در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتّفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند؛ و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم برسبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند، شَکّاک و تمسخرآمیز تلَقّی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقّت است و به جای تسکین، پس از مدتی بر شدّت درد می افزاید.
آیا روزی به اسرار این اتّفاقات ماوراءطبیعی، این انعکاسِ سایهٔ روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند، کسی پی خواهد برد؟
من فقط به شرح یکی از این پیشآمدها می پردازم که برای خودم اتّفاق افتاده و به قدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد، و نشانِ شوم آن- تا زندهام، از روز ازل تا ابد، تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است- زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد. زهرآلود نوشتم، ولی میخواستم بگویم داغ آنرا همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم؛ نه! فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم- چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطهٔ هولناکی میان من و دیگران وجود دارد؛ و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای اینست که خودم را به سایهام معرفی بکنم- سایهای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه مینویسم با اشتهای هرچه تمامتر میبلعد-. برای اوست که میخواهم آزمایشی بکنم؛ ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همهٔ روابط خودم را با دیگران بریدهام، میخواهم خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ! باشد، ولی از هرحقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند. آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گولزدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخرهکردن و گولزدنِ من به وجود آمدهاند؟ آیا آنچه که حس میکنم، میبینم و میسنجم، سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهٔ خودم مینویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.
***
در این دنیای پستِ پر از فقر و مسکنت، برای نخستینبار گمان کردم که در زندگیِ من یک شعاعِ آفتاب درخشید؛ اما افسوس، این شعاعِ آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتوِ گذرنده، یک ستارهٔ پرنده بود که بهصورتِ یک زن یا فرشته به من تجلّی کرد و در روشناییِ آن، یک لحظه، فقط یک ثانیه، همهٔ بدبختیهایِ زندگیِ خودم را دیدم و به عظمت و شکوهِ آن پی بردم، و بعد، این پرتو در گردابِ تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتوِ گذرنده را برای خودم نگه دارم.
سه ماه- نه- دو ماه و چهار روز بود که پیِ او را گم کرده بودم، ولی یادگارِ چشمهای جادویی، یا شرارهٔ کشندهٔ چشمهایش در زندگیِ من همیشه ماند. چطور میتوانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته به زندگی من است؟
نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری، باریک و مهآلود، با آن دو چشمِ درشتِ متعجّب و درخشان، که پشت آن زندگیِ من آهسته و دردناک میسوخت و میگداخت، او دیگر متعلّق به این دنیای پستِ درنده نیست. نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهایِ زمینی بکنم.
بعد از او، من دیگر خودم را از جرگهٔ آدمها، از جرگهٔ احمقها و خوشبختها به کلّی بیرون کشیدم و برای فراموشی، به شراب و تریاک پناه بردم. زندگیِ من تمامِ روز، میان چهاردیوارِ اتاقم میگذشت و میگذرد. سرتاسر زندگیم میان چهاردیوار گذشته است.
تمامِ روز، مشغولیات من نقّاشی روی جلد قلمدان بود. همهٔ وقتم وقفِ نقّاشی روی جلدِ قلمدان و استعمالِ مشروب و تریاک میشد، و شغل مُضحکِ نقّاشی روی قلمدان، اختیار کرده بودم، برای اینکه خودم را گیج بکنم، برای اینکه وقت را بکُشم.
از حُسنِ اتّفاق، خانهام بیرون شهر، در یک محلِّ ساکت و آرام، دور از آشوب و جنجالِ زندگیِ مردم واقع شده؛ اطرافِ آن کاملاً مجزّا و دورش خرابه است. فقط از آن طرفِ خندق، خانههای گِلیِ توسریخورده پیدا است و شهر شروع میشود. نمیدانم این خانه را کدام مجنون یا کجسلیقه در عهد دقیانوس ساخته! چشمم را که میبندم نه فقط همهٔ سوراخ سنبههایش پیش چشمم مجسّم میشود، بلکه فشار آنها را روی دوشِ خودم حس میکنم. خانهای که فقط روی قلمدانهای قدیم ممکن است نقّاشی کرده باشند.
باید همهٔ اینها را بنویسم تا ببینم که بهخودم مشتبه نشده باشد! باید همهٔ اینها را به سایه خودم که روی دیوار افتاده است توضیح بدهم. آری، پیشتر برایم فقط یک دلخوشی یا دلخوشکُنَک مانده بود. میان چهاردیوار اطاقم روی قلمدان نقّاشی میکردم و با این سرگرمیِ مضحک، وقت را میگذرانیدم. اما بعد از آنکه آن دوچشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم، اصلاً معنی، مفهوم و ارزشِ هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد. ولی چیزی که غریب، چیزی که باورنکردنی است، نمیدانم چرا موضوعِ مجلسِ همهٔ نقّاشیهای من از ابتدا یکجور و یکشکل بوده است! همیشه یک درخت سرو میکشیدم که زیرش پیرمردی قوزکرده شبیه جوکیان هندوستان عبا به خودش پیچیده، چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سَبّابهٔ دست چپش را به حالت تعجّب به لبش گذاشته بود. روبروی او دختری با لباس سیاهِ بلند، خم شده به او گل نیلوفر تعارف میکرد- چون میان آنها یک جوی آب فاصله داشت-. آیا این مجلس را من سابقاً دیده بودهام، یا در خواب به من الهام شده بود؟ نمیدانم، فقط میدانم که هرچه نقّاشی میکردم همهاش همین مجلس و همین موضوع بود. دستم بدون اراده این تصویر را میکشید، و غریبتر آنکه برای این نقش مشتری پیدا میشد، و حتی بهتوسط عمویم ازاین جلد قلمدانها به هندوستان میفرستادم که میفروخت و پولش را برایم میفرستاد.
این مجلس در عین حال بهنظرم دور و نزدیک میآمد. درست یادم نیست- حالا قضیه ای بهخاطرم آمد- گفتم: باید یادبودهای خودم را بنویسم، ولی این پیشآمد خیلی بعد اتّفاق افتاده و ربطی به موضوع ندارد و در اثر همین اتّفاق، از نقّاشی بهکلّی دست کشیدم. دوماه پیش- نه- دو ماه و چهار روز میگذرد. سیزده نوروز بود. همهٔ مردم بیرون شهر هجوم آورده بودند؛ من پنجرهٔ اطاقم را بسته بودم، برای اینکه سر فارغ نقّاشی بکنم. نزدیکِ غروب، گرمِ نقّاشی بودم؛ یک مرتبه در باز شد و عمویم وارد شد؛ یعنی خودش گفت که عموی من است. من هرگز او را ندیده بودم- چون از ابتدای جوانی به مسافرت دوردستی رفته بود-. گویا ناخدای کشتی بود، تصوّر کردم شاید کار تجارتی با من دارد، چون شنیده بودم که تجارت هم میکند.
به هرحال عمویم پیرمردی بود قوزکرده که شالمهٔ هندی دور سرش بسته بود، عبای زردِ پارهای روی دوشش بود، و سر و رویش را با شال گردن پیچیده بود، یخهاش باز بود و سینهٔ پشمآلودش دیده میشد. ریش کوسهاش را که از زیر شال گردن بیرون آمده بود، میشد دانهدانه شمرد. پلکهای ناسور سرخ و لب شکری داشت. یک شباهت دور و مضحک با من داشت. مثل اینکه عکس من روی آینهٔ دق افتاده باشد. من همیشه شکل پدرم را پیش خودم همینجور تصوّر میکردم. به محض ورود، رفت کنار اطاق چمباتمه زد. من به فکرم رسید که برای پذیرایی او چیزی تهیه بکنم. چراغ را روشن کردم، رفتم در پستوی تاریک اطاقم، هرگوشه را وارسی کردم تا شاید بتوانم چیزی باب دندان او پیدا کنم- اگر چه میدانستم که در خانه چیزی به هم نمیرسد، چون نه تریاک برایم مانده بود و نه مشروب-. ناگهان نگاهم به بالای رف افتاد، گویا بهمن الهام شد، دیدم یک بغلیِ شرابِ[1] کهنه که به من ارث رسیده بود- گویا بهمناسبت تولّد من این شراب را انداخته بودند- بالای رف بود. هیچوقت من به این صرافت نیفتاده بودم؛ اصلاً به کلی یادم رفته بود که چنین چیزی در خانه هست. برای اینکه دستم به رف برسد، چهارپایه ای را که آنجا بود زیر پایم گذاشتم؛ ولی همین که آمدم بغلی را بردارم، ناگهان از سوراخ هواخورِ رف، چشمم به بیرون افتاد؛ دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوزکرده زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جوان- نه، یک فرشتهٔ آسمانی- جلو او ایستاده خم شده بود و با دست راستش گل نیلوفر کبودی به او تعارف میکرد، در حالی که پیرمرد، ناخن انگشت سبابهٔ دست چپش را میجوید.
دختر درست در مقابل من واقع شده بود، ولی بهنظر میآمد که هیچ متوجّهِ اطرافِ خودش نمیشد. نگاه میکرد، بی آنکه نگاه کرده باشد؛ لبخند مدهوشانه و بیارادهای کنار لبش خشک شده بود، مثل اینکه به فکر شخصِ غایبی بوده باشد. از آنجا بود که چشمهای مهیبِ افسونگر، چشمهایی که مثل این بود که به انسان سرزنش تلخی میزند، چشمهای مضطرب، متعجب، تهدیدکننده و وعدهدهندهٔ او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گودیهای برّاق پرمعنی، ممزوج و در تَهِ آن جذب شد. این آینهٔ جذابْ، همهٔ هستیِ مرا تا آنجایی که فکر بشر عاجز است به خودش میکشید. چشمهای موّرب ترکمنی، که یک فروغ ماوراءطبیعی و مستکننده داشت، در عین حال میترسانید و جذب میکرد، مثل اینکه با چشمهایش مناظر ترسناک و ماورای طبیعی دیده بود که هرکسی نمیتوانست ببیند؛ گونههای برجسته، پیشانیِ بلند، ابروهای باریکِ به هم پیوسته، لبهای گوشتآلوی نیمه باز، لبهایی که مثل این بود که تازه از یک بوسهٔ گرم طولانی جدا شده، ولی هنوز سیر نشده بود. موهای ژولیدهٔ سیاه و نامرتب، دور صورتِ مهتابی او را گرفته بود و یک رشته از آن روی شقیقهاش چسبیده بود. لطافت اعضا و بیاعتناییِ اثیریِ حرکاتش، از سستی و موقّتیبودنِ او حکایت میکرد. فقط یک دختر رقّاص بتکدهٔ هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد.
حالت افسرده و شادیِ غمانگیزش، همهٔ اینها نشان میداد که او مانند مردمان معمولی نیست. اصلاً خوشگلیِ او معمولی نبود. او مثل یک منظرهٔ رویایِ افیونی به من جلوه کرد. … او همان حرارت عشقی مهرگیاه[2] را در من تولید کرد. اندام نازک و کشیده، با خط متناسبی که از شانه، بازو، پستانها، سینه، کَپل و ساق پاهایش پایین میرفت، مثل این بود که تن او را از آغوشِ جفتش بیرون کشیده باشند؛ مثل مادِهٔ مهرگیاه بود که از بغل جفتش جداکرده باشند. لباس سیاهِ چینخوردهای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود.
وقتی که من نگاه کردم گویا میخواست از روی جویی که بین او و پیرمرد فاصله داشت بپرد؛ ولی نتوانست. آن وقت پیرمرد زد زیر خنده. خندهٔ خشک و زنندهای بودکه مو را به تن آدم راست میکرد. یک خنده سخت دورَگه و مسخرهآمیز کرد، بی آنکه صورتش تغییری بکند. مثل انعکاس خندهای بودکه از میانِ تهی بیرون آمده باشد.
من در حالی که بغلی شراب دستم بود، هراسان ازروی چهارپایه پایین جستم. نمیدانم چرا میلرزیدم. یک نوع لرزهٔ پر از وحشت و کِیف بود. مثل اینکه از خواب گوارا و ترسناکی پریده باشم. بغلی شراب را زمین گذاشتم و سرم را میان دو دستم گرفتم. چنددقیقه، چندساعت طول کشید؟ نمیدانم. همینکه به خودم آمدم بغلی شراب را برداشتم، وارد اطاق شدم، دیدم عمویم رفته و لای درِ اطاق را مثل دهنِ مرده باز گذاشته بود. اما زنگ خندهٔ خشکِ پیرمرد، هنوز توی گوشم صدا میکرد.
هوا تاریک میشد، چراغ دود میزد، ولی لرزهٔ مُکَیّف و ترسناکی که در خودم حس کرده بودم هنوز اثرش باقی بود. زندگی من از این لحظه تغییرکرد. به یک نگاه کافی بود، برای اینکه آن فرشتهٔ آسمانی، آن دختر اثیری، تا آنجایی که فهم بشر، عاجز از ادراک آن است، تأثیر خودش را در من میگذارد.
در این وقت از خود بیخود شده بودم؛ مثل اینکه من اسم او را قبلاً میدانستهام. شرارهٔ چشمهایش، رنگش، بویش، حرکاتش؛ همه به نظر من آشنا میآمد. مثل اینکه روان من در زندگی پیشین، در عالم مثال با روان او همجوار بوده، از یک اصل و یک مادّه بوده و بایستی که به هم ملحق شده باشیم. میبایستی در این زندگی، نزدیک او بوده باشم. هرگز نمیخواستم او را لمس بکنم، فقط اشعهٔ نامرئی که از تن ما خارج و به هم آمیخته میشد کافی بود. این پیشآمدِ وحشتانگیز که به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد، آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمیکنند که سابقاً یکدیگر را دیده بودهاند، که رابطهٔ مرموزی میان آنها وجود داشته است؟
در این دنیای پست، یا عشق او را میخواستم و یا عشق هیچکس را. آیا ممکن بود کَس دیگری در من تأثیر بکند؟ ولی خندهٔ خشک و زنندهٔ پیرمرد- این خندهٔ مشئوم- رابطهٔ میان ما را از هم پاره کرد.
تمامِ شب را به این فکر بودم. چندینبار خواستم بروَم از روزنهٔ دیوار نگاه بکنم، ولی از صدای خندهٔ پیرمرد میترسیدم. روز بعد را به همین فکر بودم. آیا میتوانستم از دیدارش به کلّی چشم بپوشم؟ فردای آنروز، بالاخره با هزار ترس و لرز، تصمیم گرفتم بغلی شراب را دوباره سر جایش بگذارم. ولی همین که پردهٔ جلوِ پستو را پس زدم و نگاه کردم، دیوارِ سیاهِ تاریک، مانند همان تاریکی که سرتاسرِ زندگیِ مرا فراگرفته، جلو من بود. اصلاً هیچ منفذ و روزنهای به خارج دیده نمیشد. روزنهٔ چهارگوشهٔ دیوار به کلّی مسدود و از جنس آن شده بود. مثل اینکه از ابتدا وجود نداشته است. چهارپایه را پیش کشیدم؛ ولی هرچه دیوانهوار روی بدنهٔ دیوار مشت میزدم و گوش میدادم، یا جلوی چراغ نگاه میکردم، کمترین نشانهای از روزنهٔ دیوار دیده نمیشد، و به دیوار کلُفت و قطور، ضربههای من کارگر نبود. یکپارچه سرب شده بود.
آیا میتوانستم به کلی صرفنظر کنم؟ اما دست خودم نبود. از این بهبعد مانند روحی که در شکنجه باشد، هرچه انتظار کشیدم، هرچه کشیک کشیدم، هرچه جستجو کردم، فایدهای نداشت. تمام اطرافِ خانهمان را زیرپا کردم، نه یک روز، نه دوروز؛ بلکه دو ماه و چهارروز، مانند اشخاصِ خونی که به محل جنایتِ خود برمیگردند، هرروز طرفِ غروب، مثل مرغِ سرکنده دورِ خانهمان میگشتم، بهطوری که همهٔ سنگها و همهٔ ریگهای اطرافِ آن را میشناختم. اما هیچ اثری از درخت سرْو، از جوی آب و از کسانی که آنجا دیده بودم پیدا نکردم. آنقدر شبها جلوِ مهتاب زانو به زمین زدم، از درختها، از سنگها، از ماه- که شاید او به ماه نگاه کرده باشد- استغاثه و تضرّع کردهام و همهٔ موجودات را به کمک طلبیدهام، ولی کمترین اثری از او ندیدم. اصلاً فهمیدم که همهٔ این کارها بیهوده است، زیرا او نمیتوانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد. مثلاً آبی که او گیسوانش را با آن شستشو میداده، بایستی از یک چشمهٔ منحصر به فردِ ناشناس و یا غاری سحرآمیز بوده باشد. لباس او از تار و پود ابریشم و پنبهٔ معمولی نبوده، و دستهای مادّی، دستهای آدمی آن را ندوخته بود. او یک وجودِ برگزیده بود. فهمیدم که آن گلهای نیلوفر، گل معمولی نبوده. مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش میزد، صورتش میپلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش، گل نیلوفر معمولی را میچید، انگشتش مثل ورقِ گل، پژمرده میشد. همهٔ اینها را فهمیدم.
این دختر- نه این فرشته- برای من سرچشمهٔ تعجّب و الهامِ ناگفتنی بود. وجودش لطیف و دستنزدنی بود. او بود که حس پرستش را در من تولید کرد. من مطمئنم که نگاه یک نفر بیگانه، یکنفر آدم معمولی، او را کِنفت و پژمرده میکرد. از وقتی که او را گم کردم، از زمانی که یک دیوار سنگین، یک سدّ نمناکِ بدون روزنه، به سنگینیِ سرب، جلو من و او کشیده شد، حس کردم که زندگیم برای همیشه بیهوده و گمشده است. اگر چه نوازش نگاه و کِیفِ عمیقی که از دیدنش برده بودم، یکطرفه بود و جوابی برایم نداشت- زیرا او مرا ندیده بود- ولی من احتیاج به این چشمها داشتم، و فقط یک نگاهِ او کافی بود که همهٔ مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل بکند. به یک نگاهِ او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.
از این به بعد به مقدار مشروب و تریاک خودم افزودم. اما افسوس! به جای اینکه این داروهای ناامیدی فکر مرا فلج و کرخت بکند، به جای اینکه فراموش بکنم، روزبهروز، ساعت به ساعت، دقیقه به دقیقه، فکر او، اندام او، صورت او ؛خیلی سختتر از پیش جِلوَم مجسم میشد. چگونه میتوانستم فراموش بکنم؟ چشمهایم که باز بود و یا روی هم میگذاشتم، در خواب و در بیداری، او جلو من بود. از میانِ روزنهٔ پستوی اطاقم، مثل شبی که فکر و منطق مردم را فراگرفته، از میان سوراخ چهارگوشه که به بیرون باز میشد، دایم جلو چشمم بود. آسایش به من حرام شده بود. چطور میتوانستم آسایش داشته باشم؟ هر روز تنگ غروب، عادت کرده بودم که به گَردِش بروم. نمیدانم چرا میخواستم و اصرار داشتم که جوی آب، درخت سرو، و بُتّهٔ گُل نیلوفر را پیدا بکنم؟ همانطوری که به تریاک عادت کرده بودم، همانطور به این گردش عادت داشتم، مثل اینکه نیرویی مرا به اینکار وادار میکرد. در تمام راه همهاش به فکر او بودم. به یاد اولین دیداری که از او کرده بودم. میخواستم محلی که روز سیزدهبدر او را آنجا دیده بودم، پیدا کنم. اگر آنجا را پیدا میکردم، اگر میتوانستم زیر آن درخت سرو بنشینم، حتماً در زندگیِ من آرامشی تولید میشد. ولی افسوس به جز خاشاک و شن داغ، و استخوان دندهٔ اسب، و سگی که روی خاکروبهها بو میکشید، چیز دیگری نبود. آیا من حقیقتاً با او ملاقات کرده بودم؟ هرگز! فقط اورا دزدکی و پنهانی از یک سوراخ، از یک روزنهٔ بدبخت پستوی اطاقم دیدم. مثل سگِ گرسنهای که روی خاکروبهها بو میکشد و جستجو میکند. اما همینکه از دور زنبیل می آورند، ازترس میرود پنهان میشود، بعد برمیگردد که تکههای لذیذ خودش را در خاکروبهٔ تازه جستجو بکند. من هم همانحال راداشتم، ولی این روزنه، مسدود شده بود. برای من او یک دسته گُلِ تر و تازه بود که روی خاکروبه انداخته باشند.
شبِ آخری که مثل هرشب به گردش رفتم هوا گرفته و بارانی بود و مه غلیظی در اطراف پیچیده بود. در هوای بارانی که از زنندگی رنگها و بیحیاییِ خطوط اشیا میکاهد، من یکنوع آزادی و راحتی حس میکردم، و مثل این بود که باران، افکارِ تاریکِ مرا میشست. در اینشب آنچه که نباید بشود شد. من بیاراده پرسه میزدم. ولی در این ساعتهای تنهایی، در این دقیقهها که درست مدت آن یادم نیست، خیلی سختتر از همیشه صورت هول و محو او مثل اینکه از پشت ابر و دود ظاهر شده باشد، صورت بیحرکت و بیحالتشِ مثل نقّاشیهای روی جلد قلمدان، جلو چشمم مجسّم بود.
وقتی که برگشتم گمان میکنم خیلی از شب گذشته بود و مه انبوهی در هوا متراکم شده بود، به طوری که درست جلو پایم را نمیدیدم. ولی ازروی عادت، از روی حس مخصوصی که در من بیدار شده بود جلو در خانهام که رسیدم دیدم یک هیکل سیاهپوش، هیکل زنی روی سکّوی در خانهام نشسته.
کبریت زدم که جای کلید را پیدا کنم ولی نمیدانم چرا بیاراده چشمم به طرف هیکل سیاهپوش متوجّه شد! و دو چشم موّرب، دو چشم درشت سیاه که میان صورت مهتابی لاغری بود، همان چشمهایی را که بهصورت انسان خیره میشد، بی آنکه نگاه بکند، شناختم. اگر او را سابق بر این ندیده بودم، میشناختم. نه، گول نخورده بودم. این هیکل سیاهپوش او بود. من مثل وقتی که آدم خواب می بیند خودش میداند که خواب است و میخواهد بیدار بشود اما نمیتواند، مات و منگ ایستادم، سر جای خودم خشک شدم. کبریت تا ته سوخت و انگشتهایم را سوزانید، آنوقت یک مرتبه بهخودم آمدم، کلید را در قفل پیچاندم، در باز شد، خودم را کنار کشیدم. او مثل کسی که راه را بشناسد از روی سکو بلند شد، از دالانِ تاریک گذشت، درِ اطاقم را باز کرد، و من هم پشت سر او وارد اطاقم شدم. دستپاچه چراغ راروشن کردم، دیدم او رفته روی تختخواب من دراز کشیده. صورتش در سایه واقع شده بود. نمیدانستم که او مرا می بیند یا نه! صدایم را میتوانست بشنود یا نه! ظاهراً نه حالت ترس داشت و نه میل مقاومت. مثل این بود که بدون اراده آمده بود.
آیا ناخوش بود؟ راهش را گم کرده بود؟ او بدون اراده، مانند یکنفر خوابگرد آمده بود. در این لحظه هیچ موجودی حالاتی را که طی کردم نمیتواند تصوّر کند. یک جور درد گوارا و ناگفتنی حس کردم. نه، گول نخورده بودم. این همان زن، همان دختر بود که بدون تعجب، بدون یک کلمه حرف وارد اطاق من شده بود. همیشه پیش خودم تصوّر میکردم که اولین برخورد ما همینطور خواهد بود. این حالت برایم حکم یک خواب ژرف بیپایان را داشت- چون باید به خواب خیلی عمیق رفت تا بشود چنین خوابی را دید- و این سکوت برایم حکم یک زندگی جاودانی را داشت، چون در حالت ازل و ابد نمیشود حرف زد.
