندانهٔ ارتش بربرها را ببینم.»

چه سود از اینکه پیشگویی ووتزوشیو چند سال بعد محقق شد، به هر حال او مرده و چشمانش در گور پوسیده بودند.

اما داستان من چه بود؟ من، سوماچین، به رغم جوانی، سخت بخت‌یار بودم. من از سر تصادف نسخه‌ای کهن از غزلیات شیه‌جینگ، کهن‌ترین اشعار عاشقانهٔ سرزمین پهناور چین را که در زمان کتابسوزان شی‌هوانگ‌تی، امپراتور مخوف و برپای دارندهٔ دیوار چین، به دست فردی ناشناس در دیوار خانهٔ قدیمی‌مان پنهان شده بود، یافتم. به یاری این کتاب بود که به دربار خاقان وو، معروف به خاقانِ دیوانه، راه یافتم. خاقان نیز مانند من، هنرمند بود. او شیفته و در حقیقت استاد هنر شکنجه شمرده می‌شد.

من برای خاقان و ملکه، با کتابِ تقدیرات و لاکِ سنگ‌پشت، تفاءل می‌زدم و به بانو نایوا آموزه‌های موتزوی بزرگ، حکیمی دیگر از دورهٔ صد مکتب، را می‌آموزاندم که از عشق سخن می‌گفت. خاقان اما نظریه‌های شون‌تسو و هان‌فی‌تسو را دوست‌تر می‌داشت که بشر را ذاتاً شریر و بدخو می‌شمردند و خواهان یوغ و بند آهنین بودند.

خاقان مردی خودسر، اما دانش‌آموخته و دوستدار ادبیات بود. او طبعی جاه‌طلب و بی‌رحم داشت و همواره دستخوش خشمی شدید می‌شد، اما به گاهِ ضرورت، می‌توانست تا زمان انتقام، بر خشم خود لگام زند. دربارهٔ این امپراتور خونخوار، افسانه‌های فراوانی نزد مردم شایع بود که بیشترشان حقیقت داشت و بلکه فروتر از همهٔ آنچه شمرده می‌شد که به واقع روی داده بود. به رغم جنون و در عین حال به سبب جنون، او مبدع سبعانه‌ترین و موحش‌ترین شکنجه‌های جهان به شمار می‌آمد. میل مفرط او به شکنجهٔ قربانیان‌، دیوانه‌اش کرده یا شاید نیز از فرط جنون بود که چنان شکنجه‌هایی را ابداع می‌کرد.

او هنر زجرکش کردن پس از شکنجه‌های طولانی را از دشمنانش، شیونگ‌نوها، قبایل وحشی هون‌های ترکستان، آموخته و این هنر را از آنان نیز بسیار فراتر برده بود. خاقان رنده‌هایی ویژه برای دریدن پوست و گوشت آدمیان ساخته و این دانش را نیز آموخته بود که چگونه می‌توان آرام آرام، چندین روز انسانی را از دست‌ها و سپس پاهایش، رنده و همزمان خون‌ریزی‌اش را کنترل کرد تا جان کندن‌اش طولانی‌تر شود.

او موم‌های مخصوصی داشت که پس از گرم کردن، روی سر قربانی می‌ریختند و می‌گذاشتند موم به کاسهٔ سر بچسبد. سپس موم را مشتعل می‌کردند. موم ذوب می‌گشت و در حالت اشتعال بر صورت و چشمان قربانی جاری می‌شد. قربانی را در همین حال در اتاق مخصوصی رها می‌کردند. خاقان نیز از دریچهٔ سقف به تماشا می‌نشست. داخل اتاق هیچ وسیله‌ای برای خاموش کردن موم مشتعل وجود نداشت، اما در دیوارها در ارتفاعی به قامت یک انسان، تیغه‌هایی فولادی نصب شده بود. قربانی می‌باید چندان تاب آورد تا موم مذاب از طریق حدقهٔ چشمان و کاسهٔ سر به مغز برسد و موجب مرگش شود یا بکوشد پوست سرش را با تیغه‌های فولادی از کاسه سر جدا کند. حتا در این صورت نیز مرگ دردناکی پس از چندین روز به سبب عفونت زخم‌ها، سراغ محکوم می‌آمد.

