جادویی

روایتی واقع‌گرا که در آن رخدادهای جادویی و ناممکن به شکلی طبیعی و عادی پذیرفته می‌شوند.

من تنها زنِ بهشت، روزها در باغِ برین گردش می‌کردم و شب‌ها خسته از روز، روی ابرهای طلایی رنگ می‌نشستم.
ما برهنه بودیم و خاقان سرتا پا در زره و لباس رزم. ما در بستر دراز کشیده بودیم و خاقان
Mate (Joft) - Story - Ghazaleh Alizadeh
نَیِّر از کوچه‌های پیچ‌درپیچ برفی می‌گذشت. با بینی سرخ و پالتوی قهوه‌ای. معلم مدرسه بود. از پنج سال پیش که
پیمایش به بالا