برای من او در عینحال یک زن بود و یک چیز ماوراء بشری با خودش داشت. صورتش یک فراموشیِ گیجکنندهٔ همهٔ صورتهای آدمهای دیگر را برایم می آورد، بهطوری که از تماشای او لرزه به اندامم افتاد و زانوهایم سست شد. در این لحظه تمام سرگذشتِ دردناکِ زندگی خودم را پشت چشمهای درشت، چشمهای بیاندازه درشت او دیدم، چشمهای تر و برّاق، مثل گوی الماس سیاهی که در اشک انداخته باشند. در چشمهایش، درچشمهای سیاهش، شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو میکردم پیدا کردم، و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطهور شدم. مثل این بود که قوهای را از درون وجودم بیرون میکشند. زمین زیر پایم میلرزید و اگر زمین خورده بودم، یک کِیف ناگفتنی کرده بودم.
قلبم ایستاد، جلو نفس خودم را گرفتم، میترسیدم که نفس بکشم و او مانند ابر یا دود ناپدید بشود. سکوتِ او حکم مُعجِز را داشت. مثل این بود که یک دیوارِ بلورین، میان ما کشیده بودند. از این دَم، از این ساعت و تا ابدیت، خفه میشدم. چشمهای خستهٔ او مثل اینکه یک چیزِ غیرطبیعی که همهکس نمیتواند ببیند، مثل اینکه مرگ را دیده باشد، آهسته به هم رفت، پلکهای چشمش بسته شد، و من مانند غریقی که بعد از تقلّا و جانکندن روی آب میآید، از شدّت حرارتِ تب به خودم لرزیدم و با سرِ آستین، عرق روی پیشانیام را پاک کردم.
صورتِ او همان حالت آرام و بیحرکت را داشت، ولی مثل این بود که تکیدهتر و لاغرتر شده بود. همینطور دراز کشیده بود، ناخن انگشت سبابهٔ دست چپش را میجوید، رنگ صورتش مهتابی و از پشتِ رختِ سیاهِ نازکی که چسب تنش بود؛ خطِ ساق پا، بازو و دو طرف سینه و تمام تنش پیدا بود.
برای اینکه او را بهتر ببینم من خم شدم، چون چشمهایش بسته شده بود. اما هرچه به صورتش نگاه کردم مثل این بود که او از من به کلی دور است. ناگهان حس کردم که من به هیچوجه از مکنونات قلب او خبر نداشتم و هیچ رابطهای بین ما وجود ندارد. خواستم چیزی بگویم؛ ولی ترسیدم که گوش او، گوشهای حساس او که باید به یک موسیقی دور آسمانی و ملایم عادت داشته باشد، از صدای من متنفّر بشود. به فکرم رسید که شاید گرسنه و یا تشنهاش باشد! رفتم در پستوی اطاقم تا چیزی برایش پیدا کنم؛ اگرچه میدانستم که هیچچیز در خانه به هم نمیرسد. اما مثل اینکه به من الهام شد؛ بالای رف یک بغلی شراب کهنه که از پدرم به من ارث رسیده بود داشتم. چهارپایه را گذاشتم، بغلی شراب را پایین آوردم، پاورچین پاورچین کنار تختخواب رفتم، دیدم مانند بچّهٔ خسته و کوفتهای خوابیده بود. او کاملاً خوابیده بود و مژههای بلندش مثل مخمل به هم رفته بود. سر بغلی را باز کردم و یک پیاله شراب از لای دندانهای کلیدشدهاش آهسته در دهان او ریختم.
برای اولین بار در زندگیم احساس آرامش، ناگهان تولید شد. چون دیدم این چشمهای بسته شده، مثل اینکه سلاتونی[3] که مرا شکنجه میکرد و کابوسی که با چنگال آهنیش درون مرا میفشرد، کمی آرام گرفت. صندلی خودم را آوردم، کنار تخت گذاشتم و به صورت او خیره شدم. چه صورت بچگانه، چه حالت غریبی! آیا ممکن بود که این زن، این دختر، یا این فرشتهٔ عذاب- چون نمیدانستم چه اسمی رویش بگذارم- آیا ممکن بود که این زندگی دوگانه را داشته باشد؟ آنقدر آرام، آنقدر بیتکلف؟
حالا من میتوانستم حرارت تنش را حس کنم و بوی نمناکی که از گیسوانِ سنگینِ سیاهش متصاعد میشد ببویم. نمیدانم چرا دست لرزان خودم را بلند کردم- چون دستم به اختیار خودم نبود- و روی زلفش کشیدم. زلفی که همیشه روی شقیقههایش چسبیده بود. بعد انگشتانم را در زلفش فروبردم. موهای او سرد و نمناک بود؛ سرد، کاملاً سرد. مثل اینکه چندروز میگذشت که مُرده بود. من اشتباه نکرده بودم، او مُرده بود. دستم را ازتوی پیشسینهٔ[4] او برده روی پستان و قلبش گذاشتم. کمترین تَپِشی احساس نمیشد. آینه را آوردم جلو بینی او گرفتم، ولی کمترین اثر از زندگی در او وجود نداشت.
خواستم با حرارتِ تنِ خودم او را گرم بکنم، حرارت خود را بهاو بدهم و سردی مرگ را از او بگیرم، شاید بهاین وسیله بتوانم روح خودم را در کالبد او بدمم. لباسم را کَندم رفتم روی تختخواب پهلویش خوابیدم. مثل نر و مادهٔ مهرگیاه، به هم چسبیده بودیم. اصلاً تن او مثل تن مادهٔ مهرگیاه بود که از نر خودش جدا کرده باشند و همان عشق سوزان مهرگیاه را داشت. دهنش گس و تلخمزه، طعم ته خیار را میداد. تمام تنش مثل تگرگ سرد شده بود. حس میکردم که خون در شریانم منجمد میشد و این سرما تا ته قلبم نفوذ میکرد. همهٔ کوششهای من بیهوده بود. از تخت پایین آمدم، رختم را پوشیدم. نه، دروغ نبود، او اینجا در اطاق من، در تختخواب من آمده، تنش را به من تسلیم کرد. تنش و روحش هردو را بهمن داد!
تا زنده بود، تا زمانی که چشمهایش از زندگی سرشار بود، فقط یادگار چشمش مرا شکنجه میداد؛ ولی حالا بیحس و حرکت، سرد و با چشمهای بسته شده، آمده خودش را تسلیم من کرد با چشمهای بسته!
این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من به جز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمیتوانستم داشته باشم. حالا اینجا در اطاقم تن و سایهاش را به من داد. روح شکننده و موقّت او که هیچ رابطهای با دنیای زمینیان نداشت، از میان لباس سیاهِ چینخوردهاش آهسته بیرون آمد، از میان جسمی که او را شکنجه میکرد و در دنیای سایههای سرگردان رفت، گویا سایهٔ مرا هم با خودش برد. ولی تنش بیحس وحرکت آنجا افتاده بود. عضلات نرم و لمس او رگ وپی و استخوانهایش، منتظر پوسیدهشدن بودند، و خوراک لذیذی برای کرمها و موشهای زیرِ زمین تهیه شده بود. من در این اطاق فقیر پر از نکبت و مسکنت، در اطاقی که مثل گور بود، در میان تاریکیِ شب جاودانی که مرا فراگرفته بود و به بدنهٔ دیوارها فرورفته بود، بایستی یک شبِ بلندِ تاریکِ سرد و بیانتها در جوار مُرده به سر ببرم. با مردهٔ او. بهنظرم آمد که تا دنیا دنیا است، تا من بودهام، یک مُرده، یک مردهٔ سرد و بیحس وحرکت، در اطاق تاریک، با من بوده است.
در این لحظه افکارم منجمد شده بود، یک زندگیِ منحصربه فردِ عجیب در من تولید شد. چون زندگیم مربوط به همهٔ هستیهایی میشد که دور من بودند، به همهٔ سایههایی که در اطرافم میلرزیدند و وابستگی عمیق و جداییناپذیر با دنیا و حرکت موجودات و طبیعت داشتم و به وسیلهٔ رشتههای نامرئی، جریان اضطرابی بین من و همهٔ عناصر طبیعت برقرار شده بود. هیچگونه فکر و خیالی به نظرم غیرطبیعی نمیآمد. من قادر بودم به آسانی به رموز نقّاشیهای قدیمی، به اسرار کتابهای مشکل فلسفه، به حماقت ازلی اَشکال و انواع پی ببرم؛ زیرا در این لحظه من درگردش زمین و افلاک، در نشو و نمای رُستنیها و جنبش جانوران شرکت داشتم، گذشته و آینده، دور و نزدیک، با زندگیِ احساساتیِ من شریک و توأم شده بود. در اینجور مواقع هرکس به یک عادتِ قَویِ زندگی خود، به یک وسواس خود، پناهنده میشود: عرق خور میرود مست میکند، نویسنده مینویسد، حجار سنگتراشی میکند و هرکدام دقِّ دل و عقدهٔ خودشان را بهوسیلهٔ فرار در محرکِ قویِ زندگیِ خود خالی میکنند. و دراین مواقع است که یکنفر هنرمند حقیقی میتواند ازخودش شاهکاری به وجود بیاورد.
ولی من! من که بی ذوق و بیچاره بودم، یک نقّاش روی جلدِ قلمدان، چه میتوانستم بکنم؟ با این تصاویرِ خشک و برّاق و بیروح که همهاش به یکشکل بود، چه میتوانستم بکشم که شاهکار بشود؟ اما در تمام هستی خودم ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس میکردم، یکجور ویر و شور مخصوصی بود، میخواستم این چشمهایی که برای همیشه بسته شده بود روی کاغذ بکشم و برای خودم نگه دارم. این حس مرا وادار کرد که تصمیم خود را عملی بکنم. یعنی دست خودم نبود. آن هم وقتی که آدم با یک مُرده محبوس است. همین فکر، شادی مخصوصی در من تولید کرد. بالأخره چراغ را که دود میکرد خاموش کردم، دو شمعدان آوردم و بالای سر او روشن کردم، جلو نور لرزانِ شمع، حالت صورتش آرامتر شد و درسایهروشنِ اطاق، حالت مرموز و اثیری به خودش گرفت. کاغذ و لوازم کارم را برداشتم، آمدم کنار تخت او- چون دیگر این تخت، مال او بود- میخواستم این شکلی که خیلی آهسته و خردهخرده محکوم به تجزیه و نیستی بود، این شکلی که ظاهراً بیحرکت و به یک حالت بود، سرفارغ از رویش بکشم، روی کاغذ، خطوطِ اصلی، آنرا ضبط بکنم، همان خطوطی که از این صورت در من مؤثر بود، انتخاب بکنم.
نقّاشی، هرچند مختصر و ساده باشد، ولی باید تأثیر بکند و روحی داشته باشد. اما من که عادت به نقّاشی چاپی روی جلد قلمدان کرده بودم، حالا باید فکر خودم را بهکار بیندازم و خیال خودم، یعنی آن موهومی که ازصورت او درمن تأثیر داشت، پیش خودم مجسم بکنم، یک نگاه به صورت او بیندازم، بعد چشمم را ببندم و خطهائی که از صورت او انتخاب میکردم روی کاغذ بیاورم تا به این وسیله با فکر خودم شاید تریاکی برای روح شکنجه شدهام پیدا بکنم. بالأخره در زندگیِ بیحرکتِ خطها و اشکال پناه بردم.
این موضوع با شیوه نقّاشی مرده من تناسب خاصی داشت. نقّاشی از روی مرده- اصلاً من نقّاش مردهها بودم. ولی چشمها، چشمهای بستهٔ او، آیا لازم داشتم که دوباره آنها را ببینم؟ آیا به قدر کافی در فکر و مغز من مجسم نبودند؟ نمیدانم تا نزدیک صبح چندبار ازروی صورتِ او نقّاشی کردم! ولی هیچکدام موافق میلم نمیشد. هرچه میکشیدم پاره میکردم- از این کار نه خسته میشدم و نه گذشتِ زمان را حس میکردم.
تاریکروشن بود، روشنائیِ کدری از پشتِ شیشههای پنجره داخل اطاقم شده بود. من مشغول تصویری بودم که به نظرم ازهمه بهتر شده بود، ولی چشمها، آن چشمهائی که به حالِ سرزنش بود، مثل اینکه گناهان پوزشناپذیری ازمن سرزده باشد! آن چشمها را نمیتوانستم روی کاغذ بیاورم. یک مرتبه همهٔ زندگی و یادبودِ آن چشمها از خاطرم محو شد. کوشش من بیهوده بود. هرچه به صورتِ او نگاه میکردم نمیتوانستم حالت آن را به خاطر بیاورم. ناگهان دیدم درهمین وقت گونههای او کمکم گُل انداخت، یک رنگِ سرخِ جگرکی، مثل رنگ گوشت جلوِ دکان قصّابی جان گرفت و چشمهای بیاندازه باز و متعجبِ او، چشمهائی که همهٔ فروغ زندگی درآن مجسم شده بود و با روشنائیِ ناخوشی میدرخشید، چشمهای بیمارِ سرزنشدهندهٔ او، خیلی آهسته باز شد و به صورتم نگاه کرد. برای اولین بار بود که او متوجه من شد، به من نگاه کرد و دوباره چشمهایش به هم رفت. این پیشآمد شاید لحظهای بیش طول نکشید، ولی کافی بود که من حالتِ چشمهای او را بگیرم و روی کاغذ بیاورم. با نیشِ قلممو این حالت را کشیدم و این دفعه دیگر نقّاشی را پاره نکردم.
بعد از سرِ جایم بلند شدم، آهسته نزدیک او رفتم، به خیالم زنده است، زنده شده زنده شده، عشق من در کالبد او روح دمیده. اما از نزدیک بوی مرده، بوی مردهٔ تجزیهشده را حس میکردم. روی تنش کرمهای کوچک در هم میلولیدند و دو مگس زنبور طلایی دور او جلو روشنایی شمع پرواز میکردند. او کاملاً مرده بود، ولی چرا و چطور چشمهایش باز شد؟ نمیدانم. آیا در حالت رؤیا دیده بودم؟ آیا حقیقت داشت؟ نمیخواهم کسی این پرسش را از من بکند.
ولی اصل کار صورت او، نه، چشمهایش بود؛ و حالا این چشمها را داشتم، روح چشمهایش را روی کاغذ داشتم و دیگر تنش به درد من نمیخورد، این تنی که محکوم به نیستی و طعمّهٔ کرمها و موشهای زیرِ زمین بود! حالا از این به بعد او دراختیار من بود، نه! من دستنشاندهٔ او. هر دقیقه که مایل بودم میتوانستم چشمهایش را ببینم. نقّاشی را با احتیاط هرچه تمامتر بردم در قوطیِ حلبیِ خودم که جای دخلم بود گذاشتم و در پستوی اطاقم پنهان کردم.
شب، پاورچین پاورچین میرفت. گویا به اندازهٔ کافی خستگی درکرده بود، صداهای دوردست، خفیف به گوش میرسید، شاید یک مرغ یا پرندهٔ رهگذری خواب میدید، شاید گیاهها میروییدند. در این وقت ستارههای رنگ پریده، پشت تودههای ابر، ناپدید میشدند. روی صورتم نفس ملایم صبح را حس کردم و در همینوقت بانگ خروس ازدور بلند شد.
آیا با مُرده چه میتوانستم بکنم؟ با مردهای که تنش شروع به تجزیهشدن کرده بود! اوّل به خیالم رسید که او را در اطاق خودم چال بکنم، بعد فکر کردم او را ببرم بیرون و در چاهی بیندازم، در چاهی که دور آن گلهای نیلوفر کبود روییده باشد. اما همهٔ این کارها برای اینکه کسی نبیند چقدر فکر، چقدر زحمت و تردستی لازم داشت! بهعلاوه نمیخواستم که نگاه بیگانه به او بیفتد. همهٔ این کارها را میبایست به تنهایی و به دست خودم انجام بدهم. من به دَرَک! اصلاً زندگیِ من بعد از او چه فایدهای داشت؟ اما او، هرگز، هرگز هیچکس از مردمان معمولی، هیچکس به غیر از من نمیبایستی که چشمش به مردهٔ او بیفتد. او آمده بود در اطاق من، جسم سرد و سایهاش را تسلیم من کرده بود، برای اینکه کسِ دیگری او را نبیند، برای اینکه به نگاه بیگانه آلوده نشود. بالاخره فکری به ذهنم رسید: اگر تن او را تکهتکه میکردم و درچمدان، همان چمدانِ کهنهٔ خودم میگذاشتم و با خود میبردم بیرون، دور، خیلی دور از چشم مردم و آن را چال میکردم!
این دفعه دیگر تردید نکردم، کارد دستهاستخوانی که در پستوی اطاقم داشتم آوردم، و خیلی با دقت، اول لباس سیاه نازکی که مثل تار عنکبوت، او را در میان خودش محبوس کرده بود- تنها چیزی که بدنش را پوشانده بود- پاره کردم. مثل این بود که او قد کشیده بود! چون بلندتر از معمول به نظرم جلوه کرد. بعد سرش را جدا کردم. چکههای خون لخته شدهٔ سرد از گلویش بیرون آمد. بعد دستها و پاهایش را بریدم و همهٔ تن او را با اعضایش مرتب در چمدان جا دادم و لباسش- همان لباس سیاه را- رویش کشیدم، درِ چمدان را قفل کردم و کلیدش را در جیبم گذاشتم. همینکه فارغ شدم، نفسِ راحتی کشیدم، چمدان را برداشتم، وزن کردم، سنگین بود. هیچوقت آنقدر احساس خستگی در من پیدا نشده بود. نه، هرگز نمیتوانستم چمدان را به تنهایی با خودم ببرم.
هوا دوباره ابر و بارانِ خفیفی شروع شده بود. از اطاقم بیرون رفتم تا شاید کسی را پیدا کنم که چمدان را همراه من بیاورد. در آن حوالی دیاری دیده نمیشد. کمی دورتر درست دقت کردم. از پشت هوایِ مهآلود، پیرمردی را دیدم که قوز کرده و زیر یک درخت سرو نشسته بود. صورتش را که با شال گردنِ پهنی پیچیده بود، دیده نمیشد. آهسته نزدیک او رفتم؛ هنوز چیزی نگفته بودم، پیرمرد خندهٔ دورگهٔ خشک و زنندهای کرد، بهطوری که موهای تنم راست شد؛ و گفت:
«اگه حَمّال خواستی من خودم حاضرم، هان!… یه کالسکه نعشکش هم دارم… من هرروز مردهها رو میبرم شاعبدالعظیم خاک میسپرم ها… من تابوت هم میسازم، به اندازهٔ هرکسی تابوت دارم، بهطوری که مو نمیزنه، من خودم حاضرم، همین الان.»
قَهقَه خندید، بهطوری که شانههایش میلرزید. من با دست، اشاره به سمت خانهام کردم. ولی او فرصت حرفزدن به من نداد، و گفت:
«لازم نیس، من خونهٔ تو رو بلدم، همین الآن، ها!»
از سر جایش بلند شد، من بهطرف خانهام برگشتم، رفتم در اطاقم و چمدانِ مرده را به زحمت تا دم در آوردم. دیدم یک کالسکهٔ نعشکشِ کهنه و اسقاط دم در است، که به آن دو اسب سیاه لاغر مثل تشریح بسته شده بود. پیرمردِ قوزکرده آن بالا روی نشیمن نشسته بود و یک شلاقِّ بلند دردست داشت، ولی اصلاً برنگشت به طرف من نگاه بکند. من چمدان را به زحمت در درون کالسکه گذاشتم که میانش جای مخصوصی برای تابوت بود. خودم هم رفتم بالا، میان جای تابوت دراز کشیدم و سرم را روی لبهٔ آن گذاشتم تا بتوانم اطراف را ببینم. بعد چمدان را روی سینهام لغزانیدم و با دو دستم محکم نگه داشتم.
شلاق در هوا صدا کرد، اسبها نفسزنان به راه افتادند، از بینی آنها بخار نفسشان مثل لولهٔ دود، درهوای بارانی دیده میشد و خیزهای بلند و ملایم برمیداشتند. دستهای لاغر آنها مثل دزدی که طبق قانون، انگشتهایش را بریده و در روغن داغ فروکرده باشند، آهسته و بلند و بیصدا روی زمین گذاشته میشد. صدای زنگولههای گردن آنها در هوای مرطوب، به آهنگ مخصوصی مترنّم بود. یکنوع راحتی بی دلیل و ناگفتنی سرتا پای مرا گرفته بود، بهطوری که از حرکت کالسکه نعشکش آب تودلم تکان نمیخورد. فقط سنگینی چمدان را روی قفسه سینهام حس میکردم. مرده او، نعش او، مثل این بود که همیشه این وزن روی سینهٔ مرا فشار میداده. مه غلیظ اطراف جاده را گرفته بود. کالسکه با سرعت و راحتی مخصوصی از کوه و دشت و رودخانه میگذشت. اطراف من یک چشمانداز جدید و بیمانندی پیدا بود که نه درخواب و نه در بیداری دیده بودم. کوههای بریده بریده، درختهای عجیب و غریبِ توسریخورده و نفرینزده، از دوجانبِ جاده پیدا که از لابه لای آن خانههای خاکستری رنگ به اشکال سه گوشه، مکعب و منشور، و با پنجرههای کوتاه و تاریک بدون شیشه دیده میشد. این پنجرهها به چشمهای گیجِ کسی که تب هذیانی داشته باشد شبیه بود. نمیدانم دیوارها با خودشان چه داشتند که سرما و برودت را تا قلب انسان انتقال میدادند. مثل این بود که هرگز یک موجود زنده نمیتوانست در این خانه ها مَسکن داشته باشد! شاید برای سایهٔ موجودات اثیری این خانهها درست شده بود!
گویا کالسکهچی مرا از جاده مخصوصی و یا از بیراهه میبرد. بعضی جاها فقط تنههای بریده و درختهای کج و کوله دور جاده را گرفته بودند و پشت آنها خانههای پست وبلند به شکلهای هندسی مخروطی- مخروط ناقص- با پنجرههای باریک و کج دیده میشد که گلهای نیلوفر کبود از لای آنها درآمده بود و از در و دیوار بالا میرفت. این منظره، یکمرتبه پشت مِه غلیظ ناپدید شد. ابرهای سنگینِ باردار، قلهٔ کوهها را در میان گرفته، میفشردند و نمنم باران، مانند گرد و غبار ویلان و بیتکلیف، در هوا پراکنده شده بود. بعد از آنکه مدّتها رفتیم، نزدیک یک کوهِ بلندِ بیآب وعلف، کالسکهٔ نعشکش نگهداشت. من چمدان را ازروی سینهام لغزانیدم و بلند شدم. پشتِ کوه، یک محوطهٔ خلوتِ آرام و باصفا بود، یک جایی که هرگز ندیده بودم و نمیشناختم، ولی بهنظرم آشنا آمد. مثل اینکه خارج از تصوّر من نبود. روی زمین از بُتِههای نیلوفرِ کبودِ بیبو پوشیده شده بود. به نظر می آمد که تاکنون کسی پایش را دراین محل نگذاشته بود. من چمدان را روی زمین گذاشتم، پیرمردِ کالسکهچی رویش را برگرداند و گفت:
«اینجا شابدولعَظیمه، جایی بهتر از این برات پیدا نمیشه، پرنده پر نمیزنه ها!».
دست کردم جیبم کرایهٔ کالسکهچی را بپردازم، دوقران و یکعباسی بیشتر توی جیبم نبود. کالسکهچی خندهٔ خشکِ زنندهای کرد و گفت:
«قابلی نداره، بعد میگیرم. خونهات رو بلدم، دیگه با من کاری نداشتین ها…؟ همینقدر بدون که در قبرکنی، من بیسررشته نیستم ها…؟ خجالت نداره، بریم همینجا نزدیک رودخونه، کنار درخت سرو، یه گودال به اندازهٔ چمدون برات میکَنم و میروَم.»
پیرمرد با چالاکیِ مخصوصی که من نمیتوانستم تصوّرش را بکنم، از نشیمنِ خود پایین جست. من چمدان را برداشتم و دونفری رفتیم کنار تنهٔ درختی که پهلویِ رودخانهٔ خشکی بود. او گفت:
«همینجا خوبه؟»
و بی آنکه منتظرِ جوابِ من بشود، با بیلچه و کلنگی که همراه داشت، مشغولِ کندن شد. من چمدان را زمین گذاشتم و سرجای خودم مات ایستاده بودم. پیرمرد با پشتِ خمیده و چالاکیِ آدمِ کهنهکاری مشغول بود. درضمنِ کندوکاو، چیزی شبیه کوزهٔ لعابی پیدا کرد؛ آنرا در دستمال چرکی پیچیده بلند شد و گفت:
«این هم گودالها… درست به اندازهٔ چمدونه، مو نمیزنه ها!»