او از امپراتوری‌های همسایه، آموخته بود تابوتی چوبی بسازد که سر قربانی اما از تابوت بیرون بماند. پیش از قراردادن فرد نگونبخت در تابوت، درون آن را از موادی فاسد شدنی آکنده می‌ساختند. پس از حبس کردن قربانی درون آن صندوقچهٔ مرگبار، به شخص، فراوان غذا می‌خوراندند و سپس می‌گذاشتند فرد، درون تابوت مدفوع کند. پس از چند روز حتا زندانبان‌ها تاب بوی مشمئزکنندهٔ عفونت را نداشتند. درون تابوت که دیگر مملو از مدفوع و مواد فاسد شده بود، کرم می‌گذاشت. به‌تدریج کرم‌ها از درون و برون، پیکر قربانی را تحلیل ‌می‌بردند و زندانی پس از چندین هفته درد و رنج فراوان، جان می‌سپرد.

شکنجه‌های خاقان وو، تنها برای جسم نبود. او به یاری جادوگران دربارش، گونگ سون چینگ و لوادا که فنون و راز و رمزهای فراوانی در مکتب شائووا آموخته و زائران جزیرهٔ اسرارآمیز پالای نیز بودند، روش‌های دیوانه ساختن آدمیان را آموخته بود. از ظاهر برخی از این شکنجه‌ها، هیچ نمی‌توان به درد و رنج بزرگی که بر روح و ذهن آدمی وارد می‌کردند، پی برد. یکی از رایج‌ترین این شکنجه‌ها “بسترخاقان” نام داشت. بستر خاقان، بستری آهنی بود که قربانی را با گیره‌های فولادی به آن می‌بستند، آن‌چنان که فرد توان کوچک‌ترین جنبشی را در بدن یا سر خود نداشت. سپس در سردابه‌ای که تخت در آن قرار داشت، از فراز سر او و از مخزنی، به تناوبی بسیار دقیق، قطره‌های آب بر پیشانی فرد می‌چکاندند. در نگاهِ نخست، این تنبیه هیچ کشنده یا دردناک نمی‌نماید، اما پس از چندین ساعت سلسله اعصاب قربانی به تشنج گرفتار  و چکیدن هر قطره و پژواک آن در سردابهٔ تاریک، همچو پتکی بر فرق سر احساس می‌شد. قربانی نمی‌توانست به خواب رود و نیز نمی‌توانست با تکان دادن سر تنوعی در وضعیت یکنواخت خود ایجاد کند. پس از گذشتِ مدتی، زندانی آرزو می‌کرد شکنجهٔ زنده رنده شدن یا موم مذاب درباره‌اش اجرا شود. نعره‌های او سودی نداشت.کسی سراغ او نمی‌آمد. تشنج‌های عصبی شدت می‌‌گرفت و قربانی رفته رفته بر اثر فشار روحی طاقت‌فرسا، دیوانه می‌شد.

خوانندهٔ عزیز، از آن رو که برخی از شما به دل‌آشوبه گرفتار شدید و نویسنده را به سنگدلیِ بیمارگونه‌ای متهم ساختید، از شرح دیگر شکنجه‌های خاقان درمی‌گذرم و به داستان خود بازمی‌گردم. اکنون این استاد دیوانهٔ شکنجه‌های موحش، با دیدگانی خون گرفته، در باغِ چشمهٔ یشم، در خلوتگاه بانو نایوا، نامنتظر رسیده و روبه‌روی ما ایستاده بود. خاقان به تنهایی وارد خوابگاه شده بود اما بی‌گمان همراهان مسلح‌اش، پشت درگاه و در سرسرا چشم به فرمانش ایستاده بودند. هر کوشش برای حمله به خاقان بیهوده بود. امپراتورِ دریده‌خو، جنگجویی قابل شمرده می‌شد که در جنگ‌هایش با قبایل شیونگ‌نوها، پادشاهِ جنگجو لقب گرفته بود.