من دست کردم جیبم که مزدش را بدهم. دوقران ویکعباسی بیشتر نداشتم. پیرمرد خندهٔ خشکِ چندشانگیزی کرد وگفت:
«نمیخواد، قابلی نداره. من خونهتون رو بلدم ها؛ وانگهی عوضِ مُزدَم، من یک کوزه پیدا کردم، یه گلدونِ راغه[5]، مال شهر قدیم ری ها.»
بعد با هیکل خمیده قوزکردهاش میخندید، به طوری که شانههایش میلرزید. کوزه را که میان دستمال چروکی بسته بود، زیر بغلش گرفته بود و به طرف کالسکهٔ نعشکش رفت و با چالاکیِ مخصوصی بالای نشیمن قرار گرفت. شلاق در هوا صدا کرد، اسبها نفسزنان به راه افتادند، صدای زنگولهٔ گردنِ آنها در هوایِ مرطوب، به آهنگِ مخصوصی مُتَرنِّم بود و کمکم پشت تودهٔ مه، از چشم من ناپدید شد.
همینکه تنها ماندم، نفس راحتی کشیدم. مثل این بود که بار سنگینی از روی سینهام برداشته شد و آرامشِ گوارایی سرتا پایم را فراگرفت. دورِ خودم را نگاه کردم؛ اینجا محوطهٔ کوچکی بود که میانِ تپهها و کوههای کبود گیر کرده بود. روی یک رشته کوه، آثار و بناهای قدیمی با خشتهای کُلُفت و یک رودخانهٔ خشک در آن نزدیکی دیده میشد. این محل دِنج، دورافتاده و بیسروصدا بود. من از تهِ دل خوشحال بودم و پیش خودم فکر کردم این چشمهای درشت، وقتی که از خوابِ زمینی بیدار میشود، جایی به فراخورِ ساختمان و قیافهاش پیدا میکند؛ وآنگهی، می بایستی که او دور از سایر مردم، دور از مُردهٔ دیگران باشد، همانطوری که در زندگیاش دور از زندگیِ دیگران بود.
چمدان را با احتیاط برداشتم و میانِ گودال گذاشتم. گودال، درست به اندازهٔ چمدان بود، مو نمیزد. ولی برای آخرینبار خواستم فقط یکبار درآن- در چمدان- نگاه کنم. دور خودم را نگاه کردم، دیاری دیده نمیشد. کلید را از جیبم درآوردم و درِ چمدان را باز کردم. اما وقتی که گوشهٔ لباس سیاه او را پس زدم، در میان خونِ دلمه شده و کِرمهایی که در هم میلولیدند، دو چشم درشتِ سیاه دیدم که بدون حالت، رک زده به من نگاه میکرد، و زندگی من، تهِ این چشمها غرق شده بود. به تعجیل درِ چمدان را بستم و خاک رویش ریختم. بعد با لگد، خاک را مُحکم کردم، رفتم از بُتّههای نیلوفرِ کبودِ بیبو آوردم و روی خاکش نشا کردم. بعد قلوهسنگ و شن آوردم و رویش پاشیدم تا اثر قبر به کلّی محو بشود، بهطوری که هیچکس نتواند آنرا تمیز بدهد. به قدری خوب این کار را انجام دادم که خودم هم نمیتوانستم قبر او را از باقیِ زمین تشخیص بدهم.
کارم که تمام شد نگاهی به خودم انداختم، دیدم لباسم خاکآلود، پاره و خونِ لخته شدهٔ سیاهی به آن چسبیده بود، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز میکردند و کِرْمهای کوچکی به تنم چسبیده بود، که درهم میلولیدند. خواستم لکهٔ خونِ روی دامنِ لباسم را پاک کنم، اما هرچه آستینم را با آبِ دهن ترمیکردم و رویش میمالیدم، لکهٔ خون بدتر میدوانید و غلیظتر میشد، بهطوری که به تمام تنم نشت میکرد و سرمای لزجِ خون را روی تنم حس کردم.
نزدیک غروب بود، نمنم باران می آمد، من بی اِراده، رَدِّ چرخِ کالسکهٔ نعشکش را گرفتم و راه افتادم. همینکه هوا تاریک شد، جای چرخ کالسکهٔ نعشکش را گم کردم. بیمقصد، بیفکر و بیاراده، در تاریکیِ غلیظِ متراکم، آهسته راه میرفتم و نمیدانستم که به کجا خواهم رسید! چون بعد از او، بعد از آنکه آن چشمهای درشت را میانِ خونِ دُلمه شده دیده بودم، درشب تاریکی، درشبِ عمیقی که تا سرتاسرِ زندگی مرا فراگرفته بود، راه میرفتم، چون دوچشمی که به منزلهٔ چراغِ آن بود، برای همیشه خاموش شده بود، و در این صورت برایم یکسان بود که به مکان و مأوایی برسم یا هرگز نرسم.
سکوتِ کامل، فرمانروایی داشت. به نظرم آمد که همه مرا ترک کرده بودند. به موجوداتِ بیجان پناه بردم. رابطهای بین من و جریان طبیعت، بین من و تاریکی عمیقی که در روحِ من پایین آمده بود، تولید شده بود. این سکوت، یکجور زبانی است که ما نمیفهمیم؛ از شدّت کِیف، سرم گیج رفت؛ حالت قِی به من دست داد و پاهایم سست شد. خستگیِ بیپایانی در خودم حس کردم؛ رفتم در قبرستانِ کنار جاده، روی سنگِ قبری نشستم، سرم را میان دو دستم گرفتم و به حالِ خودم حیران بودم. ناگهان صدای خندهٔ خشکِ زنندهای مرا به خودم آورد. رویم را برگردانیدم و دیدم هیکلی که سر و رویش را با شالگردن پیچیده بود پهلویم نشسته بود و چیزی در دستمال بستهٔ زیر بغلش بود. رویش را به من کرد و گفت:
«حتماً تو میخواسی شهر بری، راهرو گم کردی هان؟ لابد با خودت میگی این وقتِ شب من تو قبرسون چه کار دارم؟ اما نترس. سر و کارِ من با مردههاس، شغلم گورکنیس، بد کاری نیس هان؟ من تمام راه و چاههای اینجا رو بلدم. مثلاً امروز رفتم یه قبر بِکَنم، این گلدون از زیر خاک در اومد، میدونی گلدون راغه، مالِ شهرِ قدیم ری هان! اصلاً قابلی نداره، من این کوزه رو به تو میدم، بهیادگارِ من داشته باش.»
من دست کردم درجیبم، دوقران و یک عباسی درآوردم. پیرمرد با خندهٔ خشکِ چندشانگیزی گفت:
«هرگز! قابلی نداره! من تو رو میشناسم. خونهات رو هم بلدم. همین بغل، من یه کالسکهٔ نعشکش دارم بیا تو رو به خونهات برسونم هان! دو قدم راس.»
کوزه را در دامن من گذاشت و بلند شد. از زور خنده، شانههایش میلرزید. من کوزه را برداشتم و دنبالِ هیکلِ قوزکردهٔ پیرمرد راه افتادم. سرِ پیچِ جادّه، یک کالسکهٔ نعشکشِ لکَنتِه، با دو اسبِ سیاهِ لاغر ایستاده بود. پیرمرد با چالاکیِ مخصوصی رفت بالای نشیمن نشست و من هم رفتم درون کالسکه، میان جای مخصوصی که برای تابوت درست شده بود، دراز کشیدم و سرم را روی لبهٔ بلند آن گذاشتم. برای اینکه اطرافِ خودم را بتوانم ببینم، کوزه را روی سینهام گذاشتم و با دستم آنرا نگه داشتم.
شلّاق در هوا صدا کرد. اسبها نفسزنان به راه افتادند. خیزهای بلند و ملایم برمیداشتند. پاهای آنها آهسته و بیصدا روی زمین گذاشته میشد. صدای زنگولهٔ گردنِ آنها در هوای مرطوب، به آهنگِ مخصوصی مُتَرنّم بود. از پشت ابر، ستارهها مثل حدقهٔ چشمهای برّاقی که از میان خونِ دلمه شدهٔ سیاه بیرون آمده باشند، روی زمین را نگاه میکردند. آسایش گوارایی سرتاپایم را فراگرفت. فقط گلدان، مثل وزنِ جسدِ مُردهای روی سینهٔ مرا فشار میداد. درختهای پیچ درپیچ با شاخههای کج و کُوْله، مثل این بود که در تاریکی از ترس اینکه مبادا بلغزند و زمین بخورند، دست یکدیگر را گرفته بودند. خانههای عجیب و غریب به شکلهای بریدهبریدهٔ هندسی، با پنجرههای متروکِ سیاه، کنارِ جادّه رَج کشیده بودند. ولی بدنهٔ دیوارِ این خانهها مانند کِرمِ شبتاب، تشعشعِ کدِر و ناخوشی از خود متصاعد میکرد. درختها به حالتِ ترسناکی دستهدسته، ردیفردیف، میگذشتند و ازپی هم فرار میکردند. ولی به نظر میآمد که ساقهٔ نیلوفرها توی پای آنها می پیچند و زمین میخورند. بوی مُرده، بوی گوشتِ تجزیهشده، همهٔ جانِ مرا گرفته بود؛ گویا بوی مُرده همیشه به جسم من فرو رفته بود و همهٔ عمرم، من در یک تابوتِ سیاه خوابیده بودهام و یک نفر پیرمردِ قوزی، که صورتش را نمیدیدم، مرا میان مِه و سایههای گذرنده، میگرداند.
کالسکهٔ نعشکش ایستاد. من کوزه را برداشتم و از کالسکه پایین جستم. جلو درِ خانهام بودم، به تعجیل وارد اتاقم شدم. کوزه را روی میز گذاشتم. رفتم قوطیِ حلبی- همان قوطی حلبی که غُلَّکم بود و در پستوی اطاقم قایم کرده بودم- برداشتم آمدم دمِ در که به جای مزد، قوطی را به پیرمردِ کالسکهچی بدهم. ولی او غیبش زده بود. اثری از آثارِ او و کالسکهاش دیده نمیشد. دوباره مأیوس به اطاقم برگشتم، چراغ را روشن کردم، کوزه را از میان دستمال بیرون آوردم، خاکِ روی آن را با آستینم پاک کردم. کوزه، لعابِ شفّافِ قدیمیِ بنفش داشت که به رنگ زنبورِ طلاییِ خردشده درآمده بود و یکطرفِ تنهٔ آن به شکلِ لوزی، حاشیهای از نیلوفرِ کبودرنگ داشت و میان آن- میان حاشیهٔ لوزی- صورتِ او، صورتِ زنی کشیده شده بود که چشمهایش سیاهِ درشت، چشمهای درشتتر از معمول، چشمهای سرزنشدهنده داشت. مثل اینکه از من گناههای پوزشناپذیری سر زده بود که خودم نمیدانستم. چشمهای افسونگر که در عین حال مضطرب و متعجّب، تهدیدکننده و وعدهدهنده بود. این چشمها میترسید و جذب میکرد و یک پرتو ماورایطبیعیِ مستکننده در تهِ آن میدرخشید. گونههای برجسته، پیشانی بلند، ابروهای باریکِ بههمپیوسته، لبهای گوشتآلوی نیمه باز و موهای نامرتب داشت که یک رشته از آن، روی شقیقههایش چسبیده بود.
تصویری را که دیشب از روی او کشیده بودم از توی قوطی حلبی بیرون آوردم، مقابله کردم، با نقّاشیِ کوزه ذرّهای فرق نداشت. مثل اینکه عکس یکدیگر بودند. هردوی آنها یکی و اصلاً کار یک نقّاش بدبخت، روی قلمدانساز بود. شاید روحِ نقّاش کوزه در موقع کشیدن، در من حلول کرده بود و دست من بهاختیارِ او درآمده بود. آنها را نمیشد از هم تشخیص داد؛ فقط نقّاشیِ من روی کاغذ بود، در صورتی که نقّاشیِ روی کوزه، لعابِ شفّافِ قدیمی داشت؛ که روحِ مرموز، یکروحِ غریبِ غیرمعمولی به این تصویر داده بود و شرارهٔ روح شروری در تهِ چشمش میدرخشید. نه، باورکردنی نبود! همان چشمهای درشت بیفکر، همان قیافهٔ تودار و در عینحال آزاد!
کسی نمیتواند پی ببرد که چه احساسی به من دست داد! میخواستم از خودم بگریزم. آیا چنین اتّفاقی ممکن بود؟ تمام بدبختیهای زندگیم دوباره جلو چشمم مجسّم شد. آیا فقط چشمهای یکنفر در زندگیام کافی نبود؟ حالا دونفر با همان چشمها، چشمهایی که مال او بود، به من نگاه میکردند! نه، قطعاً تحملناپذیر بود. چشمی که خودش آنجا نزدیکِ کوه، کنار تنهٔ درختِ سرو، پهلوی رودخانهٔ خشک، به خاک سپرده شده بود. زیر گلهای نیلوفرِ کبود، در میانِ خونِ غلیظ، درمیانِ کِرْم و جانوران و گزندگانی که دور او جشن گرفته بودند و ریشهٔ گیاهان به زودی در حدَقهٔ آن فرو میرفت که شیرهاش را بمَکد، حالا با زندگیِ قویِ سرشار، به من نگاه میکرد!
من خودم را تا این اندازه بدبخت ونفرینزده گمان نمیکردم، ولی به واسطهٔ حس جنایتی که در من پنهان بود، در عینحال خوشی بیدلیلی، خوشی غریبی به من دست داد؛ چون فهمیدم که یکنفر همدردِ قدیمی داشتهام. آیا این نقّاش قدیم، نقّاشی که روی این کوزه را صدها شاید هزاران سال پیش نقّاشی کرده بود همدرد من نبود؟ آیا همین عوالمِ مرا طی نکرده بود؟
تا اینلحظه من خودم را بدبختترین موجودات میدانستم؛ ولی پی بردم زمانی که روی آن کوهها، در آن خانهها و آبادیهای ویران که با خشتهای وزین ساخته شده بود، مردمانی زندگانی میکردند که حالا استخوانِ آنها پوسیده شده و شاید ذرّاتِ قسمتهای مختلفِ تنِ آنها در گُلهای نیلوفرِ کبود، زندگی میکرد، میان این مردمان، یکنفر نقّاشِ فلکزده، یکنفر نقّاشِ نفرینشده، شاید یکنفر قلمدانسازِ بدبخت مثل من وجود داشته، درست مثل من. و حالا پی بردم. فقط میتوانستم بفهمم که او هم در میان دو چشمِ درشتِ سیاه میسوخته و میگداخته، درست مثل من. همین به من دلداری میداد.
بالاخره نقّاشی خودم را پهلویِ نقّاشی کوزه گذاشتم، بعد رفتم مَنقلِ مخصوص خودم را درست کردم، آتش که گُل انداخت، آوردم جلوی نقّاشیها گذاشتم. چند پُک وافور کشیدم و در عالم خَلسه، به عکسها خیره شدم، چون میخواستم افکار خودم را جمع کنم؛ و فقط دود اثیری تریاک بود که میتوانست افکار مرا جمعآوری کند و استراحتِ فکری برایم تولید بکند.
هرچه تریاک برایم مانده بود کشیدم تا این افیونِ غریب، همهٔ مشکلات و پردههایی که جلو چشم مرا گرفته بود، اینهمه یادگارهای دوردستِ خاکستری و متراکم را پراکنده بکند. حالی که انتظارش را میکشیدم آورد و بیش از انتظارم بود. کمکم افکارم دقیق، بزرگ و افسونآمیز شد. در یک حالتِ نیمهخواب و نیمه اغما فرورفتم؛ بعد مثل این بود که فشار و وزنِ روی سینهام برداشته شد؛ مثل اینکه قانونِ ثقل، برای من وجود نداشت و آزادانه دنبال افکارم که بزرگ، لطیف و موشکاف شده بود پرواز میکردم. یک جور کِیف عمیق و ناگفتنی سرتاپایم را فراگرفت. از قیدِ بارِ تنم آزاد شده بودم. یک دنیای آرام ولی پر از اَشکال و اَلوانِ افسونگر و گوارا… بعد دنبالهٔ افکارم از هم گسیخته و در این رنگها و اَشکال حل میشد. در امواجی غوطهور بودم که پر از نوازشهای اثیری بود. صدای قلبم را میشنیدم، حرکت شریانم را حس میکردم. این حالت برای من پر از معنی و کِیف بود. از تهِ دل میخواستم و آرزو میکردم که خودم را تسلیمِ خوابِ فراموشی بکنم. اگر این فراموشی ممکن میشد! اگر میتوانست دوام داشته باشد! اگر چشمهایم که به هم میرفت، در ورای خواب، آهسته در عدمِ صِرف میرفت و هستی خودم را احساس نمیکردم! اگر ممکن بود در یک لکهٔ مرکب، در یک آهنگِ موسیقی، با شعاعِ رنگینِ تمامِ هستِیَم ممزوج میشد، و بعد این امواج و اَشکال، آنقدر بزرگ میشد و میدوانید که به کلّی محو و ناپدید میشد؛ به آرزوی خود رسیده بودم.
کمکم حالت خمودت و کرختی به من دست داد. مثل یکنوع خستگی گوارا و یا امواج لطیفی بود که از تنم بهبیرون تراوش میکرد. بعد حس کردم که زندگیِ من رو به قهقرا میرفت. متدرجاً حالات و وقایع گذشته و یادگارهای پاک شده و فراموش شدهٔ زمان بچّگیِ خودم را میدیدم. نه تنها میدیدم بلکه در این گیرودارها شرکت داشتم و آنها را حس میکردم. لحظه به لحظه کوچکتر و بچّهتر میشدم. بعد ناگهان افکارم محو و تاریک شد. بهنظرم آمد که تمام هستیِ من سرِ یک چنگکِ باریک آویخته شده و درتهِ چاهِ عمیق و تاریکی آویزان بودم. بعد، از سرِ چنگک رها شدم. میلغزیدم و دور میشدم، ولی به هیچ مانعی برنمیخوردم. یک پرتگاهِ بیپایان، در یک شب جاودانی بود. بعد از آن، پردههای محو و پاکشدهٔ پیدرپی جلو چشمم نقش میبست. یک لحظه فراموشیِ محض را طی کردم. وقت یکّه به خودم آمدم، یک مرتبه خودم را در اطاقِ کوچکی دیدم و به وضع مخصوصی بودم که به نظرم غریب میآمد و در عین حال برایم طبیعی بود.
***
در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم، محیط و وضع آنجا کاملاً به من آشنا و نزدیک بود، بهطوری که بیش از زندگی و محیطِ سابق خودم به آن اُنس داشتم. مثل اینکه انعکاسِ زندگیِ حقیقیِ من بود. یک دنیای دیگر، ولی به قدری به من نزدیک و مربوط بود که به نظرم میآمد در محیطِ اصلیِ خودم برگشتهام. در یک دنیای قدیمی اما در عین حال نزدیکتر و طبیعیتر متولّد شده بودم.
هوا هنوز گرگ و میش بود. یک پیهسوز سر طاقچهٔ اطاقم میسوخت. یک رختخواب هم گوشهٔ اطاق افتاده بود. ولی من بیدار بودم. حس میکردم که تنم داغ است و لکّههای خون به عبا و شالگردنم چسبیده بود. دستهایم خونین بود. اما با وجود تب و دوّارِ سر، یکنوع اضطراب و هیجانِ مخصوصی در من تولید شده بود که شدیدتر از فکرِ محو کردنِ آثارِ خون بود، قویتر از این بود که داروغه بیاید و مرا دستگیر کند. وآنگهی مدتها بود که منتظر بودم به دست داروغه بیفتم. ولی تصمیم داشتم که قبل از دستگیر شدنم، پیالهٔ شرابِ زهرآلود را که سرِ رَف بود، به یک جرعه بنوشم. این احتیاجِ نوشتن بود که برایم یکجور وظیفهٔ اجباری شده بود. میخواستم این دیوی که مدتها بود درون مرا شکنجه میکرد بیرون بکشم. میخواستم دل پُریِ خودم را روی کاغذ بیاورم. بالاخره بعد از اندکی تردید، پیهسوز را جلو کشیدم و اینطور شروع کردم:
من همیشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیزها است. گمان میکردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار[6]، کنار دریا بال و پرِ خود را بگستراند و تنها بنشیند، ولی حالا دیگر دست خودم نیست، چون آنچه که نباید بشود شد. کی میداند؟ شاید همین الآن یا یک ساعت دیگر یک دسته گزمهٔ مست برای دستگیر کردنم بیایند! من هیچ مایل نیستم که لاشهٔ خودم را نجات بدهم، به علاوه جای انکار هم باقی نمانده، برفرض هم که لکههای خون را محو بکنم. ولی قبل از اینکه به دست آنها بیفتم، یک پیاله از آن بغلی شراب، از شرابِ موروثی خودم که سرِ رف گذاشتهام، خواهم خورد.
حالا میخواهم سرتاسرِ زندگی خودم را مانند خوشهٔ انگور در دستم بفشارم و عصارهٔ آنرا- نه، شراب آنرا- قطرهقطره در گلوی خشکِ سایهام، مثل آبِ تربت بچکانم. فقط میخواهم پیش از آنکه بروم دردهایی که مرا خردهخرده مانند خوره یا سلعه [7]گوشهٔ این اطاق خورده است، روی کاغذ بیاورم؛ چون به این وسیله بهتر میتوانم افکار خودم را مرتّب و منظّم بکنم. آیا مقصودم نوشتن وصیتنامه است؟ هرگز! چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد. وآنگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد؟ آنچه که زندگی بوده است از دست دادهام، گذاشتم و خواستم از دستم برود… و بعد از آنکه من رفتم، به دَرَک! میخواهد کسی کاغذپارههای مرا بخواند، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است مینویسم. من محتاجم، بیش ازپیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم، به سایهٔ خودم ارتباط بدهم. این سایه شومی که جلو روشنایی پیهسوز، روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که مینویسم به دقت میخواند و میبلعد. این سایه حتماً بهتر از من میفهمد! فقط با سایهٔ خودم خوب میتوانم حرف بزنم. اوست که مرا وادار به حرفزدن میکند. فقط او میتواند مرا بشناسد، او حتماً میفهمد.
میخواهم عصارهٔ- نه، شراب تلخِ- زندگی خودم را چکهچکه در گلوی خشکِ سایهام چکانیده، به او بگویم: «این زندگی من است!»
هرکس دیروز مرا دیده، جوانِ شکسته و ناخوشی دیده است؛ ولی امروز پیرمردِ قوزی میبیند که موهای سفید، چشمهای واسوخته و لبِ شکری دارد. من میترسم از پنجرهٔ اطاقم به بیرون نگاه بکنم، در آینه به خودم نگاه کنم. چون همهجا سایههای مضاعفِ خودم را می بینم. اما برای اینکه بتوانم زندگی خودم را برای سایهٔ خمیدهام شرح بدهم، باید یک حکایت نقل بکنم. چه قدر حکایتهایی راجع به ایام طفولیت، راجع به عشق، جماع، عروسی و مرگ وجود دارد و هیچکدام حقیقت ندارد. من از قصّهها و عبارتپردازی خسته شدهام.
من سعی خواهم کرد که این خوشه را بفشارم ولی آیا در آن کمترین اثر از حقیقت وجود خواهد داشت یا نه؟! این را دیگر نمیدانم. من نمیدانم کجا هستم و این تکه آسمانِ بالای سرم، یا این چندوجب زمینی که رویش نشستهام، مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس[8] است؟ در هرصورت من به هیچچیز اطمینان ندارم.
من ازبس چیزهای متناقض دیده و حرفهای جوربهجور شنیدهام و از بس که دیدِ چشمهایم روی سطحِ اشیاء مختلف ساییده شده، این قشر نازک و سختی که روح، پشت آن پنهان است، حالا هیچچیز را باور نمیکنم. به ثِقل و ثبوتِ اشیا، به حقایق، آشکار و روشنِ همین الآن هم شک دارم. نمیدانم اگر انگشتانم را به هاونِسنگیِ گوشهٔ حیاطمان بزنم و از او بپرسم: «آیا ثابت و محکم هستی؟» در صورتِ جوابِ مثبت، باید حرف او را باور بکنم یا نه!
آیا من یک موجود مجزا و مشخص هستم؟ نمیدانم. ولی حالا که در آینه نگاه کردم، خودم را نشناختم. نه، آن «منِ» سابق مُرده است، تجزیه شده، ولی هیچ سد و مانعی بین ما وجود ندارد. باید حکایت خودم را نقل بکنم؛ ولی نمیدانم باید از کجا شروع کرد! سرتاسر زندگی، قصه و حکایت است. باید خوشهٔ انگور را بفشارم و شیره آنرا قاشق قاشق در گلوی خشک این سایهٔ پیر بریزم.
از کجا باید شروع کرد؟ چون همهٔ فکرهایی که عجالتاً در کلهام میجوشد مال همین الآن است؛ ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. یک اتّفاق دیروز ممکن است برای من کهنهتر و بیتأثیرتر از یک اتّفاقِ هزارسال پیش باشد.
شاید از آنجایی که همهٔ روابط من با دنیای زندهها بریده شده، یادگارهای گذشته جلوَم نقش میبندد! گذشته، آینده، ساعت، روز، ماه و سال، همه برایم یکسان است. مراحل مختلفِ بچّگی و پیری برای من جز حرفهای پوچ چیز دیگری نیست. فقط برای مردمان معمولی، برای رجّالهها- رَجّاله با تشدید، همین لغت را میجستم- برای رجّالهها که زندگیِ آنها موسم و حدِّ معینی دارد، مثل فصلهای سال و در منطقهٔ معتدلِ زندگی واقع شده است، صدق میکند. ولی زندگیِ من همهاش یک فصل و یک حالت داشته، مثل این است که در یک منطقهٔ سردسیر و درتاریکی جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم، همیشه یک شعله میسوزد و مرا مثل شمع آب میکند.
میان چهاردیواری که اطاق مرا تشکیل میدهد و حصاری که دورِ زندگی و افکار من کشیده شده، زندگیِ من مثل شمع خردهخرده آب میشود – نه، اشتباه میکنم- مثل یک کُندهٔ هیزمِ تر است که گوشهٔ دیگدان افتاده و به آتشِ هیزمهای دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دمِ دیگران خفه شده. اطاقم مثل همهٔ اطاقها با خشت و آجر، روی خرابهٔ هزاران خانههای قدیمی ساخته شده، بدنه سفیدکرده و یک حاشیهٔ کتیبه دارد؛ درست شبیه مقبره است؛ کمترین حالات و جزئیاتِ اطاقم کافی است که ساعتهای دراز، فکر مرا به خودش مشغول بکند، مثل کارتُنکِ[9] کُنجِ دیوار. چون از وقتی که بستری شدهام، به کارهایم کمتر رسیدگی میکنند. میخ طویله ای که به دیوار کوبیده شده، جای ننوی من و زنم بوده و شاید بعدها هم وزن بچّههای دیگر را متحمل شده است. کمی پایینِ میخ، از گچ دیوار یک تخته ورآمده و از زیرش بوی اشیا و موجوداتی که سابق براین در این اطاق بودهاند استشمام میشود، به طوری که تا کنون هیچ جریان و بادی نتوانسته است این بوهای سمج و تنبل و غلیظ را پراکنده بکند: بوی عرقِ تن، بوی ناخوشیهای قدیمی، بوی دهن، بوی پا، بوی تن، بوی شاش، بوی روغنِ خراب شده، بوی حصیرِ پوسیده و خاگینهٔ سوخته، بوی پیاز داغ، بوی جوشانده، بوی پنیرک و مامازی[10] بچّه، بوی اطاقِ پسری که تازه تکلیف شده، بوی بخارهایی که از کوچه آمده، و بوهای مُرده یا درحال نزع[11] که همهٔ آنها هنوز زنده هستند و علامت مشخصهٔ خود را نگه داشتهاند. خیلی بوهای دیگر هم هست که اصل و منشاء آنها معلوم نیست ولی اثر خود را باقی گذاشتهاند.
اطاقم یک پستوی تاریک است و به توسط دو دریچه با خارج، با دنیای رجّالهها ارتباط دارد؛ یکی از آنها رو به حیاط خودمان باز میشود و دیگری رو به کوچه است؛ از آنجا مرا مربوط به شهر ری میکند، شهری که عروس دنیا مینامند و هزاران کوچه پس کوچه و خانههای توسری خورده، و مدرسه و کاروانسرا دارد- شهری که بزرگترین شهر دنیا به شمار میآید پشت اطاق من نفس میکشد و زندگی میکند. اینجا گوشهٔ اطاقم وقتی که چشمهایم را به هم میگذارم، سایههای محو و مخلوط شهر- آنچه که در من تأثیر کرده- با کوشکها، مسجدها و باغهایش، همه جلوِ چشمم مجسّم میشود. این دو دریچه مرا با دنیای خارج، با دنیای رجّالهها مربوط میکند. ولی در اطاقم یک آینه به دیوار است که صورت خودم را درآن میبینم. در زندگیِ محدودِ من، آینه مهمتر از دنیای رجّالهها است که با من هیچ ربطی ندارد.
از تمام منظرهٔ شهر، دکان قصّابیِ حقیری جلو دریچهٔ اطاق من است که روزی دو گوسفند به مصرف میرساند. هر دفعه که از دریچه به بیرون نگاه میکنم، مرد قصاب را میبینم. هرروز صبحِ زود، دو یابوی سیای لاغر، یابوهای تبلازم[12]ی که سرفههای عمیقِ خشک میکنند و دستهای خشکیدهٔ آنها منتهی به سُم شده، مثل اینکه مطابق یک قانونِ وحشی، دستهای آنها را بریده و در روغنِ داغ فروکردهاند و دو طرفشان لش گوسفند آویزان شده، جلو دکان میآورند. مرد قصاب دست چرب خود را به ریش حنابستهاش میکشد، اول لاشهٔ گوسفندها را با نگاهِ خریداری وَراَنداز میکند، بعد دوتا از آنها را انتخاب میکند، دنبهٔ آنها را با دستش وزن میکند، بعد میبَرد و به چنگکِ دکانش میآویزد. یابوها نفسزنان به راه میافتند. آنوقت قصاب، این جسدهای خونآلود را با گردنهای بریده، چشمهای رکزده[13] و پلکهای خونآلود که از میان کاسهٔ سرِ کبودشان درآمده است نوازش میکند، دستمالی میکند، بعد یک گِزلیک[14] دسته استخوانی برمیدارد، تنِ آنها را به دقّت تکهتکه میکند و گوشت لُخم را با تبسّم به مشتریانش میفروشد. تمام این کارها را با چه لذتی انجام میدهد! من مطمئنم یکجور کِیف و لذت هم میبرد. آن سگ زرد گردنکلفت هم که محلهمان را قُرُق کرده و همیشه با گردنِ کج و چشمهای بیگناه، نگاهِ حسرتآمیز به دست قصاب میکند، آن سگ هم همهٔ اینها را میداند؛ آن سگ هم میداندکه قصاب از شغل خودش لذت می برد!
کمی دورتر، زیر یک طاقی، پیرمرد عجیبی نشسته که جلوَش بساطی پهن است. توی سفرهٔ او یک دستغاله[15]، دوتا نعل، چندجور مهره رنگین، یک گزلیک، یک تله موش، یک گاز انبرِ زنگزده، یک آب دواتکن، یک شانهٔ دندانه شکسته، یک بیلچه و یک کوزهٔ لعابی گذاشته که رویش را دستمالِ چک انداخته. ساعتها، روزها، ماهها من از پشت دریچه به او نگاه کردهام، همیشه با شا لگردن چرک، عبای شوشتری، یخهٔ باز که از میان او پشمهای سفید سینهاش بیرون زده با پلکهای واسوخته که ناخوشی سمج و بیحیایی آنرا میخورد و طلسمی که به بازویش بسته، به یک حالت نشسته است. فقط شبهای جمعه با دندانهای زرد و افتادهاش قرآن میخواند؛ گویا از همین راه نان خودش را درمیآورد؛ چون من هرگز ندیدهام کسی از او چیزی بخرد. مثل این است که در کابوسهایی که دیدهام اغلب صورت این مرد درآنها بوده است. پشت این کلّهٔ مازویی و تراشیدهٔ او که دورش عمّامهٔ شیر و شکری پیچیده، پشت پیشانیِ کوتاهِ او چه افکارِ سمج و احمقانهای مثل علف هرزه روییده است؟ گویا سفرهٔ روبروی پیرمرد و بساط خنزرپنزر او با زندگیش رابطهٔ مخصوص دارد. چندبار تصمیم گرفتم بروم با او حرف بزنم و یا چیزی از بساطش بخرم، اما جرأت نکردم.
دایهام به من گفت این مرد درجوانی کوزهگر بوده و فقط همین یک دانه کوزه را برای خودش نگه داشته و حالا از خردهفروشی، نانِ خودش را درمیآورَد.
اینها رابطهٔ من با دنیای خارجی بود. اما از دنیای داخلی، فقط دایهام و یک زنِ لکّاته[16] برایم مانده بود. ولی ننهجون دایهٔ او هم هست، دایهٔ هردومان است؛ چون نه تنها من و زنم خویش و قوم نزدیک بودیم، بلکه ننهجون هردومان را باهم شیر داده بود. اصلاً مادرِ او مادر من هم بود؛ چون من اصلاً مادر و پدرم را ندیدهام و مادر او- آن زن بلند بالا که موهای خاکستری داشت- مرا بزرگ کرد. مادر او بود که مثل مادرم دوستش داشتم و برای همین علاقه بود که دخترش را به زنی گرفتم.
از پدر و مادرم چندجور حکایت شنیدهام، فقط یکی از این حکایتها که ننهجون برایم نقل کرد پیش خودم تصوّر میکنم باید حقیقی باشد. ننهجون برایم گفت که پدر و عمویم برادر دوقلو بودهاند، هردو آنها یک شکل، یک قیافه و یک اخلاق داشتهاند و حتی صدایشان یکجور بوده، بهطوریکه تشخیص آنها از یکدیگر کار آسانی نبوده است. علاوه بر این، یک رابطهٔ معنوی و حس همدردی هم بین آنها وجود داشته، به این معنی که اگر یکی از آنها ناخوش میشده، دیگری هم ناخوش میشده است؛ به قول مردم، مثل سیبی که نصف کرده باشند. بالاخره هردوی آنها شغل تجارت را پیش میگیرند و در سن بیست سالگی به هندوستان میروند و اجناسِ ری را از قبیل پارچههای مختلف مثل منیره، پارچهٔ گلدار، پارچهٔ پنبهای، جُبّه، شال، سوزن، ظروف سفالی، گل سرشور و جلد قلمدان به هندوستان میبردند و میفروختند. پدرم در شهر بنارس بوده و عمویم را به شهرهای دیگر هند برای کارهای تجارتی میفرستاده. بعد از مدتی پدرم عاشق یک دختر باکرهٔ بوگام داسی- رقّاص معبد لینگم- میشود. کار این دختر رقص مذهبی جلوی بُتِ بزرگ لینگم و خدمت بتکده بوده است- یک دختر خونگرمِ زیتونی با پستانهای لیمویی، چشمهای درشت موّرب، ابروهای باریکِ به هم پیوسته، که میانش را خالِ سرخ میگذاشته.
حالا میتوانم پیش خودم تصوّرش را بکنم که بوگام داسی- یعنی مادرم- با ساریِ ابریشمیِ رنگینِ زردوزی، سینهٔ باز، سربندِ دیبا، گیسوی سنگینِ سیاهی که مانند شبِ ازلی تاریک و در پشت سرش گره زده بود، النگوهای مچ پا و مچ دستش، حلقهٔ طلایی که از پرهٔ بینی گذرانده بوده، چشمهای درشت سیاه خُمار و موّرب، دندانهای برّاق، با حرکاتِ آهستهٔ موزونی که به آهنگِ سه تار و تنبک و تنبور و سنج و کُرنا میرقصیده، یک آهنگِ ملایم و یکنواخت که مردهای لُختِ شالمهبسته میزدهاند، آهنگِ پرمعنی که همهٔ اسرارِ جادوگری و خرافات و شهوتها و دردهای مردم هند در آن مختصر و جمع شده بوده و به وسیلهٔ حرکاتِ متناسب و اشاراتِ شهوتانگیزِ- حرکات مقدّسِ- بوگام داسی، مثل برگِ گل باز میشده، لرزشی بهطول شانه و بازوهایش میداده، خم میشده و دوباره جمع میشده است. این حرکات که مفهومِ مخصوصی دربر داشته و بدون زبان، حرف میزده است، چه تأثیری ممکن است در پدرم کرده باشد؟ مخصوصاً بوی عرق گَس و یا فلفلیِ او که مخلوط با عطر موگرا و روغن صندل میشده، به فُهومِ شهوتیِ این منظره میافزوده است، عطری که بوی شیرهٔ درختهای دوردست را دارد و به احساساتِ دور و خفهشده، جان میدهد. بوی مِجریِ[17] دوا، بوی دواهایی که در اطاقِ بچّهداری نگه میدارند و از هند میآید، روغنهای ناشناسِ سرزمینی که پر از معنی و آداب و رسوم قدیم است، لابد بوی جوشاندههای مرا میداده. همهٔ اینها یادگارهای دور و کشتهشده، پدرم را بیدار کرده. پدرم بهقدری شیفتهٔ بوگام داسی میشود که به مذهب دختر رقّاص- به مذهب لینگم- میگِرَود؛ ولی پس از چندی که دختر آبستن میشود، اورا از خدمت، معبد بیرون میکنند.
من تازه به دنیا آمده بودم که عمویم از مسافرت خود به بنارس برمیگردد، ولی مثل اینکه سلیقه و عشق او هم با سلیقهٔ پدرم جور درمیآمده، یکدل نه، صد دل عاشقِ مادر من میشود و بالاخره او را گول میزند، چون شباهت ظاهری و معنوی که با پدرم داشته، این کار را آسان میکند. همینکه قضیه کشف میشود، مادرم میگوید که هردوی آنها را ترک خواهد کرد، مگر به این شرط که پدر و عمویم آزمایش مارِ ناگ را بدهند و هرکدام از آنها که زنده بمانند، به او تعلّق خواهد داشت. آزمایش از این قرار بوده که پدر و عمویم را بایستی در یک اطاقِ تاریک، مثل سیاهچال با یک مارِ ناگ بیندازند و هریک از آنها که اورا مار گزید، طبیعتاً فریاد میزند، آنوقت مار افسا [18]درِ اطاق را باز میکند و دیگری را نجات میدهد و بوگام داسی به او تعلّق میگیرد.
قبل ازاینکه آنها را در سیاهچال بیندازند، پدرم از بوگام داسی خواهش میکند که یکبار دیگر جلو او برقصد، رقص مقدّسِ معبد را بکند، او هم قبول میکند و به آهنگ نیلبکِ مار افسا، جلو روشناییِ مشعل، با حرکاتِ پرمعنای موزون و لغزنده، میرقصد و مثل مارِ ناگ پیچ وتاب میخورد. بعد پدر و عمویم را دراطاق مخصوصی با مارِ ناگ میاندازند. عوض فریادِ اضطرابانگیز، یک نالهٔ مخلوط با خندهٔ چندشناکی بلند میشود، یک فریادِ دیوانهوار. در را باز میکنند، عمویم از اطاق به بیرون میآید، ولی صورتش پیر و شکسته و موهای سرش از شدّتِ بیم و هراس، صدای لغزشِ سوت مار خشمگین که چشمهای گرد و شرربار و دندانهای زهرآگین داشته و بدنش مرکب بوده از یک گردنِ دراز، که منتهی به یک برجستگی شبیه به قاشق سر کوچک میشده، ازشدّتِ وحشت، عمویم با موهای سفید از اطاق خارج میشود. مطابق شرط و پیمان، بوگام داسی متعلّق به عمویم میشود. یک چیز وحشتناک! معلوم نیست کسی که بعد از آزمایش زنده مانده پدرم یا عمویم بوده است. چون در نتیجهٔ این آزمایش، اختلالِ فکری برایش پیدا شده بوده، زندگی سابقِ خود را به کلّی فراموش کرده و بچّه را نمیشناخته. از اینرو تصوّر کردهاند که عمویم بوده است.
آیا همهٔ این افسانه مربوط به زندگی من نیست؟ یا انعکاسِ این خندهٔ چندشانگیز و وحشتِ این آزمایش، تأثیر خودش را در من نگذاشته و مربوط به من نمیشود؟
از این بهبعد من به جز یک نانخورِ زیادی و بیگانه، چیز دیگری نبودهام. بالاخره عمو یا پدرم برای کارهای تجارتیِ خودش با بوگامداسی به شهر ری برمیگردد و مرا میآورد به دست خواهرش که عمّهٔ من باشد میسپارد.
دایهام گفت وقتِ خداحافظی، مادرم یک بغلی شراب ارغوانی که درآن زهر دندان ناگ- مار هندی- حل شده بود، برای من به دست عمّهام میسپارد. یک بوگام داسی چه چیز بهتری میتواند به رسم یادگار برای بچّهاش بگذارد؟ شراب ارغوانی، اکسیرِ مرگ که آسودگی همیشگی میبخشد. شاید او هم زندگی خودش را مثل خوشهٔ انگور فشرده و شرابش را به من بخشیده بود! از همان زهری که پدرم را کشت. حالا میفهمم چه سوغاتِ گرانبهایی داده است!
آیا مادرم زنده است؟ شاید الآن که من مشغول نوشتن هستم، او در میدانِ یک شهرِ دوردستِ هند، جلوِ روشناییِ مشعل، مثل مار پیچوتاب میخورد و میرقصد. مثل این که مارِ ناگ[19] او را گزیده باشد، و زن و بچّه و مردهای کنجکاو و لخت دور او حلقه زدهاند، در حالی که پدر یا عمویم با موهای سفید، قوز کرده، کنار میدان نشسته به او نگاه میکند و به یاد سیاهچال و صدای سوت و لغزش مار خشمناک افتاده که سر خود را بلند میگیرد، چشمهایش برق میزند، گردنش مثل کفچه میشود و خطی که شبیه عینک است، پشت گردنش به رنگِ خاکستریِ تیره نمودار میشود.
بهرحال، من بچّه شیرخوار بودم که دربغلِ همین ننهجون گذاشتندم، و ننهجون، دختر عمّهام، همین زن لکّاته را هم شیر میداده است. و من زیردست عمّهام، آن زن بلندبالا که موهای خاکستری روی پیشانیش بود، در همین خانه با دخترش- همین لکّاته- بزرگ شدم. از وقتی که خودم را شناختم، عمّهام را بهجای مادرِ خودم گرفتم و او را دوست داشتم؛ به قدری او را دوست داشتم که دخترش- همین خواهر شیری خودم- را بعدها چون شبیهِ او بود، به زنی گرفتم. یعنی مجبور شدم او را بگیرم. فقط یکبار این دختر، خودش را به من تسلیم کرد. هیچوقت فراموش نخواهم کرد. آن هم سر بالینِ مادر مُردهاش بود. خیلی از شب گذشته بود، من برای آخرین وداع، همینکه همهٔ اهل خانه به خواب رفتند، با پیرهن[20] و زیرشلواری بلند شدم، در اطاقِ مُرده رفتم. دیدم دو شمعِ کافوری، بالای سرش میسوخت. یک قرآن روی شکمش گذاشته بودند، برای اینکه شیطان در جسمش حلول نکند. پارچهٔ روی صورتش را که پس زدم، عمّهام را با آن قیافهٔ باوقار و گیرندهاش دیدم. مثل اینکه همهٔ علاقههای زمینی در صورت او به تحلیل رفته بود. یک حالتی که مرا وادار به کُرنش میکرد. ولی درعین حال، مرگ بهنظرم اتّفاق معمولی و طبیعی آمد. لبخند تمسخرآمیزی درگوشهٔ لب او خشک شده بود. خواستم دستش را ببوسم و از اطاق خارج شوم، ولی رویم را که برگردانیدم، با تعجب دیدم همین لکّاته که حالا زنم است وارد شد و روبروی مادرِ مُرده- مادرش- با چه حرارتی خودش را به من چسبانید، مرا به سوی خودش کشید، و چه بوسههای آبداری از من کرد! من از زورِ خجالت میخواستم به زمین فرو بروم. اما تکلیفم را نمیدانستم. مُرده با دندانهای ریکزده[21]اش مثل این بود که ما را مسخره کرده بود. به نظرم آمد که حالت لبخند آرامِ مُرده عوض شده بود. من بیاختیار او را درآغوش کشیدم و بوسیدم، ولی دراین لحظه پردهٔ اطاقِ مجاور پس رفت و شوهر عمّهام- پدر همین لکّاته- قوزکرده و شالگردن بسته وارد اتاق شد. خندهٔ خشک و زنندهٔ چندشانگیزی کرد. مو به تن آدم راست میشد. بهطوری که شانههایش تکان میخورد، ولی به طرف ما نگاه نکرد. من از زورِ خجالت میخواستم به زمین فرو روم، و اگر میتوانستم یک سیلی محکم به صورت مُرده میزدم که بهحالت تمسخر به ما نگاه میکرد. چه ننگی! هراسان از اطاق مجاور بیرون دویدم.
برای خاطر همین لکّاته شاید اینکار را جور کرده بود تا مجبور بشوم او را بگیرم. با وجود اینکه خواهربرادر شیری بودیم، برای اینکه آبروی آنها به باد نرود، مجبور بودم که او را به زنی اختیار کنم، چون این دختر باکره نبود. این مطلب را هم نمیدانستم. من اصلاً نتوانستم بدانم. فقط به من رسانده بودند. همان شب عروسی وقتی که توی اطاق تنها ماندیم، من هرچه التماس درخواست کردم، به خرجش نرفت و لخت نشد. میگفت «بی نمازم». مرا اصلاً به طرف خودش راه نداد. چراغ را خاموش کرد و رفت آن طرفِ اطاق خوابید. مثل بید به خودش میلرزید، انگاری که او را در سیاهچال با یک اژدها انداخته بودند. کسی باور نمیکند؛ یعنی باورکردنی هم نیست. او نگذاشت که من یک ماچ از لُپهایش بکنم. شب دوم هم من رفتم سرجای شب اوّل روی زمین خوابیدم؛ و شبهای بعد هم از همین قرار، جرأت نمیکردم.
بالاخره مدتها گذشت که من آنطرفِ اطاق، روی زمین میخوابیدم. کی باور میکند؟ دوماه، نه، دوماه و چهارروز دور از او روی زمین خوابیدم و جرات نمیکردم نزدیکش بروم. او قبلاً آن دستمالِ پرمعنی را درست کرده بود، خون کبوتر به آن زده بود. نمیدانم! شاید همان دستمالی بود که از شبِ اول عشقبازیِ خودش نگهداشته بود، برای اینکه بیشتر مرا مسخره بکند. آنوقت همه به من تبریک میگفتند. به هم چشمک میزدند، و لابد توی دلشان میگفتند: «یارو دیشب قلعه را گرفته» و من به روی مبارکم نمیآوردم. به من میخندیدند، به خریّتِ من میخندیدند. با خودم شرط کرده بودم که روزی همهٔ اینها را بنویسم.
بعد از آنکه فهمیدم او فاسقهای جفت و تاک دارد و شاید بهعلت اینکه آخوند، چند کلمه عربی خوانده بود و او را تحت اختیار من گذاشته بود ازمن بدش میآمد! شاید میخواست آزاد باشد! بالاخره یکشب تصمیم گرفتم که به زور پهلویش بروم. تصمیم خودم را عملی کردم، اما بعد از کشمکش سخت، او بلند شد و رفت؛ و من فقط خود را راضی کردم آن شب در رختخوابش که حرارت تن او به جسم آن فرو رفته بود و بوی او را میداد بخوابم و غَلت بزنم. تنها خواب راحتی که کردم همان شب بود. از آنشب به بعد اطاقش را از اطاق من جدا کرد.