راه نجاتی نداشتیم. ما از آن دم، دیگر مرده شمرده می‌شدیم. تنها امیدی که می‌رفت آن بود که خاقان چنان اسیر خشم شود که در دم ما را به دست خود هلاک گرداند و ما از شکنجه‌های معروف‌اش مصون بمانیم. کوشیدم خشمش را فزون‌تر کنم. نگاهی به بانو نایوا افکندم و آرزو کردم منظورم را دریافته باشد. برهنه در برابر خاقانِ دیوانه، ایستادم و در چشمانِ ترسناکش خیره شدم: «خاقانِ بزرگ چه به سرعت از کشتار شیونگ‌نوها بازگشته‌اند! آیا خاقان خون همهٔ ایشان را ریخته‌ و بی حریف مانده‌ یا شاید خوابگاه همسران و کنیزان را امن‌تر یافته‌اند؟»

خاقان هنوز هیچ نگفته بود. دست بر قبضهٔ شمشیرش، لحظه‌ای درنگ کرد. بی آنکه صدایش را بلند کند، گفت: «به خاک نمی‌افتی ای خائن؟ حق با شی‌هوانگ‌تی بود که کتاب‌هایتان را می‌سوزاند و پیکرتان را به ارابه‌ها بسته و از هم می‌گسلاند…»

نگاهش را به سوی بانو نایوا گرداند: «و تو، ای فاحشهٔ زناکار، تو نیز چنان گستاخ شده‌ای که به‌خاطر کاتبی آواره که من او را سربلند گرداندم و خوابگزار و تفاءل زن دربار کرد‌م‌اش، به خداوندگارت خیانت می‌ورزی؟»

نایوا، آن زیبای سپید سیما که موهای سیاه و لخت‌اش همچون رگه‌هایی از شب بر چشمانش فروآویخته بود، گویی مقصودم را دریافته باشد، با نگاهی غریب به خاقان خیره شده بود. آن چشمانی که به هنگام مهرورزی سیاهی‌شان ناپیدا می‌شد، اکنون شرربار و آکنده از کین، بی هیچ هراسی به خاقان می‌نگریست، همچو ماده ببری که رودرروی قاتل توله‌هایش ایستاده باشد.

-سوماچین را دوست می‌دارم. به میل و با همهٔ شور و شهوتم، پیکر و جانم را به او سپرده‌ام و تو ای دیوانهٔ خونخوار که می‌پنداری قدرقدرتی و خداوندگار، تو را توان آن نیست که مرا از دوست داشتن او بازداری… من آمادهٔ مرگم و حاضرم همراه سوماچین بمیرم. می‌توانی مرا بکشی، اما از عشقِ سوماچین نمی‌توانی بازم‌داری…

چه کسی گمان می‌برد این زن که پیکری به لطافت و نرمی حریر و سپیدی برف داشت، اکنون بتواند چنین شجاعانه در برابر خاقانِ دیوانه، از عشق به دیگری و پذیرفتن مرگ سخن گوید؟

خاقان هیچ نگفت. دستش همچنان بر قبضهٔ شمشیر درنگ کرده و در سکوتی شگفت به نایوا خیره مانده بود. نسیمی ملایم، توری خوابگاه را پس زد. از جایی نامعلوم بوی عطری مانند عود می‌آمد. این لحظات گویی صد سال گذشت. آیا امپراتور نیز چون من از این گستاخی دور از انتظار سوگلی‌ دربار در حیرت بود؟ آیا خشم فلج‌اش کرده بود؟

دست خاقان به کندی از دستهٔ شمشیرش فرو افتاد. با خویشتن‌داری غریبی و با صدایی آرام و به لبخند،گویی با خود سخن گوید، گفت: «پس سرنوشت تای هوان را خواستارید؟ …اما نه، برای شما اندیشهٔ دیگری دارم…»

تای هوان، از وزرای نگون‌بخت پیشین بود که به ظنِ نظربازی با کنیزانِ قصر، گردن زده شده بود. خاقان وو دوباره چهره‌ای جدی یافت: «سوماچین، سوگند یاد می‌کنم که هیچ زخمی به تو نزنم، سوگند می‌خورم هیچ ضربه‌ای، هیچ داغ و تازیانه‌ای بر پیکرت وارد نکنم. نه تنها به تو، بلکه سوگند یاد می‌کنم هیچ گزندی به این زن نیز نرسانم. برعکس، او همچنان سوگلی دربار خواهد بود و هر شب وظیفهٔ همخوابگی با مرا انجام خواهد داد.»