شبها وقتی که وارد خانه میشدم او هنوز نیامده بود، نمیدانستم که آمده است یا نه! اصلاً نمیخواستم که بدانم. چون من محکوم به تنهایی، محکوم به مرگ بودم. خواستم بههر وسیله ای شده با فاسقهای او رابطه پیدا بکنم. این را دیگر کسی باور نخواهد کرد. از هرکسی که شنیده بودم خوشش میآمد. کشیک میکشیدم؛ میرفتم هزارجور خفّت و مذلّت به خودم هموار میکردم، با آن شخص آشنا میشدم، تملّقش را میگفتم و اورا برایش غُر میزدم [22]و میآوردم؛ آنهم چه فاسقهایی: سیرابیفروش، فقیه، جگرکی، رییس داروغه، مُقَنّی، سوداگر، فیلسوف، که اسمها و القابشان فرق میکرد، ولی همه شاگرد کلّهپز بودند. همهٔ آنها را به من ترجیح میداد.
با چه خفت و خواری خودم را کوچک و ذلیل میکردم! کسی باور نخواهد کرد. می ترسیدم زنم ازدستم در برود. میخواستم طرز رفتار، اخلاق و دلربایی را از فاسقهای زنم یاد بگیرم، ولی جاکشِ بدبختی بودم که همهٔ احمقها به ریشم میخندیدند. اصلاً چطور میتوانستم رفتار و اخلاق رجّالهها را یاد بگیرم؟ حالا میدانم آنها را دوست داشت، چون بیحیا، احمق و متعفّن بودند. عشقِ او اصلاً با کثافت و مرگ توأم بود. آیا حقیقتاً من مایل بودم با او بخوابم؟ آیا صورت ظاهر او مرا شیفتهٔ خودش کرده بود یا تنفر او از من؟ یا حرکات و اطوارش بود و یا علاقه و عشقی که از بچّگی به مادرش داشتم؟ و یا همهٔ اینها دست به یکی کرده بودند؟ نه، نمیدانم. تنها یک چیز را میدانم: این زن، این لکّاته، این جادو، نمیدانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود که نه تنها او را میخواستم، بلکه تمام ذرّات تنم ذرّات تن او را لازم داشت. فریاد میکشید که لازم دارد و آرزوی شدیدی میکردم که با او در جزیرهٔ گمشدهای باشم که آدمیزاد درآنجا وجود نداشته باشد؛ آرزو میکردم که یک زمین لرزه یا طوفان یا صاعقهٔ آسمانی همهٔ این رجّالهها که پشت دیوار اطاقم نفس میکشیدند، دوَندگی میکردند و کِیف میکردند، همه را میترکانید و فقط من و او میماندیم. آیا آنوقت هم هر جانور دیگر، یک مار هندی، یا یک اژدها را بهمن ترجیح نمیداد؟ آرزو میکردم که یک شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم میمُردیم. بهنظرم میآید که این نتیجهٔ عالیِ وجود و زندگی من بود. مثل این بود که این لکّاته از شکنجهٔ من کِیف و لذّت میبرد، مثل اینکه دردی که مرا میخورد کافی نبود.
بالاخره من از کار و جنبش افتادم و خانهنشین شدم- مثل مردهٔ متحرک. هیچکس از رمز میان ما خبر نداشت. دایهٔ پیرم که مونسِ مرگ تدریجی من شده بود، به من سرزنش میکرد. برای خاطر همین لکّاته، پشت سرم، اطراف خودم میشنیدم که در گوشی به هم میگفتند: این زن بیچاره چطور تحمل این شوهرِ دیوانه را میکند؟ حق به جانبِ آنها بود، چون تا درجهای که من ذلیل شده بودم، باورکردنی نبود.
روزبه روز تراشیده میشدم، خودم را که درآینه نگاه میکردم، گونههایم سرخ و رنگ گوشت جلو دکانِ قصابی شده بودم. تنم پرحرارت و چشمهایم حالت خمار و غمانگیزی به خود گرفته بود. ازاین حالتِ جدید خودم کیف میکردم و در چشمهایم غبارِ مرگ را دیده بودم- دیده بودم که باید بروم.
بالاخره حکیمباشی را خبر کردند- حکیم رجّالهها، حکیم خانوادگی که بهقول خودش، ما را بزرگ کرده بود- با عمّامهٔ شیر و شکری و سه قبضه ریش وارد شد. او افتخار میکرد که دوای قوت باه، به پدربزرگم داده، خاکهشیر و نبات به حلق من ریخته و فلوس به ناف عمّهام بسته است. باری، همینکه آمد سر بالین من نشست، نبضم را گرفت، زبانم را دید، دستور داد شیر ماچهالاغ و ماءشعیر بخورم و روزی دومرتبه بخور کُندُر و زرنیخ بدهم. چند نسخهٔ بلندبالا هم به دایهام سپرد که عبارت بود از جوشانده و روغنهای عجیب و غریب از قبیل: پر زوفا، زیتون، ربسوس، کافور، پر سیاوشان، روغن بابونه، روغن غاز، تخم کتان، تخم صنوبر و مزخرفات دیگر.
حالم بدتر شده بود؛ فقط دایهام- که دایه او هم بود- با صورت پیر و موهای خاکستری، گوشهٔ اطاق، کنار بالین من مینشست، به پیشانیم آب سرد میزد و جوشانده برایم میآورد. از حالات و اتّفاقاتِ بچّگی من و آن لکّاته صحبت میکرد. مثلاً او بهمن گفت که زنم از توی ننو عادت داشته همیشه ناخن چپش را میجویده، به قدری میجویده که زخم میشده؛ و گاهی هم برایم قصّه نقل میکرد. بهنظرم می آمد که این قصهها سنِّ مرا به عقب می بُرد و حالت بچّگی در من تولید میکرد- چون مربوط به یادگارهای آن دوره بوده است، وقتیکه خیلی کوچک بودم و در اطاقی که من و زنم توی ننو، پهلوی هم خوابیده بودیم- یک ننوی بزرگ دو نفره. درست یادم هست همین قصهها را میگفت. حالا بعضی از قسمتهای این قصهها که سابق بر این باور نمیکردم، برایم امر طبیعی شده است.
چون ناخوشی، دنیای جدیدی در من تولید کرد، یک دنیای ناشناس، محو و پر از تصویرها و رنگها و میلهائی که در حال سلامت نمیشود تصوّر کرد؛ و گیرو دارهای این متلها را با کِیف و اضطراب ناگفتنی درخودم حس میکردم؛ حس میکردم که بچّه شدهام؛ و همین الآن که مشغول نوشتن هستم در احساسات شرکت میکنم، همهٔ این احساسات متعلّق به الآن است و مالِ گذشته نیست.
گویا حرکات، افکار، آرزوها و عادات مردمان پیشین که به توسّط این متلها به نسلهای بعد انتقال داده شده، یکی از واجبات زندگی بوده است. هزاران سال است که همین حرفها را زدهاند، همین جماعها را کردهاند، همین گرفتاریهای بچگانه را داشتهاند. آیا سرتاسر زندگی، یک قصهٔ مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من افسانه و قصهٔ خودم را نمینویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهائی که به آن نرسیدهاند. آرزوهائی که هر متلسازی مطابق روحیهٔ محدود و موروثیِ خودش تصوّر کرده است. کاش میتوانستم مانند زمانی که بچّه و نادان بودم، آهسته بخوابم- خواب راحت بیدغدغه-.
بیدار که میشدم روی گونههایم سرخ به رنگ گوشت جلو دکان قصابی شده بود. تنم داغ بود و سرفه میکردم- چه سرفههای عمیق ترسناکی! سرفههائی که معلوم نبود از کدام چالهٔ گمشدهٔ تنم بیروی میآمد! مثل سرفهٔ یابوهائی که صبح زود، لش گوسفند برای قصّاب میآوردند.
درست یادم است هوا به کلّی تاریک بود، چند دقیقه درحال اغما بودم قبل از اینکه خوابم ببرد با خودم حرف میزدم. در اینموقع حس میکردم، حتم داشتم که بچّه شده بودم و در ننو خوابیده بودم. حس کردم کسی نزدیک من است. خیلی وقت بود همهٔ اهل خانه خوابیده بودند. نزدیک طلوع فجر بود؛ و ناخوشها میدانند؛ در این موقع مثل این است که زندگی از سرحدِّ دنیا بیرون کشیده میشود. قلبم به شدّت میتپید ولی ترسی نداشتم، چشمهایم باز بود ولی کسی را نمیدیدم، چون تاریکی خیلی غلیظ و متراکم بود.
چند دقیقه گذشت. یک فکر ناخوش برایم آمد؛ با خودم گفتم: شاید اوست. درهمین لحظه حس کردم که دستِ خُنکی روی پیشانی سوزانم گذاشته شد. به خودم لرزیدم؛ دوسه بار ازخودم پرسیدم: آیا این دست عزرائیل نبوده است؟ و به خواب رفتم. صبح که بیدار شدم دایهام گفت: دخترم (مقصودش زنم، آن لکّاته بود) آمده بود بر سر بالین من و سرم را روی زانویش گذاشته بود، مثل بچّهها مرا تکان میداده. گویا حس پرستاری مادری در او بیدار شده بوده. کاش در همان لحظه مُرده بودم. شاید آن بچّهای که آبستن بوده مُرده است! آیا بچّهٔ او بهدنیا آمده بوده؟ من نمیدانستم.
دراین اطاق که هردم برای من تنگتر و تاریکتر از قبر میشد، دایم چشم به راه زنم بودم؛ ولی او هرگز نمی آمد. آیا از دست او نبود که به این روز افتاده بودم؟ شوخی نیست، سه سال؛ نه، دوسال و چهارماه بود، ولی روز و ماه چیست؟ برای من معنی ندارد، برای کسی که در گور است زمان بیمعنی است. این اتاق، مقبرهٔ زندگی و افکارم بود. همهٔ دَوندگیها، صداها و همهٔ تظاهراتِ زندگیِ دیگران، زندگیِ رجّالهها که همهشان جسماً و روحاً یکجور ساخته شدهاند، برای من عجیب و بیمعنی شده بود. از وقتیکه بستری شده بودم در یک دنیای غریب و باورنکردنی بیدار شده بودم که احتیاجی به دنیای رجّالهها نداشتم. یک دنیائی که در خودم بود، یک دنیای پر از مجهولات؛ و مثل این بود که مجبور بودم همهٔ سوراخ سنبههای آ نرا سرکشی و وارسی بکنم.
شب، موقعی که وجودِ من درسرحد دو دنیا موج میزد، کمی قبل از دقیقهای که در یک خوابِ عمیق و تهی غوطهور بشوم، خواب میدیدم. به یک چشم بههمزدن، من زندگیِ دیگری به غیر از زندگیِ خودم را طی میکردم، در هوای دیگر نفس میکشیدم و دور بودم. مثل اینکه میخواستم از خودم بگریزم و سرنوشتم را تغییر بدهم. چشمم را که میبستم، دنیای حقیقیِ خودم به من ظاهر میشد. این تصویرها زندگیِ مخصوص به خود داشتند، آزادانه محو و دوباره پدیدار میشدند. گویا ارادهٔ من در آنها مؤثر نبود. ولی اینمطلب مُسلَّم هم نیست. مناظری که جلوِ من مجسّم میشد، خوابِ معمولی نبود، چون هنوز خوابم نبرده بود. من در سکوت و آرامش، این تصویرها را از هم تفکیک میکردم و با یکدیگر میسنجیدم. بهنظرم میآمد که تا این موقع، خودم را نشناخته بودم، و دنیا آنطوری که تاکنون تصوّر میکردم، مفهوم و قوّهٔ خود را ازدست داده بود و به جایش تاریکیِ شب فرمانروائی داشت- چون به من نیآموخته بودند که به شب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم.
من نمیدانم دراین وقت آیا بازویم به فرمانم بود یا نه! گمان میکردم اگر دستم را به اختیار خودش میگذاشتم به وسیلهٔ تحریک مجهول و ناشناسی خود به خود به کار می افتاد، بی آنکه بتوانم درحرکاتِ آن دخل و تصرّفی داشته باشم. اگر دایم همهٔ تنم را مواظبت نمیکردم و بی اراده متوجّه آن نبودم، قادر بود که کارهائی از آن سر بزند که هیچ انتظارش را نداشتم. این احساس از دیرزمانی در من پیدا شده بود که زندهزنده تجزیه میشدم. نه تنها جسمم، بلکه روحم همیشه با قلبم متناقض بود و باهم سازش نداشتند. همیشه یکنوع فسخ و تجزیهٔ غریبی را طی میکردم. گاهی فکر چیزهائی را میکردم که خودم نمیتوانستم باور کنم. گاهی حس ترحّم درمن تولید میشد، در صورتی که عقلم به من سرزنش میکرد. اغلب با یکنفر که حرف میزدم، یا کاری میکردم، راجع به موضوعهای گوناگون داخل بحث میشدم، در صورتی که حواسم جای دیگری بود به فکر خودم بودم و توی دلم به خودم ملامت میکردم.
یک تودهٔ در حال فسخ و تجزیه بود. گویا همیشه اینطور بوده و خواهم بود- یک مخلوط نامتناسبِ عجیب… چیزی که تحملناپذیر است، حس میکردم از همهٔ این مردمی که میدیدم و میانشان زندگی میکردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری، یک شباهت محو و دور و درعین حال نزدیک، مرا به آنها مر بوط میکرد. همین احتیاجاتِ مشترکِ زندگی بود که از تعجّب من میکاست. شباهتی که بیشتر از همه به من زجر میداد این بود که رجّالهها هم مثل من ازاین لکّاته- از زنم- خوششان میآمد و او هم بیشتر به آنها راغب بود. حتم دارم که نقصی در وجود یکی از ما بوده است.
اسمش را لکّاته گذاشتم چون هیچ اسمی به این خوبی رویش نمیافتاد. نمیخواهم بگویم زنم، چون خاصیت زن وشوهری بین ما وجود نداشت و به خودم دروغ میگفتم. من همیشه از روز ازل او را لکّاته نامیدهام؛ ولی این اسم، کشش مخصوصی داشت؛ اگر او را گرفتم برای این بود که اول او به طرف من آمد؛ آنهم از مکر و حیلهاش بود. نه، هیچ علاقهای به من نداشت. اصلاً چطور ممکن بود او به کسی علاقه پیدا بکند؟ یک زن هوسباز که یک مرد را برای شهوترانی، یکی را برای عشقبازی و یکی را برای شکنجهدادن لازم داشت. گمان نمیکنم که او به این تثلیث[23] هم اکتفا میکرد! ولی مرا قطعاً برای شکنجهدادن انتخاب کرده بود؛ و درحقیقت بهتر از این نمیتوانست انتخاب بکند. اما من او را گرفتم چون شبیه مادرش بود؛ چون یک شباهتِ محو و دور با خودم داشت.
حالا او را نه تنها دوست داشتم، بلکه همهٔ ذرات تنم او را میخواست. مخصوصاً میان تنم، چون نمیخواهم احساساتِ حقیقی را زیر لفافِ موهومِ عشق و علاقه و الهیات پنهان کنم. چون هوزوارشنِ[24] ادبی، به دهنم مزه نمیکند. گمان میکردم که یکجور تشعشُع یا هاله- مثل هالهای که دُور سرِ انبیاء میکشند- میان بدنم موج میزد و هالهٔ میانِ بدن او را، لابد هالهٔ رنجور و ناخوشِ من، میطلبید و با تمامِ قوا به طرف خودش میکشید.
حالم که بهتر شد تصمیم گرفتم بروم؛ بروم خود را گم بکنم- مثل سگِ خورهگرفته، که میداند باید بمیرد؛ مثل پرندگانی که هنگام مرگشان پنهان میشوند.
صبح زود بلند شدم. دوتا کلوچه که سر رف بود برداشتم و بهطوری که کسی ملتفت نشود از خانه فرار کردم. از نکبتی که مرا گرفته بود گریختم. بدون مقصودِ معینی ازمیان کوچهها، بیتکلیف ازمیان رجّالههائی که همهٔ آنها قیافهٔ طمّاع داشتند و دنبال پول و شهرت میدویدند گذشتم؛ من احتیاجی به دیدن آنها نداشتم، چون یکی از آنها نمایندهٔ باقی دیگرشان بود. همهٔ آنها یک دهن بودند که یک مُشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلیشان میشد.
ناگهان حس کردم که چالاکتر و سبکتر شدهام. عضلات پاهایم به تندی و جلدیِ مخصوصی که تصوّرش را نمیتوانستم بکنم به راه افتاده بود. حس میکردم که از همهٔ قیدهای زندگی رستهام. شانههایم را بالا انداختم، این حرکت طبیعی من بود. در بچّگی هروقت از زیرِ بارِ زحمت و مسؤولیتی آزاد میشدمِ همین حرکت را انجام میدادم.
آفتاب بالا میآمد و میسوزانید. درکوچههای خلوت افتادم، سر راهم خانههای خاکستری رنگ به اشکال هندسی عجیب و غریب- مکعب، منشور، مخروطی- با دریچههای کوتاه و تاریک دیده میشد. این دریچهها بیدر و بست، بیصاحب و موقّت به نظر میآمدند. مثل این بود که هرگز یک موجودِ زنده نمیتوانست در این خانهها مسکن داشته باشد. خورشید مانند تیغ طلائی ازکنار سایهٔ دیوار میتراشید و برمیداشت. کوچهها بین دیوارهای کهنهٔ سفیدکرده، ممتد میشدند. همهجا آرام و گُنگ بود، مثل اینکه همهٔ عناصر، قانونِ مقدّسِ آرامشِ هوای سوزان- قانون سکوت- را مراعات کرده بودند. به نظر میآمد که در همهجا اسراری پنهان بود، بهطوری که ریههایم جرئت نفس کشیدن را نداشتند. یکمرتبه ملتفت شدم که از دروازه خارج شدهام. حرارتِ آفتاب با هزاران دهنِ مکنده، عرق تَنِ مرا بیرون میکشید. بتههای صحرا زیر آفتابِ تابان، به رنگ زردچوبه درآمده بودند. خورشید مثل چشم تبدار، پرتو سوزان خود را از ته آسمان نثار منظرهٔ خاموش و بیجان میکرد. ولی خاک و گیاههای اینجا بوی مخصوصی داشت. بوی آن به قدری قوی بود که از استشمامِ آن به یاد دقیقههای بچّگیِ خودم افتادم. نه تنها حرکات و کلمات آن زمان را در خاطرم مجسّم کرد، بلکه یک لحظه آن دوره را در خودم حس کردم، مثل اینکه دیروز اتّفاق افتاده بود. یکنوع سرگیجهٔ گوارا به من دست داد، مثل اینکه دوباره در دنیای گمشدهای متولّد شده بودم. این احساس، یک خاصیتِ مستکننده داشت و مانند شرابِ کهنهٔ شیرین، در رگ و پِی من تا تهِ وجودم تأثیر کرد.
درصحرا خارها، سنگها، تنهٔ درختها و بتههای کوچک کاکوتی را میشناختم، بوی خودمانیِ سبزهها را میشناختم. یاد روزهای دوردستِ خودم افتادم، ولی همهٔ این یادبودها به طرز افسونمانندی از من دور شده بود و آن یادگارها با هم زندگیِ مستقلی داشتند، در صورتی که من شاهدِ دور و بیچارهای بیش نبودم و حس میکردم که میانِ من و آنها گردابِ عمیقی کنده شده بود. حس میکردم که امروز دلم تهی است، و بتههای عطر جادوئی آ نزمان را گم کرده بودند، درختهای سرو بیشتر فاصله پیدا کرده بودند، تپهها خشکتر شده بودند. موجودی که آنوقت بودم، دیگر وجود نداشت و اگر حاضرش میکردم و با او حرف میزدم، نمیشنید و مطالب مرا نمیفهمید. صورت یک نفر آدمی را داشت که سابق براین با او آشنا بودهام ولی از من و جزو من نبود. دنیا به نظرم یک خانهٔ خالی و غمانگیز آمد و در سینهام اضطرابی دَوَران میزد، مثل اینکه حالا مجبور بودم با پای برهنه همهٔ اطاقهای این خانه را سرکشی بکنم. از اطاقهای تو در تو میگذشتم، ولی زمانی که به اطاق آخر در مقابل آن لکّاته میرسیدم، درهای پشت سرم خودبهخود بسته میشد و فقط سایههای لرزانِ دیوارهائی که زاویهٔ آنها محو شده بود، مانند کنیزان و غلامانِ سیاهپوست، در اطرافِ من پاسبانی میکردند.
نزدیک نهر سورن[25] که رسیدم، جِلوَم یک کوهِ خشکِ خالی پیدا شد. هیکل خشک و سختِ کوه، مرا به یادِ دایهام انداخت، نمیدانم چه رابطهای بین آنها وجود داشت! از کنار کوه گذشتم. در یک محوطهٔ کوچک و باصفائی رسیدم که اطرافش را کوه گرفته بود. روی زمین از بتههای نیلوفرِ کبود پوشیده شده بود، و بالای کوه یک قلعهٔ بلند که با خشتهای وزین ساخته بودند، دیده میشد.
دراین وقت، احساسِ خستگی کردم. رفتم کنار نهر سورن، زیر سایهٔ یک درختِ کُهنِ سرو، روی ماسه نشستم. جای خلوت و دنجی بود. به نظر میآمد که تا حالا کسی پایش را اینجا نگذاشته بود. ناگهان ملتفت شدم، دیدم ازپشت درختهای سرو، یک دختربچّه بیرون آمد و به طرف قلعه رفت. لباس سیاهی داشت که با تار و پودِ خیلی نازک و سبک، گویا با ابریشم، بافته شده بود. ناخنِ دست چپش را میجَوید و با حرکتِ آزادانه وبیاعتنا، میلغزید و رد میشد. به نظرم آمد که من اورا دیده بودم و میشناختم. ولی ازاین فاصلهٔ دور، زیر پرتوِ خورشید، نتوانستم تشخیص بدهم که چهطور یک مرتبه ناپدید شد!
من سرِجای خودم خشکم زده بود، بی آنکه بتوانم کمترین حرکتی بکنم. ولی یکدفعه با چشمهای جسمانیِ خودم اورا دیدم که از جلوِ من گذشت و ناپدید شد. آیا او موجودی حقیقی و یا یک وهم بود؟ آیا خواب دیده بودم و یا در بیداری بود؟ هرچه کوشش کردم که یادم بیاید، بیهوده بود. لرزه مخصوصی روی تیرهٔ پشتم حس کردم. به نظرم آمد که دراین ساعت همهٔ سایههای قلعه، روی کوه، جان گرفته بودند و آن دخترک، یکی از ساکنینِ سابقِ شهرِ قدیمیِ ری بوده. منظرهای که جلو من بود، یکمرتبه به نظرم آشنا آمد. در بچّگی یک روز سیزده به در یادم افتاد که همینجا آمده بودم، مادرزنم و آن لکّاته هم بودند. ما چهقدر آن روز پشت درختهای سرو دنبال یکدیگر دویدیم و بازی کردیم! بعد یک دسته از بچّههای دیگر هم به ما ملحق شدند که درست یادم نیست. سرمامک بازی میکردیم. یکمرتبه که من دنبال همین لکّاته رفتم، نزدیکِ همان نهرِ سورن بود، پای او لغزید و درنهر افتاد؛ او را بیرون آوردند. بردند پشت درختِ سرو، رختش را عوض بکَنندِ من هم دنبالش رفتم. جلو او چادر نماز گرفته بودند، اما من دزدکی از پشت درخت، تمام تنش را دیدم. او لبخند میزد و انگشتِ سبّابهٔ دست چپش را میجَوید. بعد یک رودوشیِ سفید به تنش پیچیدند و لباسِ سیاهِ ابریشمیِ اورا که از تار و پودِ نازک بافته شده بود، جلوِ آفتاب پهن کردند.
بالاخره پای درختِ کهنِ سرو، روی ماسه دراز کشیدم. صدای آب، مانند حرفهای بریدهبریده و نامفهومی که در عالمِ خواب زمزمه میکنند، به گوشم میرسید. دستهایم را بی اختیار درماسهٔ گرم و نمناک فرو بردم. ماسهٔ گرمِ نمناک را در مشتم میفشردم؛ مثل گوشتِ سِفتِ تنِ دختری بود که در آب افتاده باشد و لباسش را عوض کرده باشند.
نمیدانم چه قدر وقت گذشت. وقتی از سر جای خودم بلند شدم بیاراده به راه افتادم. همهجا ساکت و آرام بود. من میرفتم، ولی اطرافِ خودم را نمیدیدیم. یک قُوّهای که به ارادهٔ من نبود، مرا وادار به رفتن میکرد. همهٔ حواسم متوجّهِ قدمهایِ خودم بود. من راه نمیرفتم، ولی مثل آن دخترِ سیاهپوش، روی پاهایم میلغزیدم و رد میشدم. همینکه به خودم آمدم، دیدم در شهر و جلو خانهٔ پدر زنم هستم. نمیدانم چرا گذارم به خانهٔ پدرزنم افتاد! پسر کوچکش- برادرزنم- روی سکّو نشسته بود، مثل سیبی که با خواهرش نصف کرده باشند. چشمهای موّربِ ترکمنی، گونههای برجسته، رنگِ گندمی، دماغِ شهوتی، صورتِ لاغرِ ورزیده داشت. همینطور که نشسته بود، انگشتِ سبّابهٔ دستِ چپش را به دهنش گذاشته بود. من بیاختیار جلو رفتم، دست کردم کلوچههائی که در جیبم بود را درآوردم، به او دادم و گفتم:«اینها را شاجون برایت داده»، چون به زنِ من به جای مادر خودش، شاجون میگفت. او با چشمهای ترکمنیِ خود نگاه تعجبآمیزی به کلوچهها کرد که با تردید دردستش گرفته بود. من روی سکوی خانه نشستم. اورا دربغلم نشاندم و به خودم فشار دادم. تنش گرم و ساق پاهایش شبیه ساق پاهای زنم بود و همان حرکاتِ بیتکلّفِ اورا داشت. لبهای او شبیه لبهای پدرش بود، اما آنچه که نزد پدرش مرا متنفر میکرد، برعکس در او برای من جذبه و کشندگی داشت. مثل این بود که لبهای نیمهبازِ او تازه از یک بوسهٔ گرم طولانی جدا شده. رویِ دهنِ نیمهبازش را بوسیدم که شبیه لبهای زنم بود. لبهای او طعمِ کونهٔ خیار میداد- تلخ مزه و گس بود. لابد لبهای آن لکّاته هم همین طعم را داشت!
درهمین وقت دیدم پدرش- آن پیرمرد قوزی که شالگردن بسته بود- از درِ خانه بیرون آمد. بی آنکه به طرف من نگاه بکند، رد شد. بریدهبریده میخندید. خندهٔ ترسناکی بود که مو را به تنِ آدم راست میکرد؛ و شانههایش ازشدّت خنده میلرزید. از زورِ خجالت، میخواستم به زمین فروبروم. نزدیکِ غروب شده بود، بلند شدم، مثل اینکه میخواستم ازخودم فرار بکنم. بدون اراده، راهِ خانه را پیش گرفتم. هیچکس و هیچچیز را نمیدیدیم. به نظرم می آمد که ازمیانِ یک شهرِ مجهول و ناشناس حرکت میکردم! خانههای عجیب و غریبِ با اَشکال هندسیِ بریدهبریده، با دریچههای متروکِ سیاه، اطراف من بود. مثل این بود که هرگز یک جنبنده نمیتوانست درآن مَسکن داشته باشد. ولی دیوارهای سفیدِ آنها با روشنائیِ ناچیزی میدرخشید، و چیزی که غریب بود، چیزی که نمیتوانستم باور بکنم، در مقابل هریک ازاین دیوارها میایستادم، جلو مهتاب، سایهام بزرگ و غلیظ به دیوار میافتاد، ولی بدون سر بود. سایهام سر نداشت. شنیده بودم که اگر سایهٔ کسی سر نداشته باشد، تاسرِ سال میمیرد.
هراسان وارد خانهام شدم و به اطاقم پناه بردم. در همین وقت خوندماغ شدم، و بعد ازآنکه مقدار زیادی خون از دماغم رفت، بیهوش در رختخوابم افتادم. دایهام مشغول پرستاریِ من شد.
قبل ازاینکه بخوابم، در آینه به صورت خود نگاه کردم، دیدم صورتم شکسته، محو و بیروح شده بود. به قدری محو بود که خودم را نمیشناختم. رفتم در رختخواب، لحاف را روی سرم کشیدم، غَلت زدم، رویم را به طرف دیوار کردم، پاهایم را جمع کردم، چشمهایم را بستم و دنبالهٔ خیالات را گرفتم. این رشتههائی که سرنوشتِ تاریک، غمانگیز، مهیب و پر ازکِیف مرا تشکیل میداد؛ آنجائی که زندگی، با مرگ به هم آمیخته میشود و تصویرهای منحرف شده به وجود میآید؛ میلهای کشته شدهٔ دیرین، میلهای محوشده و خفه شده، دوباره زنده میشوند و فریاد انتقام میکشند. دراین وقت ازطبیعت و دنیای ظاهری کنده میشدم و حاضر بودم که درجریانِ ازلی، محو و نابود شوم. چندبار با خودم زمزمه کردم: «مرگ… مرگ… کجائی؟» همین به من تسکین داد و چشمهایم به هم رفت.
چشمهایم که بسته شد، دیدم درمیدانِ محمدیه [26]بودم. دار بلندی برپا کرده بودند و پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم را به چوبه دار آویخته بودند. چندنفر داروغهٔ مست، پای دار شراب میخوردند. مادرزنم با صورتِ برافروخته، با صورتی که درموقعِ اوقاتتلخیِ زنم حالا میبینم که رنگ لبش میپرد و چشمهایش گرد و وحشتزده میشود، دست مرا میکشید. ازمیان مردم رد میکرد و به میرغضب که لباس سرخ پوشیده بود نشان میداد و میگفت: «این هم دار بزنید.» من هراسان از خواب پریدم. مثل کوره میسوختم. تنم خیسِ عرق بود و حرارتِ سوزانی روی گونههایم شعلهور بود. برای اینکه خودم را از دستِ این کابوس برهانم، بلند شدم آب خوردم و کمی به سر و رویم زدم. دوباره خوابیدم، ولی خواب به چشمم نمیآمد.
در سایه روشنِ اطاق، به کوزهٔ آب که روی رف بود خیره شده بودم. به نظرم آمد تا مدتی که کوزه روی رف است، خوابم نخواهد برد. یکجور ترسِ بیجا برایم تولید شده بودکه کوزه خواهد افتاد. بلند شدم که جای کوزه را محفوظ کنم، ولی به واسطهٔ تحریکِ مجهولی که خودم ملتفت نبودم، دستم عمداً به کوزه خورد، کوزه افتاد و شکست. بالاخره پلکهای چشمم را به هم فشار دادم، اما به خیالم رسید که دایهام بلند شده به من نگاه میکند. مشتهای خود را زیر لحاف گره کردم، اما هیچ اتّفاقِ فوقالعادهای رخ نداده بود. درحالتِ اغما، صدای درِ کوچه را شنیدم، صدای پای دایهام را شنیدم که نعلینش به زمین میکشید و رفت، نان و پنیر را گرفت. بعد صدای دوردستِ فروشندهای آمد که میخواند: «صَفرا بُره شاتوت»…
نه، زندگی مثل معمول، خستهکننده شروع شده بود. روشنائی زیادتر میشد. چشمهایم را که باز کردم، یک تکه از انعکاسِ آفتاب، روی سطحِ آب حوض که از دریچهٔ اطاقم به سقف افتاده بود، میلرزید. بهنظرم آمد خوابِ دیشب، آنقدر دور و محو شده بود، مثل اینکه چند سال قبل وقتی بچّه بودم دیدهام. دایهام چاشْت مرا آورده، مثل این بود که صورت دایهام روی یک آینه دق منعکس شده باشد، آنقدر کشیده و لاغر بهنظرم جلوه کرد، بهشکل باورنکردنیِ مضحکی درآمده بود. انگاری که وزن سنگینی، صورتش را پایین کشیده بود.
با اینکه ننهجون میدانست دود غلیان برایم بد است، باز هم در اطاقم غلیان میکشید. اصلاً تا غلیان نمیکشید، سرِ دماغ نمی آمد. از بس که دایهام از خانهاش از عروسش و پسرش برایم حرف زده بود، مرا هم با کِیفهای شهوتیِ خودش شریک کرده بود. چقدر احمقانه است! گاهی بیجهت به فکرِ زندگیِ اشخاصِ خانهٔ دایهام میافتادم. ولی نمیدانم چرا هرجور زندگی و خوشی دیگران، دلم را به هم میزند- در صورتی که میدانستم زندگی من تمام شده و بهطرز دردناکی آهسته خاموش میشود! به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجّه زندگی احمقها و رجّالهها بکنم که سالم بودند، خوب میخوردند، خوب میخوابیدند و خوب جماع میکردند و هرگز ذرّهای از دردهای مرا حس نکرده بودند و بالهای مرگ، هردقیقه به سر و صورتشان ساییده نشده بود؟
ننهجون مثل بچّه ها با من رفتار میکرد. میخواست همهجای مرا ببیند. من هنوز از زنم رودرواسی داشتم. وارد اطاقم که میشدم، روی خلط خودم را که در لگن انداخته بودم می پوشاندم. موی سر و ریشم را شانه میکردم. شبکلاهم را مرتب میکردم. ولی پیش دایهام، هیچجور رودرواسی نداشتم، چرا این زن که هیچ رابطهای با من نداشت، خودش را آنقدر داخلِ زندگی من کرده بود. یادم است درهمین اطاق، روی آب انبار، زمستانها کرسی میگذاشتند. من و دایهام با همین لکّاته، دور، کرسی میخوابیدیم. تاریک روشن، چشمهایم بازمیشد؛ نقشِ روی پردهٔ گلدوزی که جلو در آویزان بود، درمقابلِ چشمم جان میگرفت. چه پردهٔ عجیبِ ترسناکی بود! رویش یک پیرمردِ قوزکرده، شبیه جوکیانِ هند، شالمه بسته، زیر یک درختِ سرو نشسته بود و سازی شبیه سهتار، دردست داشت و یک دخترِ جوانِ خوشگل، مانند بوگام داسی، رقّاصهٔ بتکدههای هند، دستهایش را زنجیر کرده بود و مثل این بود که مجبور است جلوِ پیرمرد برقصد! پیشِ خودم تصوّر میکردم شاید این پیرمرد را هم در یک سیاهچال، با یک مارِ ناگ انداخته بودند که به این شکل درآمده بود و موهای سر و ریشش سفید شده بود. از این پردههای زردوزیِ هندی بود که شاید پدر یا عمویم از ممالک دور فرستاده بودند. به این شکل که زیاد دقیق میشدم میترسیدم. دایهام را خوابآلود بیدار میکردم، او با نفس بدبو و موهای خشنِ سیاهش که به صورتم مالیده میشد، مرا به خودش میچسبانید.
صبح که چشمم باز شد، او به همان شکل در نظرم جلوه کرد. فقط خطهای صورتش گودتر و سختتر شده بود. اغلب برا ی فراموشی، برا ی فرار از خودم، ایام بچّگی خودم را به یاد میآورم. برای اینکه خودم را در حال قبل از ناخوشی حس بکنم؛ حس بکنم که سالمم؛ هنوز حس میکردم که بچّه هستم و برای مرگم، برای معدوم شدنم، یک نفَسِ دومی بود که به حال من ترحّم میآورد، به حال این بچّهای که خواهد مُرد. در مواقع ترسناکِ زندگیِ خودم، همینکه صورتِ آرامِ دایهام را میدیدم، صورتِ رنگ پریده، چشمهای گود و بیحرکت و کدر و پرههای نازکِ بینی و پیشانیِ استخوانیِ پهنِ او را که میدیدم، یادگارهای آنوقت، درمن بیدار میشد. شاید امواجِ مرموزی از او تراوش میکرد که باعث تسکینِ من میشد. یک خالِ گوشتی روی شقیقهاش بود که رویش مو درآورده بود. گویا فقط امروز متوجّه خالِ او شدم. پیشتر که بهصورتش نگاه میکردم، اینطور دقیق نمیشدم. اگر چه ننهجون ظاهراً تغییر کرده بود، ولی افکارش به حالِ خود باقی مانده بود. فقط به زندگی، بیشتر اظهار علاقه میکرد و از مرگ میترسید. مگسهائی که اول پائیز به اطاق پناه میآوردند. اما زندگی من در هر روز و هر دقیقه عوض میشد. به نظرم می آمد که طول زمان و تغییراتی که ممکن بود آدمها در چندین سال بکنند، برای من این سرعتِ سیر و جریان، هزاران بار مضاعف و تندتر شده بود. در صورتی که خوشیِ آن بهطور معکوس بهطرف صفر میرفت و شاید از صفر هم تجاوز میکرد. کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جانکندن میکنند، در صورتیکه بسیاری ازمردم فقط درهنگام مرگشان خیلی آرام وآهسته، مثل پیهسوزی که روغنش تمام بشود، خاموش میشوند.
ظهر که دایهام ناهارم را آورد، من زدم زیر کاسهٔ آش، فریاد کشیدم، با تمام قوایم فریاد کشیدم. همهٔ اهلِ خانه آمدند جلو اطاقم جمع شدند. آن لکّاته هم آمد و زود رد شد. به شکمش نگاه کردم، بالا آمده بود. نه، هنوز نزائیده بود. رفتند حکیمباشی را خبر کردند. من پیش خودم کیف میکردم که اقلاً این احمقها را به زحمت انداختهام.
حکیمباشی با سه قبضه ریش آمد، دستور داد که من تریاک بکشم. چه داروی گرانبهائی برای زندگیِ دردناک من بود!
وقتی که تریاک میکشیدم، افکارم بزرگ، لطیف، افسو نآمیز و پرّان میشد. در محیطِ دیگری ورای دنیای معمولی سیر و سیاحت میکردم. خیالات و افکارم از قیدِ ثقل و سنگینیِ چیزهایی زمینی آزاد میشد و به سوی سپهر آرام و خاموشی پرواز میکرد، مثل اینکه مرا روی بالهای شبپرهٔ طلائی گذاشته بودند و در یک دنیای تهی و درخشان که به هیچ مانعی برنمیخورد، گردش میکردم. به قدری این تأثیر، عمیق و پرکِیف بود که از مرگ هم کِیفش بیشتر بود.
از پای منقل که بلند شدم، رفتم دریچهٔ رو به حیاطمان، دیدم دایهام جلوِ آفتاب نشسته بود، سبزی پاک میکرد. شنیدم به عروسش گفت: «همهمون دل ضعفه شدیم؛ کاشکی خدا بکشدش راحتش کنه.» گویا حکیمباشی به آنها گفته بود که من خوب نمیشوم، اما من هیچ تعجّبی نکردم. چقدر این مردم احمق هستند! همینکه یک ساعت بعد برایم جوشانده آورد، چشمانش از زورِ گریه سرخ شده بود و باد کرده بود. اما روبروی من زورکی لبخند زد. جلوِ من بازی درمیآوردند، آن هم چقدر ناشی! به خیالشان من خودم نمیدانستم! ولی چرا این زن به من اظهار علاقه میکرد؟ چرا خودش را شریکِ درد من میدانست؟ یکروز به او پول داده بودند و پستانهای ورچروکیدهٔ سیاهش را مثل دولچه توی لُپِّ من چپانیده بود. کاش خوره به پستانهایش افتاده بود! حالا که پستانهایش را میدیدم، عُقّم مینشست که آنوقت، با اشتهای هرچه تمامتر شیرهٔ زندگیِ او را میمکیدم و حرارت تنمان در هم داخل میشده. او تمام تنِ مرا دستمالی میکرده، و برای همین بود که حالا هم با جسارت مخصوصی که ممکن است یک زن بیشوهر داشته باشد، نسبت به من رفتار میکرد. به همان چشمِ بچگی به من نگاه میکرد، چون یک وقتی مرا لب چاهک، سرپا میگرفته. کی میداند، شاید با من طَبَق[27] هم میزده، مثل خواهرخواندهای که زنها برای خودشان انتخاب میکنند. حالاهم با چه کنجکاوی و دقّتی مرا زیر و رو و به قول خودش تر و خشک میکرد. اگر زنم، آن لکّاته، به من رسیدگی میکرد، من هرگز ننهجون را به خودم راه نمیدادم، چون پیش خودم گمان میکردم دایرهٔ فکر و حسِّ زیبائیِ زنم بیش از دایهام بود و یا اینکه فقط شهوت، این حس شرم و حیا را برای من تولید کرده بود. از این جهت پیش دایهام کمتر رودرواسی داشتم و فقط او بود که به من رسیدگی میکرد.
لابد دایهام معتقد بود که تقدیر اینطور بوده، ستارهاش این بوده. به علاوه او از ناخوشیِ من سوءاستفاده میکرد و همهٔ درددلهای خانوادگی، تفریحات، جنگ و جدالها و روح سادهٔ موذی و گدامنشِ خودش را برای من شرح میداد و دلِ پری که از عروسش داشت؛ مثل اینکه هووی اوست و از عشق و شهوتِ پسرش نسبت به او دزدیده بود، با چه کینهای نقل میکرد! باید عروسش خوشگل باشد! من از دریچهٔ روبه حیاط او را دیدهام، چشمهای میشی، موی بور و دماغِ کوچکِ قلمی داشت.
دایهام گاهی از معجزات انبیاء برایم صحبت میکرد، به خیال خودش میخواست مرا به این وسیله تسلیت بدهد. ولی من به فکرِ پست و حماقت او حسرت میبردم. گاهی برایم خبرچینی میکرد. مثلاً چندروز پیش به من گفت که دخترم- یعنی آن لکّاته- به ساعت خوب، پیرهنِ قیامت برای بچّه میدوخته، برای بچّهٔ خودش. بعد مثل اینکه او هم میدانست، به من دلداری داد. گاهی میرود برایم از در و همسایه دوا درمان می آورد، پیش جادوگر، فالگیر و جامزن میرود، سرِ کتاب باز میکند و راجع به من با آنها مشورت میکند. چهارشنبهٔ آخر سال رفته بود فالگوش، یک کاسه آورد که درآن پیاز، برنج و روغن خرابشده بود. گفت اینها را به نیّتِ سلامتی من گدائی کرده و همهٔ این گند و کثافتها را دزدکی به خورد من میداد. فاصلهبهفاصله هم، جوشاندههای حکیمباشی را به ناف من می بست- همان جوشاندههای بی پیری که برایم تجویز کرده بود: پر زوفا، رب سوس، کافور، پر سیاوشان، بابونه، روغن غاز، تخم کتان، تخم صنوبر، نشاسته، خاکهشیر و هزارجور مزخرفات دیگر… چندروز پیش یک کتاب دعا برایم آورده بود که رویش یک وجب خاک نشسته بود. نه تنها کتاب دعا بلکه هیچجور کتاب و نوشته و افکار رجّالهها به درد من نمیخورد. چه احتیاجی به دروغ و دَوَنگهای آنها داشتم؟ آیا من خودم نتیجهٔ یک رشته نسلهای گذشته نبودم و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟ ولی هیچوقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اَخّ و تُفانداختن و دولّا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد، در من تأثیری نداشته است. اگرچه سابق بر این، وقتی سلامت بودم، چندبار اجباراً به مسجد رفتهام و سعی میکردم که قلب خود را با سایر مردم جور و همآهنگ بکنم. اما چشمم روی کاشیهای لعابی و نقش و نگار دیوارِ مسجد که مرا در خوابهای گوارا میبرد و بیاختیار به این وسیله، راه گریزی برای خودم پیدا میکردم، خیره میشد؛ در موقع دعاکردن چشمهای خودم را میبستم و کف دستم را جلوِ صورتم میگرفتم. دراین شبی که برای خودم ایجاد کرده بودم، مثل لغاتی که بدون مسؤولیتِ فکری درخواب تکرار میکنند، من دعا میخواندم. ولی تلفّظِ این کلمات، از تهِ دل نبود، چون من بیشتر خوشم میآمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا- با قادر متعال! چون خدا ازسرِ من زیاد بود. زمانی که در یک رختخوابِ گرم و نمناک خوابیده بودم، همهٔ این مسائل برایم به اندازهٔ جُوی ارزش نداشت؛ و دراین موقع نمیخواستم بدانم که حقیقتاً خدائی وجود دارد یا اینکه فقط مظهرِ فرمانروایانِ روی زمین است که برای استحکامِ مقام اُلوهیّت و چاپیدنِ رعایایِ خود، تصوّر کردهاند. تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کردهاند! فقط میخواستم بدانم که شب را به صبح میرسانم یا نه؟ حس میکردم در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچّگانه و تقریباً یکجور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود! در مقابلِ حقیقتِ وحشتناکِ مرگ و حالاتِ جانگدازی که طی میکردم، آنچه راجع به کیفر و پاداشِ روح و روز رستاخیز به من تلقین کرده بودند، یک فریبِ بیمزه شده بود، و دعاهائی که به من یاد داده بودند، در مقابلِ ترس از مرگ، هیچ تأثیری نداشت.
نه، ترس از مرگ، گریبان مرا ول نمیکرد. کسانی که درد نکشیدهاند، این کلمات را نمیفهمند. به قدری حسِّ زندگی درمن زیاد شده بود که کوچکترین لحظهٔ خوشی، جبرانِ ساعتهای درازِ خفقان و اضطراب را میکرد. میدیدم که درد و رنج وجود دارد، ولی خالی از هرگونه مفهوم و معنی بود. من میان رجّالهها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، بهطوری که فراموش کرده بودم که سابق بر این، جزو دنیای آنها بودهام. چیزی که وحشتناک بود، حس میکردم که نه زندهٔ زنده هستم و نه مردهٔ مرده؛ فقط یک مردهٔ متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.
. . .
سرِ شب ازپای منقل تریاک که بلند شدم، از دریچهٔ اطاقم به بیرون نگاه کردم؛ یک درختِ خشکِ سیاه، با درِ دکان قصابی که تخته کرده بودند پیدا بود. سایههای تاریک درهم مخلوط شده بودند. حس میکردم که همهچیز تهی و موقّت است. آسمانِ سیاه و قیر اندود، مانند چادرِ کهنهٔ سیاهی بود که به وسیلهٔ ستارههای بیشمار درخشان، سوارخسوراخ شده باشد. درهمین وقت، صدای اذان بلند شد. یک اذانِ بیموقع بود؛ گویا زنی- شاید آن لکّاته- مشغول زائیدن بود، سرِ خشت رفته بود. صدای نالهٔ سگی از لابلای اذانِ صبح شنیده میشد. من با خودم فکر کردم: «اگر راست است که هرکسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد! شاید اصلاً من ستاره نداشتهام.»!