خوانندهٔ عزیزم، من دیگر شما را با ذکر جزئیات داستانی، شکنجه نخواهم کرد و به حکایتِ روایتم، شتاب خواهم بخشید. امپراتورِ دیوانه، خاقان وو، به سوگندش وفا کرد. او مرا شکنجه نکرد. پادشاه، معمارانِ بزرگ دربارش، لی دی مائو ملقب به مافو و سون دسونگ را که هر دو هنرِ سنگ‌تراشی و معماری را از مِهرپرستانِ پارسی آموخته بودند، فراخواند. به دستورِ خاقان، آنان دشت مناسبی را یافتند و آن را از همهٔ گیاهان و حتا استخوان‌های جانورانِ مرده، تهی کردند. سپس با حفر کانال‌هایی، بسترهای جدیدی برای رودِ زرد، رودِ هوای و رودخانهٔ غربی ساختند که به آن دشت مرده، می‌انجامید. برای سرعت در کار، تلفات فراوانی به کارگران وارد شد، اما امپراتور در این باره بسیار بی‌رحم بود و هیچ هزینه‌ای برای او ذره‌ای مهم نمی‌نمود. دیواره‌های سترگی، گرداگرد دشت، به مانند طرح دیوار چین، افراشته شد و شمار فراوان دیگری کارگر، در کار ساخت دیواره‌های سد، جان باختند. دیگر هیچ راهی برای دستیابی به دشتِ متروک وجود نداشت.

معمارانِ خاقان، اتاقکی چهار ذرع در پنج و نیم ذرع و به ارتفاعِ سه ذرع از فولاد ساختند و درون و برون آن را قیراندود کردند. آنان گودالی ژرف در مرکزِ دشت مرده حفر کردند و پیش از دفن اتاقک در گودال، مرا داخل اتاقک افکندند و سپس دریچهٔ اتاقک، مهر و موم شد. بی‌درنگ پس از دفن اتاقک، آب رودخانه‌ها به دشت سرازیر شد و به فاصلهٔ اندکی، دریاچه‌ای در مکان دشت پدید آمد.

من در ظلماتی عظیم گرفتار آمدم. در اعماقِ دریاچه‌ای در دشتی مرده که هیچ‌کس را به آن دستیابی نبود. صنعتگران و معماران خاقان به دقت، لحظهٔ خفگی و سپس مرگ مرا احتساب کرده بودند. خاقان دستور داده بود به گونه‌ای مرا زنده به گورکنند که ساعات مرگم مقارن شود با ظلمانی‌ترین لحظات نیمه شب، درست هنگامی که او در کار تصاحب پیکر معشوقهٔ پیشینم بود، تصاحبی که نخستین بار شمرده نمی‌شد، اما از این پس شکل و معنایی ترسناک به خود می‌گرفت. شگفت است اما بر خلاف زنان، برخی مردان یافت می‌شوند که نه از سرِ عشق، که از روی نفرت با زنی همبستر می‌شوند و نه برای بخشیدنِ لذت، که برای آزردنِ همخوابه‌شان!

باری، هنگامی که در ظلمات مرگ قرارگرفتم، نه احساسِ خفگیِ ناشی از نبودِ هوا و نه تاریکی مطلق و نه نزدیکی مرگ بود که مرا می‌آزرد، بلکه آن تنهایی وحشتناک، آن تنهایی عظیم، آن تک‌افتادگی ابدی در زیر آب‌های دریاچه‌ای متروک، وحشت‌زده‌ام کرده بود. آری، خاقان دیوانه موفق شده بود به قسم خود عمل کند و مرا با مرگی هولناک، به قتل برساند.

سال‌ها پس از مرگِ من، حکومت جبار و هراسناک خاقان وو، در قیامِ موسوم به سربندان زرد سقوط کرد. شورشیانِ عمامه زرد، خاقانِ دیوانه را در سیاهچالِ شکنجه‌گاهش، تکه تکه کردند. بانو نایوا نیز که دیگر از نظارت دقیق و شدید نگهبانان خود آزاد شده بود، با گشودن رگ‌های دستانش، خود را از قید زندگانی رهانید. با شورشِ سربندانِ زرد، سلسلهٔ هان نیز منقرض شد. اما من همچنان تا امروز که شما این سطور را می‌خوانید، تنها، زیر آن دریاچه، برای ابد باقی مانده‌ام.

من همهٔ این‌ها را در زندگانی دیگری، در صدمین تناسخ‌م، هنگامی که نویسنده‌ای بودم در سرزمین هزار‌و‌یک شب، به اتهامی دیگر و با شکنجه‌هایی جدیدتر، در زندان دیاربکر، در کابوسی دیدم و حال به رشتهٔ تحریر درآوردم.

برای ثبت دیدگاه وارد شوید یا ثبت‌نام کنید.
پیمایش به بالا