دراین وقت صدای یکدسته گزمهٔ مست از توی کوچه بلند شد که میگذشتند و شوخیهای هرزه با هم میکردند. بعد دستهجمعی زدند زیر آواز و خواندند:
«بیا بریم تا مِیخوریم،
شرابِ ملک ری خوریم،
حالا نخوریم کی خوریم؟»
من هراسان خودم را کنار کشیدم. آواز آنها درهوا بهطور مخصوصی می پیچید، کمکم صدایشان دور و خفه شد. نه، آنها با من کاری نداشتند، آنها نمیدانستند…
دوباره سکوت و تاریکی همهجا را فرا گرفت. من پیهسوزِ اطاقم را روشن نکردم؛ خوشم آمد که در تاریکی بنشینم. تاریکی، این مادّهٔ غلیظِ سیّال که در همهجا و در همهچیز تراوش میکند، من به آن خو گرفته بودم. درتاریکی بودکه افکارِ گم شده، ترسهای فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمیدانستم در کدام گوشهٔ مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان میگرفت، راه میافتاد و به من دهنکجی میکرد. کُنج اطاق، پشتِ پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکلهای بیشکل و تهدیدکننده بود. آنجا کنار پرده، یک هیکلِ ترسناک نشسته بود، تکان نمیخورد، نه غمناک بود و نه خوشحال، هردفعه که برمیگشتم، توی تخم چشمم نگاه میکرد. با صورت او آشنا بودم، مثل این بود که در بچّگی همین صورت را دیده بودم. یکروزِ سیزده به در بود، کنار نهر سورن، من با بچّه ها سرمامکبازی میکردم. همین صورت به نظرم آمده بود که با صورتهای معمولی دیگر، که قد کوتاه و مضحک و بیخطر داشتند، به من ظاهر شده بود. صورتش شبیه همین مرد قصّابِ روبروی دریچهٔ اطاقم بود. گویا این شخص در زندگی من دخالت داشته است و اورا زیاد دیده بودم! گویا این سایه، همزاد من بود و در دایرهٔ محدودِ زندگیِ من واقع شده بود. …
همینکه بلند شدم پیهسوز را روشن بکنم، آن هیکل هم خودبهخود محو و ناپدید شد. رفتم جلوی آینه به صورت خودم دقیق شدم، تصویری که نقش بست به نظرم بیگانه آمد. باورنکردنی و ترسناک بود. عکس من قویتر از خودم شده بود و من مثل تصویر روی آینه شده بودم. به نظرم آمد نمیتوانم تنها با خودم در یک اطاق بمانم. میترسیدم اگر فرار بکنم، او دنبالم کند، مثل دو گربه که برای مبارزه روبرو میشوند. اما دستم را بلند کردم، جلو چشمم گرفتم تا در چالهٔ کف دستم شب جاودانی را تولید بکنم. اغلب، حالت وحشت برایم کیف و مستیِ مخصوصی داشت، بهطوری که سرم گیج میرفت وزانوهایم سست میشد و میخواستم قِی بکنم. ناگهان ملتفت شدم که روی پاهایم ایستاده بودم. این مسأله برایم غریب بود، معجز بود. چطور من میتوانستم روی پاهایم ایستاده باشم؟ به نظرم آمد اگر یکی از پاهایم را تکان میدادم، تعادلم ازدست میرفت، یکنوع حالتِ سرگیجه برایم پیدا شده بود. زمین و موجوداتش بیاندازه ازمن دور شده بودند. به طور مبهمی آرزوی زمینلرزه یا یک صاعقهٔ آسمانی میکردم، برای اینکه بتوانم مجدداً در دنیای آرام و روشنی به دنیا بیایم.
وقتی که خواستم در رختخوابم بروم، چند بار با خودم گفتم: «مرگ… مرگ…» لبهایم بسته بود، ولی از صدای خودم ترسیدم. اصلاً جراتِ سابق از من رفته بود. مثل مگسهایی شده بودم که اولِ پائیز به اطاق هجوم میآوردند، مگسهایی خشکیده و بیجان که از صدای وِزوِزِ بال خودشان میترسند. مدتی بیحرکت، یک گُلِهٔ[28] دیوار کز میکنند، همینکه پی میبرند که زنده هستند، خودشان را بیمحابا به در و دیوار میزنند و مُردهٔ آنها در اطرافِ اطاق میافتد.
پلکهای چشمم که پایین میآمد، یک دنیای محو جلوَم نقش میبست؛ یک دنیایی که همهاش را خودم ایجاد کرده بودم و با افکار و مشاهداتم وفق میداد؛ در هرصورت خیلی حقیقیتر و طبیعیتر از دنیای بیداریم بود؛ مثل اینکه هیچ مانع و عایقی در جلوِ فکر و تصوّرم وجود نداشت؛ زمان و مکان تأثیر خود را از دست میدادند. این حسِّ شهوتِ کشته شده که خواب، زاییدهٔ آن بود، زاییدهٔ احتیاجات نهایی من بود، اَشکال و اتّفاقاتِ باورنکردنی، ولی طبیعی جلو من مجسّم میکرد؛ و بعد از آنکه بیدار میشدم، در همان دقیقه، هنوز به وجود خودم شک داشتم، از زمان و مکانِ خودم بیخبر بودم؛ گویا خوابهایی که میدیدم، همهاش را خودم درست کرده بودم و تعبیرِ حقیقی آ نرا میدانستهام.
از شب، خیلی گذشته بود که خوابم برد. ناگهان دیدم در کوچههای شهرِ ناشناسی که خانههای عجیب و غریب به اشکال هندسی، منشور، مخروطی، مکعب با دریچههای کوتاه و تاریک داشت و به در و دیوار آنها بتهٔ نیلوفر پیچیده بود، آزادانه گردش میکردم و به راحتی نفس میکشیدم. ولی مردمِ این شهر، به مرگِ غریبی مُرده بودند. همه سرجای خودشان خشک شده بودند، دو چکه خون از دهنشان تا روی لباسشان پایین آمده بود. به هرکسی دست میزدم سرش کنده میشد، میافتاد.
جلوِ یک دکانِ قصابی رسیدم، دیدم مردی شبیه پیرمرد خنزرپنزریِ جلو خانهمان، شالگردن بسته بود و یک گِزلیک در دستش بود و با چشمهای سرخ، مثل اینکه پلک آنها را بریده بودند، به من خیره نگاه میکرد. خواستم گزلیک را از دستش بگیرم، سرش کنده شد، به زمین افتاد. من از شدّتِ ترس پا گذاشتم به فرار. در کوچه ها میدویدم؛ هرکسی را میدیدم سرجای خودش خشک شده بود. میترسیدم پشت سرم را نگاه بکنم. جلوِ خانهٔ پدر زنم که رسیدم برادرِ زنم- برادرِ کوچک آن لکّاته- روی سکو نشسته بود. دست کردم از جیبم دوتا کلوچه درآوردم، خواستم به دستش بدهم ولی همینکه او را لمس کردم، سرش کنده شد به زمین افتاد. من فریاد کشیدم و بیدار شدم. هوا هنوز تاریک روشن بود. خفقانِ قلب داشتم. به نظرم آمد که سقف روی سرم سنگینی میکرد، دیوارها بیاندازه ضخیم شده بود و سینهام میخواست بترکد. دیدِ چشمم کدِر شده بود. مدتی به حال وحشتزده به تیرهای اطاق خیره شده بودم. آنها را میشمردم و دوباره از سرِ نو شروع میکردم. همینکه چشمم را به هم فشار دادم صدایی درآمد. ننهجون آمده بود اطاقم را جارو بزند، چاشت مرا گذاشته بود در اطاق بالاخانه. من رفتم بالاخانه، جلو اُرسی[29] نشستم. ازآن بالا پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم پیدا نبود، فقط از ضلع چپ، مرد قصاب را میدیدم، ولی حرکات او که از دریچه اطاقم ترسناک، سنگین، سنجیده به نظرم می آمد، از این بالا مُضحک و بیچاره جلوه میکرد، مثل چیزی که این مرد نباید کارش قصابی بوده باشد و بازی درآورده بود. یابوهای سیاه لاغر را که دوطرفشان دوتا لشِ گوسفند آویزان بود و سرفههای خشک و عمیق میکردند آوردند. مرد قصاب دستِ چربش را به سبیلش کشید، نگاه خریداری به گوسفندها انداخت و دوتا از آنها را به زحمت بُرد و به چنگکِ دکانش آویخت. روی ران گوسفندها را نوازش میکرد. لابد دیشب هم که دست به تن زنش میمالید، یاد گوسفندها میافتاد و فکر میکرد که اگر زنش را میکشت، چقدر پول عایدش میشد!
جارو که تمام شد به اطاقم برگشتم و یک تصمیم گرفتم- تصمیم وحشتناک: رفتم در پستوی اطاقم، گِزلیک دسته استخوانی را که داشتم از توی مِجری درآوردم، با دامن قبایم تیغهٔ آنرا پاک کردم و زیر متکایم گذاشتم. این تصمیم را از قدیم گرفته بودم. ولی نمیدانستم چه درحرکات مرد قصّاب بود، وقتی که ران گوسفندها را تکهتکه میبرید، وزن میکرد، بعد نگاه تحسینآمیز میکرد، که من هم بیاختیار حس کردم که میخواستم از او تقلید بکنم. لازم داشتم که این کِیف را بکُنم. از دریچهٔ اطاقم میان ابرها، یک سوراخِ کاملاً آبی، عمیق روی آسمان پیدا بود. به نظرم آمد برای اینکه بتوانم به آنجا برسم، باید از یک نردبانِ خیلی بلند بالا بروم. روی کرانهٔ آسمان را ابرهای زردِ غلیظِ مرگآلود گرفته بود، به طوری که روی همهٔ شهر سنگینی میکرد. یک هوای وحشتناک و پر از کِیف بود. نمیدانم چرا من به طرف زمین خم میشدم! همیشه در این هوا به فکر مرگ میافتادم. ولی حالا که مرگ با صورتِ خونین و دستهای استخوانی، بیخ گلویم را گرفته بود، حالا فقط تصمیم گرفته بودم که این لکّاته را هم با خودم ببرم تا بعد از من نگوید «خدا بیامرزدش، راحت شد!»
در این وقت از جلو دریچهٔ اطاقم یک تابوت میبردند که رویش را پارچه سیاه کشیده بودند و بالای تابوت شمع روشن کرده بودند. صدای «لااله الاالله» مرا متوجّه کرد. همهٔ کاسبکارها و رهگذران از راه خودشان برمیگشتند و هفتقدم دنبال تابوت میرفتند. حتی مرد قصاب هم آمد برای ثواب، هفت قدم دنبالِ تابوت رفت و به دکانش برگشت. ولی پیرمردِ بساطی، از سرِ سفرهٔ خودش جُم نخورد. همهٔ مردم چه صورت جدی به خودشان گرفته بودند! شاید یادِ فلسفهٔ مرگ و آن دنیا افتاده بودند! دایهام که برایم جوشانده آورد، دیدم اخمش درهم بود، دانههای تسبیح بزرگی که دستش بود میانداخت و با خودش ذکر میکرد. بعد، نمازش را آمد پشت در اطاق من به کمرش زد و بلندبلند تلاوت میکرد «اللهم، اللهم…»
مثل اینکه من مأمورِ آمرزش زندهها بودم! ولی تمام این مسخرهبازیها در من هیچ تأثیری نداشت. برعکس، کیف میکردم که رجّالهها هم اگرچه موقّتی و دروغی، اما اقلاً چند ثانیه عوالمِ مرا طی میکردند. آیا اطاق من یک تابوت نبود؟ رختخوابم سردتر و تاریکتر از گور نبود؟ رختخوابی که همیشه افتاده بود و مرا دعوت به خوابیدن میکرد. چندین بار این فکر برایم آمده بود که در تابوت هستم. شبها به نظم، اطاقم کوچک میشد و مرا فشار میداد. آیا در گور همین احساس را نمیکنند؟ آیا کسی از احساسات بعد ازمرگ خبر دارد؟
اگرچه خون در بدن میایستد و بعد از یک شبانهروز، بعضی از اعضای بدن شروع به تجزیهشدن میکنند، ولی تا مدتی بعد ازمرگ، موی سر و ناخن میروید. آیا احساسات و کِر[30] هم بعد از ایستادنِ قلب ازبین میروند و یا تا مدتی از باقیماندهٔ خونی که در عروق کوچک هست، زندگی مبهمی را دنبال میکنند؟ حس مرگ، خودش ترسناک است، چه برسد به آنکه حس بکنند که مُردهاند! پیرهائی هستند که با لبخند میمیرند، مثل اینکه به خواب میروند، و یا پیهسوزی که خاموش میشود. اما یک نفر جوانِ قوی که ناگهان میمیرد و همهٔ قوای بدنش تا مدتی برضد مرگ میجنگد چه احساسی خواهد داشت؟
بارها به فکر مرگ و تجزیهٔ ذرات تنم افتاده بودم، بهطوری که این فکر مرا نمیترسانید. برعکس آرزوی حقیقی میکردم که نیست و نابود بشوم. از تنها چیزی که میترسیدم این بود که ذرّاتِ تنم درذرات تنِ رجّالهها برود. این فکر برایم تحملناپذیر بود. گاهی دلم میخواست بعد ازمرگ، دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همهٔ ذراتِ تن خودم را به دقّت جمعآوری میکردم و دو دستی نگاه میداشتم تا ذراتِ تن من که مال من هستند، در تنِ رجّالهها نروند. گاهی فکر میکردم آنچه را که میدیدم، کسانیکه دم مرگ هستند، آنها هم میدیدند. اضطراب و هول وهراس و مِیل زندگی، درمن فروکش کرده بود؛ از دور ریختنِ عقایدی که به من تلقین شده بود، آرامش مخصوصی درخودم حس میکردم. تنها چیزی که از من دلجوئی میکرد، امید نیستیِ پس از مرگ بود. فکرِ زندگیِ دوباره، مرا میترسانید و خسته میکرد. من هنوز به این دنیائی که در آن زندگی میکردم، اُنس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه دردِ من میخورد؟ حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یکدسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار[31] و چشم و دل گرسنه بود؛ برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندانِ زمین و آسمان، مثل سگِ گرسنهٔ جلو دکانِ قصابی، که برای یک تکه لَثه دُم میجنباند، گدائی میکردند و تملّق میگفتند. فکر زندگیِ دوباره، مرا میترسانید و خسته میکرد. نه، من احتیاجی به دیدنِ اینهمه دنیاهای قیآور و اینهمه قیافههای نکبتبار نداشتم. مگر خدا آنقدر ندیده بِدید [32]بود که دنیاهای خودش را بهچشم من بکشد؟ اما من تعریفِ دروغی نمیتوانم بکنم و درصورتی که دنیای جدیدی را باید طی کرد، آرزومند بودم که فکر و احساسات کِرخت و کُندشده میداشتم؛ بدون زحمت نفس میکشیدم؛ و بی آنکه احساس خستگی کنم، میتوانستم در سایه ستونهای یک معبد لینگم، برای خودم زندگی را به سر ببرم. پرسه میزدم بهطوری که آفتاب چشمم را نمیزد، حرف مردم و صدای زندگی گوشم را میخراشید.
. . .
هر چه بیشتر در خودم فرومیرفتم، مثل جانورانی که زمستان در یک سوراخ پنهان میشوند، صدای دیگران را با گوشم میشنیدم و صدای خودم را در گلویم میشنیدم. تنهایی و انزوائی که پشت سرم پنهان شده بود، مانند شبهای ازلی غلیظ و متراکم بود، شبهائی که تاریکی چسبنده، غلیظ و مسری دارند و منتظرند روی سر شهرهای خلوت که پر از خوابهای شهوت و کینه است فرود بیایند. ولی من در مقابل این گلوئی که برای خودم بودم، بیش از یکنوع اثباتِ مطلق و مجنون، چیز دیگری نبودم. فشاری که در موقع تولیدمثل، دونفر را برای دفع تنهایی به هم میچسباند، در نتیجهٔ همین جنبهٔ جنونآمیز است که در هرکس وجود دارد و با تأسفی آمیخته است که آهسته به سوی عمق مرگ متمایل میشود.…
تنها مرگ است که دروغ نمیگوید! حضور مرگ، همهٔ موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچّهٔ مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد، و در تهِ زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند. در سنهائی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم، اگر گاهی در میانِ بازی مکث میکنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم. و درتمام مدتِ زندگی، مرگ است که به ما اشاره میکند. آیا برای کسی اتّفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطهور بشود که از زمان و مکان خودش بیخبر بشود و نداند که فکر چهچیز را میکند؟ آنوقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهریِ خودش دوباره آگاه و آشنا بشود. این صدای مرگ است.
در این رختخوابِ نمناکی که بویِ عرق گرفته بود، وقتیکه پلکهای چشمم سنگین میشد و میخواستم خودم را تسلیمِ نیستی و شبِ جاودانی بکنم، همهٔ یادبودهای گمشده و ترسهای فراموش شدهام ازسرِنو جان میگرفت- ترس اینکه پرهای متکا، تیغهٔ خنجر بشود؛ دگمهٔ ستره[33]ام بیاندازه بزرگ، به اندازهٔ سنگ آسیا بشود؛ ترس اینکه تکهٔ نان لواشی که به زمین میافتد، مثل شیشه بشکند؛ دلواپسی اینکه اگر خوابم ببرد، روغن پیهسوز به زمین بریزد و شهر آتش بگیرد؛ وسواسِ اینکه پاهای سگ جلو دکان قصابی، مثل سُم اسب صدا بدهد؛ دلهرهٔ اینکه پیرمرد خنزرپنزری، جلو بساطش به خنده بیفتد- آنقدر بخندد که جلوِ صدای خودش را نتواند بگیرد- ترس اینکه کِرمِ توی پاشویهٔ حوضِ خانهمان مار هندی بشود؛ ترس اینکه رختخوابم سنگِ قبر بشود و به وسیلهٔ لولا، دور خودش بلغزد، مرا مدفون بکند و دندانهای مرمر، به هم قفل بشود؛ هول و هراس اینکه صدایم ببرد و هرچه فریاد بزنم کسی به دادم نرسد. …
من آرزو میکردم که بچّگی خودم را بهیاد بیاورم، اما وقتی که میآمد و آنرا حس میکردم، مثل همان ایامِ سخت و دردناک بود! سرفههائی که صدای سرفهٔ یابوهای سیاهِ لاغرِ جلوِ دکانِ قصابی را میداد، اجبارِ انداختنِ خلط و ترس اینکه مبادا لکهٔ خون درآن پیدا بشود- خون، این مادّهٔ سیّالِ ولرم و شورمزه که از تهِ بدن بیرون میآید، که شیرهٔ زندگی است و ناچار باید قی کرد؛ و تهدیدِ دائمیِ مرگ که همهٔ افکارِ او را بدون امیدِ برگشت، لگدمال میکند و میگذرد، بدون بیم و هراس نبود.
زندگی با خونسردی و بیاعتنائی، صورتک هرکسی را به خودش ظاهر میسازد؛ گویا هرکسی چندین صورت با خودش دارد! بعضیها فقط یکی ازاین صورتکها را دائماً استعمال میکنند که طبیعتاً چرک میشود و چین و چروک میخورد. این دسته، صرفهجو هستند. دستهٔ دیگر صورتکهای خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه میدارند؛ و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر میدهند؛ ولی همینکه پا به سن گذاشتند، میفهمند که این آخرین صورتکِ آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب میشود؛ آنوقت صورت حقیقیِ آنها ازپشتِ صورتکِ آخری بیرون میآید.
نمیدانم دیوارهای اطاقم چه تأثیر زهرآلودی با خودش داشت که افکار مرا مسموم میکرد! من حتم داشتم که پیش از مرگ، یکنفر دیوانهٔ زنجیری در این اطاق بوده؛ نه تنها دیوارهای اطاقم، بلکه منظرهٔ بیرون، آن مرد قصّاب، پیرمرد خنزرپنزری، دایهام، آن لکّاته، و همهٔ کسانی که میدیدم و همچنین کاسهٔ آشی که تویش آشِجو میخوردم، و لباسهائی که تنم بود، همهٔ اینها دست به یکی کرده بودند، برای این افکار را درمن تولید بکنند.
چند شب پیش، همینکه در شاهنشینِ حمّام لباسهایم را کَندم، افکارم عوض شد. استادِ حمّامی که آب روی سرم میریخت، مثل این بود که افکارِ سیاهم شسته میشد. در حمّام، سایهٔ خودم را بردیوارِ خیسِ عرقکرده دیدم. دیدم من همانقدر نازک و شکننده بودم که دهسال قبل وقتی که بچّه بودم، درست یادم بود سایهٔ تنم همینطور روی دیوارِ عرقکردهٔ حمام میافتاد. به تنِ خودم دقّت کردم؛ ران، ساقِپا و میانتنم یک حالتِ شهوتانگیزِ ناامید داشت. سایهٔ آنها هم مثل دهسال پیش بود- مثل وقتی که بچّه بودم. حس کردم که زندگیِ من همهاش مثل یک سایهٔ سرگردان، سایههای لرزانِ روی دیوارِ حمام، بیمعنی و بیمقصد گذشته است؛ ولی دیگران سنگین، محکم و گردنکلفت بودند. لابد سایهٔ آنها به دیوارِ عرقکردهٔ حمام، پررنگتر و بزرگتر میافتاد و تا مدتی اثرِ خودش را باقی میگذاشت. درصورتی که سایهٔ من خیلی زود پاک میشد.
سر بینه که لباسم را پوشیدم، حرکات قیافه و افکارم دوباره عوض شد. مثل اینکه در محیط و دنیای جدیدی داخل شده بودم، مثل اینکه در همان دنیائی که از آن متنفر بودم دوباره بدنیا آمده بودم. در هرصورت زندگیِ دوباره به دست آورده بودم. چون برایم معجز بود که در خزانهٔ حمّام مثل یک تکه نمک، آب نشده بودم.
***
زندگیِ من بهنظرم همانقدر غیرطبیعی، نامعلوم و باورنکردنی میآمد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم. گویا یکنفر نقّاش مجنونِ وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده. اغلب به این نقش که نگاه میکنم، مثل این است که بهنظرم آشنا میآید. شاید برای همین نقش است. … شاید همین نقش، مرا وادار به نوشتن میکند. یک درخت سرو کشیده شده که زیرش پیرمردی قوزکرده، شبیه جوکیان هندوستان چمباتمه زده، عبا به خودش پیچیده و دور سرش شالمه بسته به حالت تعجب، انگشتِ سبّابهٔ دستِ چپش را به دهنش گذاشته؛ رو به روی او دختری با لباس سیاه بلند و با حالت غیرطبیعی، شاید یک بوگام داسی است، جلو او میرقصد، یک گُل نیلوفر هم به دستش گرفته و میان آنها یک جوی آب، فاصله است.
***
پای بساطِ تریاک، همهٔ افکارِ تاریکم را میانِ دودِ لطیفِ آسمانی پراکنده کردم. در این وقت، جسمم فکر میکرد، جسمم خواب میدید، میلغزید و مثل اینکه از ثِقل و کثافتِ هوا آزاد شده، در دنیای مجهولی که پر از رنگها و تصویرهای مجهول بود، پرواز میکرد. تریاک، روح نباتی، روح بطیءالحرکتِ نباتی را در کالبدِ من دمیده بود. من در عالمِ نباتی، سیر میکردم، نبات شده بودم؛ ولی همینطور که جلو منقل و سفرهٔ چرمی چُرت میزدم و عبا روی کولم بود. نمیدانم چرا یادِ پیرمرد خنزرپنزری افتادم! او هم همینطور جلوِ بساطش قوز میکرد و به همین حالتِ من مینشست. این فکر برایم تولید وحشت کرد. بلند شدم عبا را دور انداختم، رفتم جلو آینه؛ گونههایم برافروخته، رنگ گوشت جلو قصابی بود؛ ریشم نامرتب ولی یک حالت روحانی و کِشنده پیدا کرده بودم؛ چشمهای بیمارم حالت خسته، رنجیده و بچّگانه داشت. مثل اینکه همهٔ چیزهای ثقیلِ زیرزمینی و مردمی، درمن آب شده بود! از صورت خودم خوشم آمد، یکجور کِیْفِ شهوتی از خودم میبردم. جلو آینه به خودم میگفتم: «درد تو آنقدر عمیق است که تهِ چشم گیر کرده، … و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت درمیآید یا اصلاً اشک درنمیآید!…» بعد دوباره میگفتم: «تو احمقی! چرا زودتر شرّ خودت را نمیکَنی؟ منتظر چه هستی؟ هنوز چه توقّعی داری؟ مگر بغلی شراب، توی پستوی اطاقت نیست؟ یک جرعه بنوش و دِبُرو که رفتی! احمق! تو احمقی!»
من با هوا حرف میزدم! افکاری که برایم میآمد، به هم مربوط نبود. صدای خودم را در گلویم میشنیدم، ولی معنیِ کلمات را نمیفهمیدم. درسرم این صداها با صداهای دیگر مخلوط میشد؛ مثل وقتی که تب داشتم. انگشتهای دستم بزرگتر از معمول به نظر میآمد، پلکهای چشمم سنگینی میکرد، لبهایم کُلُفت شده بود. همینکه برگشتم، دیدم دایهام توی چارچوب در ایستاده، من قَهقَه خندیدم. صورت دایهام بیحرکت بود؛ چشمهای بینورش به من خیره شد، ولی بدون تعجب یا خشم و افسردگی بود. عموماً حرکتِ احمقانه، به خنده میاندازد، ولی خندهٔ من عمیقتر از آن بود. این احمقیِ بزرگ، با آنهمه چیزهای دیگر که در دنیا به آن پی نبردهاند و فهمش دشوار است، ارتباط داشت. آنچه که در تهِ تاریکیِ شبها گم شده است، یک حرکتِ مافوقِ بشرِ مرگ بود. دایهام مَنقل را برداشت و باگامهای شمرده بیرون رفت، من عرقِ روی پیشانیِ خودم را پاک کردم؛ کفِ دستهایم لکههای سفید افتاده بود؛ تکیه به دیوار دادم؛ سرِ خودم را به جِرز دیوار چسبانیدم، مثل اینکه حالم بهتر شد؛ بعد نمیدانم این ترانه را از کجا شنیده بودم! با خودم زمزمه کردم:
«بیا بریم تا مِی خوریم،
شراب ملک رِی خوریم،
حالا نخوریم کی خوریم؟»
همیشه قبل از ظهورِ بحران، به دلم اثر میکرد و اضطرابِ مخصوصی در من تولید میشد. اضطراب و حالتِ غمانگیزی بود؛ مثل عقدهای که روی دلم جمع شده باشد؛ مثل هوای پیش از طوفان؛ آنوقت دنیای حقیقی از من دور میشد و در دنیای درخشانی زندگی میکردم که به مسافت سنجشناپذیری با دنیای زمینی فاصله داشت. در این وقت از خودم میترسیدم، از همهکس میترسیدم، گویا این حالت مربوط به ناخوشی بود. برای این بود که فکرم ضعیف شده بود. دمِ دَرچهٔ[34] اطاقم پیرمردِ خنزرپنزری و قصاب را هم که دیدم، ترسیدم. نمیدانم در حرکات و قیافهٔ آنها چه چیز ترسناکی بود! دایهام یک چیز ترسناک برایم گفت. قسم به پیر و پیغمبر میخورد که دیده است که پیرمرد خنزرپنزری شبها میآید در اطاق زنم؛ و از پشت در شنیده بود که لکّاته به او میگفته «شال گردنتو واکن»!
هیچ فکرش را نمیشود کرد! پریروز یا پسپریروز بود، وقتی که فریاد زدم و زنم آمده بود، لای در اطاقم خودم دیدم، به چشم خودم دیدم که جای دندانهای چرک، زرد و کِرْمخوردهٔ پیرمرد، که از لایش آیاتِ عربی بیرون می آمد، روی لُپ زنم بود. اصلاً چرا این مرد از وقتی که من زن گرفتهام جلو خانهٔ ما پیداش شد؟ آیا خاکسترنشین بود؟ خاکسترنشینِ این لکّاته شده بود؟ یادم هست همانروز رفتم سر بساط پیرمرد، قیمت کوزهاش را پرسیدم. از میان شالگردن، دو دندان کرمخورده از لای لبِ شکریَش بیرون آمد، خندید، یک خندهٔ زنندهٔ خشک کرد که مو به تن آدم راست میشد؛ و گفت: «آیا ندیده میخری؟ این کوزه قابلی نداره هان. جوون ببر، خیرشو ببینی». با لحنِ مخصوصی گفت: «قابلی نداره خیرشو ببینی». من دست کردم جیبم، دودرهم و چهارپشیز گذاشتم گوشه سفره اش، بازهم خندید، یک خنده زننده کرد به طوری که مو به تن آدم راست میشد. من از روز خجالت میخواستم به زمین فرو بروم. با دستها جلو صورتم را گرفتم و برگشتم. از همهٔ بساطِ جلوِ او بوی زنگزدهٔ چیزهای چرکِ وازده، که زندگی آنها را جواب داده بود، استشمام میشود. شاید میخواست چیزهای وازدهٔ زندگی را به رخِ مردم بکشد! به مردم نشان بدهد! آیا خودش پیر و وازده نبود؟ اشیای بساطش همه مُرده، کثیف و از کار افتاده بود؛ ولی چه زندگیِ سمج و چه شکلهای پرمعنی داشت! این اشیای مُرده به قدری تأثیر خودشان را درمن گذاشتند که آدمهای زنده نمیتوانستند درمن آنقدر تأثیر بکنند.
ولی ننهجون برایم خبرش را آورده بود، به همه گفته بود «با یک گدای کثیف!» دایهام گفت رختخواب زنم شپش گذاشته بود و خودش هم به حمام رفته.
سایهٔ او به دیوار عرقکردهٔ حمام چهجور بوده است؟ لابد یک سایهٔ شهوتی که به خودش امیدواری بوده! ولی روی هم رفته، این دفعه ازسلیقهٔ زنم بدم نیامد؛ چون پیرمردِ خنزرپنزری یک آدمِ معمولی لوس و بیمزه مثل این مردهای تخمی که زنهای حشری و احمق را جلب میکنند نبود. این دردها، این قشرهای بدبختی که به سر و روی پیرمرد، پینه بسته بود و نکبتی که از اطراف او می بارید، شاید هم خودش نمیدانست ولی او را مانند یک نیمچهخدا نمایش میداد و با آن سفرهٔ کثیفی که جلو او بود، نماینده و مظهر آفرینش بود.
آری جای دوتا دندان زردِ کرمخورده که از لایش آیههای عربی بیرون می آمد، روی صورت زنم دیده بودم. همین زن که مرا به خودش راه نمیداد که مرا تحقیر میکرد، ولی با وجود همهٔ اینها او را دوست داشتم. با تمام وجود اینکه تا کنون نگذاشته بود یکبار روی لبش را ببوسم!
آفتابِ زردی بود، صدای سوزناک نقاره بلند شد، صدای عجز و لابهای که همهٔ خرافاتِ موروثی و ترس از تاریکی را بیدار میکرد. حال بحران، حالی که قبلاً به دلم اثر کرده بود و منتظرش بودم آمد. حرارتِ سوزانی سر تا پایم را گرفته بود؛ داشتم خفه میشدم؛ رفتم دررختخواب افتادم و چشمهایم را بستم. از شدّتِ تب، مثل این بود که همه چیزها بزرگ شده و حاشیه پیدا کرده بود. سقف، عوض اینکه پائین بیاید، بالا رفته بود. لباسهایم تنم را فشار میداد. بیجهت بلند شدم در رختخوابم نشستم. با خودم زمزمه میکردم: «بیش از این ممکن نیست… تحملناپذیر است…» ناگهان ساکت شدم. بعد با حالت شمرده و بلند، با لحن تمسخرآمیز میگفتم: «بیش ازین…» بعد اضافه میکردم: «من احمقم!» من به معنی لغاتی که ادا میکردم، متوجّه نبودم. فقط از ارتعاشِ صدای خودم در هوا تفریح میکردم. شاید برای رفع تنهائی با سایهٔ خودم حرف میزدم! در این وقت یک چیزِ باورنکردنی دیدم. در باز شد و آن لکّاته آمد. معلوم میشود که گاهی به فکر من می افتد. باز هم جای شکرش باقی است! او هم میدانست که من زنده هستم و رنج میکشم و آهسته خواهم مرد. جای شُکرش باقی بود. فقط میخواستم بدانم آیا میدانست که برای خاطر او بود که من میمُردم؟! اگر میدانست، آن وقت آسوده و خوشبخت میمُردم. آن وقت من خوشبختترین مردمان روی زمین بودم. این لکّاته که وارد اطاقم شد افکار بدم فرار کرد. نمیدانم چه اشعهای از وجودش، از حرکاتش، تراوش میکرد که به من تسکین میداد! این دفعه حالش بهتر بود؛ فربه و جاافتاده شده بود؛ ارخلقِ[35] سنبوسهٔ[36] طوسی پوشیده بود؛ زیر ابرویش را برداشته بود، خال گذاشته بود، وسمه کشیده بود، سرخاب و سفیداب و سُرمه استعمال کرده بود، مختصر با هفت قلم آرایش وارد اطاق من شد. مثل این بود که از زندگیِ خودش راضی است و بیاختیار انگشتِ سبّابهٔ دست چپش را به دهنش گذاشت. آیا این همان زن لطیف، همان دختر ظریفِ اثیری بود که لباس سیاهِ چینخورده می پوشید و کنارِ نهر سورن با هم سرمامکبازی[37] میکردیم؟ همان دختری که حالت آزاد و بچّگانه و موقّت داشت و مچ پای شهوتانگیزش از زیر دامن لباسش پیدا بود؟ تا حالا که به او نگاه میکردم، درست ملتفت نمیشدم. دراین وقت مثل اینکه پردهای ازجلو چشمم افتاد! نمیدانم چرا یاد گوسفندهای دمِ دکان قصابی افتادم! او برایم حُکمِ یک تکهگوشتِ لُخم را پیدا کرده بود و خاصیت دلربائیِ سابق را به کلّی ازدست داده بود. یک زنِ جاافتادهٔ سنگین و رنگین شده بود که به فکرِ زندگی بود؛ یک زنِ تمام عیار! زنِ من! با ترس و وحشت دیدم که زنم بزرگ و عقلرس شده بود؛ درصورتی که خودم به حالت بچّگی مانده بودم. راستش از صورت او، از چشمهایش، خجالت میکشیدم. زنی که به همهکس تن درمیداد، الّا به من؛ و من فقط خودم را به یادبودِ موهومِ بچّگیِ او تسلیت میدادم. آنوقتی که یک صورتِ سادهٔ بچّگانه، یک حالتِ محوِ گذرنده داشت و هنوز جای دندانِ پیرمرد خنزریِ سرِ گذر، روی صورتش دیده نمیشد. نه، این همانکس نبود.
او به طعنه پرسید که «حالت چطوره؟» من جوابش دادم: «آیا تو آزاد نیستی؟ آیا هرچی دلت میخواد نمیکنی؟ به سلامتیِ من چکار داری؟» او در را به هم زد و رفت. اصلاً برنگشت به من نگاه بکند. گویا من طرزِ حرفزدن با آدمهای دنیا، با آدمهای زنده را فراموش کرده بودم! او، همان زنی که گمان میکردم عاری از هرگونه احساسات است، از این حرکتِ من رنجید. چندینبار خواستم بلند شوم بروم روی دست و پایش بیفتم، گریه بکنم پوزش بخواهم. آری گریه بکنم، چون گمان میکردم اگر میتوانستم گریه بکنم، راحت میشدم. چند دقیقه، چند ساعت، یا چندقرن گذشت؟ نمیدانم! مثل دیوانهها شده بودم و از دردِ خودم کِیف میکردم، یک کِیفِ ورای بشری، کِیفی که فقط من میتوانستم بکنم و خداها هم اگر وجود داشتندِ نمیتوانستند تا این اندازه کِیف بکنند. درآن وقت به برتری خودم پی بردم؛ برتری خودم به رجّالهها، به طبیعت، به خداها حس کردم؛ خداهائی که زاییدهٔ شهوتِ بشر هستند. یک خدا شده بودم، از خدا هم بزرگتر شده بودم. چون یک جریانِ جاودانی و لایتناهی درخودم حس میکردم. … ولی او دوباره برگشت. آن قدرها هم که تصوّر میکردم سنگدل نبود. بلند شدم دامنش را بوسیدم و در حالت گریه و سرفه، بهپایش افتادم، صورتم را بهساق پای او مالیدم و چندبار به اسم اصلیش او را صدا زدم. مثل این بود که اسم اصلیش صدا و زنگ مخصوصی داشت! اما توی قلبم، در ته قلبم می گفتم: «لکّاته … لکّاته!». ماهیچههای پایش را که طعم گونهٔ خیار میداد، تلخ و ملایم و گس بود، بغل زدم. آنقدر گریه کردم، گریه کردم، نمیدانم چقدر وقت گذشت! همینکه به خودم آمدم دیدم او رفته است. شاید یک لحظه نکشید که همهٔ کِیفها و نوازشها و دردهای بشر را درخودم حس کردم و به همان حالت، مثل وقتی که پای بساط تریاک مینشستم، مثل پیرمرد خنزرپنزری که جلو بساط خودش مینشیند، جلو پیهسوزی که دود میزد مانده بودم. از سر جایم تکان نمیخوردم، همانطور که به دودهٔ پیهسوز خیره نگاه میکردم، دودهها مثل برفِ سیاه روی دست و صورتم مینشست. وقتی که دایهام یک کاسه آشِ جو و تَرپلو[38] جوجه برایم آورد، از زورِ ترس و وحشت فریاد زد، عقب رفت و سینی شام از دستش افتاد. من خوشم آمد که اقلاً باعث ترسِ او شدم. بعد بلند شدم سر فتیله را با گُلگیر[39] زدم و رفتم جلوی آینه، دودهها را به صورت خودم مالیدم. چه قیافهٔ ترسناکی! با انگشت، پای چشمم را میکشیدم، وِل میکردم، دهنم را میدرانیدم، توی لُپ خودم باد میکردم، زیر ریش خود را بالا میگرفتم و ازدوطرف تاب میدادم، ادا درمی آوردم. صورتِ من استعداد برای چه قیافههای مضحک و ترسناکی را داشت! گویا همهٔ شکلها، همهٔ ریختهای مُضحک، ترسناک و باورنکردنی که در نهاد من پنهان بود، به این وسیله همهٔ آنها را آشکار میدیدم. این حالات را درخودم میشناختم و حس میکردم و درعین حال به نظرم مضحک می آمدند. همهٔ این قیافهها درمن و مال من بودند. صورتکهای ترسناک و جنایتکار و خندهآور که به یک اشارهٔ سرانگشت، عوض میشدند. شکل پیرمردِ قاری، شکل قصاب، شکل زنم، همهٔ اینها را درخودم دیدم؛ گوئی انعکاس آنها درمن بوده! همهٔ این قیافهها درمن بوده، ولی هیچکدام از آنها مال من نبود. آیا خمیره و حالتِ صورتِ من دراثر یک تحریکِ مجهول، در اثر وسواسها، جماعها و ناامیدیهای موروثی، درست نشده بود؟ و من که ناگهان این بار موروثی بودم، به وسیلهٔ یک حسِّ جنونآمیز و خندهآور، بلااراده فکرم متوجّه نبود که این حالات را در قیافهام نگه دارد؟ شاید فقط در موقع مرگ قیافهام از قیدِ این وسواس، آزاد میشد و حالت طبیعی که باید داشته باشد به خودش میگرفت! ولی آیا درحالتِ آخری هم حالاتی که دائماً ارادهٔ تمسخرآمیزِ من روی صورتم حک کرده بود، علامت خودش را راسختر و عمیقتر باقی نمیگذاشت؟ به هرحال فهمیدم که چه کارهائی از دست من ساخته بود! به قابلیتهای خودم پی بردم. یکمرتبه زدم زیرخنده، چه خندهٔ خراشیدهٔ زننده و ترسناکی بود! بهطوری که موهای تنم راست شد، چون صدای خودم را نمیشناختم. مثل یک صدای خارجی، یک خندهای که اغلب، بیخِ گلویم پیچیده بود، بیخ گوشم شنیده بودم، درگوشم صدا کرد. همین وقت به سرفه افتادم و یک تکه خلطِ خونین، یک تکه از جگرم روی آینه افتاد. با سرِ انگشتم آن را روی آینه کشیدم. همین که برگشتم، دیدم ننهجون با رنگِ پریدهٔ مهتابی و موهای ژولیده و چشمهای بی فروغِ وحشتزده، یک کاسه آشِ جو، از همان آشی که برایم آورده بود، روی دستش بود و به من مات نگاه میکرد. من دستهایم را جلو صورتم گرفتم و رفتم پشت پردهٔ پستو، خودم را پنهان کردم.
وقتی که خواستم بخوابم، دور سرم را یک حلقهٔ آتشین فشار میداد. بویِ تندِ شهوتانگیزِ روغنِ صندل که در پیهسوز ریخته بودند، در دماغم پیچیده بود. بوی ماهیچههای پای زنم را میداد و طعمِ کونهٔ خیار، با تلخیِ ملایمی در دهنم بود. دستم را روی تنم میمالیدم و در فکرم اعضای بدنم را- ران، ساق پا، بازو و همهٔ آنها را- با اعضای تن زنم مقایسه میکردم. خط ران و سرین، گرمای تن زنم، اینها دوباره جلوَم مجسّم شد. از تجسُم خیلی قویتر بود، چون صورتِ یک احتیاج را داشت. حس کردم که میخواستم تنِ او نزدیکِ من باشد. یک حرکت، یک تصمیم برای دفع این وسوسهٔ شهوتانگیز کافی بود. ولی این حلقهٔ آتشین دور سرم به قدری تنگ و سوزان شد که به کلّی در یک دریای مبهم و مخلوط، با هیکلهای ترسناک غوطه ور شدم.
هوا هنوز تاریک بود. ازصدای یک دسته گزمهٔ مست، بیدار شدم که از توی کوچه میگذشتند، فحشهای هرزه به هم میدادند و دستهجمعی میخواندند:
«بیا بریم تا مِی خوریم،
شراب ملک ری خوریم،
حالا نخوریم کی خوریم»
یادم افتاد، نه، یکمرتبه به من الهام شد که یک بغلی شراب در پستوی اطاقم دارم، شرابی که زهرِ دندانِ ناگ درآن حل شده بود و با یک جرعهٔ آن همهٔ کابوسهای زندگی نیست و نابود میشد. ولی آن لکّاته …؟ این کلمه، مرا بیشتر به او حریص میکرد، بیشتر او را سرزنده و پرحرارت به من جلوه میداد. چه بهتر از این میتوانستم تصوّر بکنم؟ یک پیاله از آن شراب به او میدادم و یک پیاله هم خودم سر میکشیدم. آن وقت درمیان یک تشنّج، با هم میمُردیم.
عشق چیست؟ برای همهٔ رجّالهها یک هرزگی، یک وِلِنگاریِ موقّتی است. عشقِ رجّالهها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحاتِ رکیک که در عالمِ مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد. مثل «دستِ خر تو لجن زدن، و خاک توسر کردن». ولی عشق نسبت به او برای من چیز دیگری بود. راست است که من او را از قدیم میشناختم: چشمهای مورّبِ عجیب، دهنِ تنگ نیمه باز، صدای خفه و آرام، همهٔ اینها برای من پُر از یادگارهای دور و دردناک بود؛ و من درهمهٔ اینها آنچه را که از آن محروم مانده بودم که یک چیز مربوط به خودم بود و از من گرفته بودند، جستجو میکردم.
آیا برای همیشه مرا محروم کرده بودند؟ برای همین بود که حس ترسناکتری در من پیدا شده بود. لذت دیگری که برای جبرانِ عشقِ ناامیدِ خودم احساس میکردم، برایم یکنوع وسواس شده بود. نمیدانم چرا یاد مرد قصابِ روبروی دریچهٔ اطاقم افتاده بودم که آستینش را بالا میزد، بسم الله میگفت و گوشتها را میبرید. حالت و وضع او همیشه جلو چشمم بود.
بالأخره من هم تصمیم گرفتم، یک تصمیم ترسناک. از توی رختخوابم بلند شدم، آستینم را بالا زدم و گزلیک دسته استخوانی را که زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم. قوز کردم و یک عبای زرد هم روی دوشم انداختم. بعد سر و رویم را با شالگردن پیچیدم. حس کردم که درعین حال یک حالت مخلوط از روحیه قصاب و مرد خنزرپنزری در من پیدا شده بود. بعد پاورچین به طرف اطاق زنم رفتم. اطاقش تاریک بود، در را آهسته باز کردم؛ مثل این بود که خواب میدید؛ بلندبلند با خودش میگفت: «شال گردنتو واکن». رفتم دم رختخواب، سرم را جلو نفس گرم و ملایم او گرفتم. چه حرارت گوارا و زندهکنندهای داشت! به نظرم آمد اگر این حرارت را مدتی تنفس میکردم، دوباره زنده میشدم. اوه! چه قدر وقت بود که من گمان میکردم نفسِ همه باید مثل نفس خودم داغ و سوزان باشد. دقت کردم که ببینم آیا در اطاق او مرد دیگری هم هست؟ یعنی از فاسقهای او کسی آنجا بود یا نه! ولی او تنها بود. فهمیدم هرچه به او نسبت میدادم افترا و بهتان محض بوده. از کجا هنوز اودختر باکره نبود! ازتمام خیالاتِ موهوم نسبت به او شرمنده شدم. این احساس، دقیقهای بیش طول نکشید، چون در همین وقت از بیرونِ در، صدای عطسه آمد و یک خندهٔ خفه و مسخرهآمیز که مو را به تن آدم راست میکرد شنیدم. این صدا تمام رگهای تنم را کشید. اگر این عطسه و خنده را نشنیده بودم، اگر صبر نیامده بود، همانطوری که تصمیم گرفته بودم همهٔ گوشت تن اورا تکهتکه میکردم، میدادم به قصابِ جلو خانهمان تا به مردم بفروشد، خودم یک تکه ازگوشت رانش را بهعنوان نذری میدادم به پیرمرد قاری، و فردایش میرفتم به او میگفتم:میدونی اون گوشتی که دیروز خوردی مال کی بود؟ اگر او نمیخندید، این کار را میبایستی شب انجام میدادم که چشمم در چشم لکّاته نمی افتاد؛ چون ازحالت چشمهای او خجالت میکشیدم. به من سرزنش میداد. بالاخره از کنار رختخوابش یک تکه پارچه که جلو پایم را گرفته بود برداشتم و هراسان بیرون دویدم. گزلیک را روی بام سوت کردم[40]، چون همهٔ افکارِ جنایتآمیز را این گِزلیک برایم تولید کرده بود. این گزلیک را که شبیه گزلیک مرد قصاب بود، ازخودم دور کردم. در اطاقم که برگشتم، جلو پیهسوز دیدم که پیرهنِ او را برداشتهام؛ پیرهنِ چرکی که روی گوشتِ تنِ او بود؛ پیرهنِ ابریشمیِ نرم کارِ هند که بوی تنِ او، بوی عطر موگرا میداد، و ازحرکتِ تنش، از هستی او در این پیرهن مانده بود. آنرا بوئیدم، میان پاهایم گذاشتم و خوابیدم. هیچ شبی به این راحتی نخوابیده بودم. صبح زود از صدای داد و بیداد زنم بیدار شدم که سرِ گم شدن پیرهن دعوا راه انداخته بود و تکرار میکرد «یه پیرهنِ نو و نالون!» درصورتی که سر آستینش پاره بود. ولی اگر خون هم راه میافتاد، من حاضر نبودم که پیرهن را رد کنم. آیا من حقِ یک پیرهنِ کهنهٔ زنم را نداشتم؟
ننهجون که شیر ماچه الاغ و عسل و نان تافتون برایم آورد، یک گزلیک دسته استخوانی هم پای چاشت من در سینی گذاشته بود و گفت: آن را در بساط پیرمرد خنزرپنزری دیده و خریده است. بعد ابرویش را بالا کشید و گفت: «گاس [41]برا دم دست بهدرد بخوره!» من گزلیک را برداشتم، نگاه کردم؛ همان گزلیک خودم بود. بعد ننهجون به حال شاکی و رنجیده گفت: «آره! دخترم- یعنی آن لکّاته- صبح سحری میگه پیرهن منو دیشب تو دزدیدی. منکه نمیخوام مشغول ذمّهٔ شما باشم! اما دیروز زنت لَک دیده بود… ما میدونستیم که بچّه… خودش میگفت تو حموم آبستن شده، شب میرفتم کمرش رو مشت و مال بدم، دیدم رو بازوش گُلگل کبود بود. به من نشان داد گفت: بیوقتی رفتم تو زیرزمین، ازمابهترون ویشگونم گرفتند.» دوباره گفت: «هیچ میدونسی خیلی وقته زنِت آبستن بوده؟» من خندیدم و گفتم: «لابد شکل بچّه، شکل پیرمرد قار ییه، لابد به روی اون جنبیده!» بعد ننهجون به حالت متغیّر ازدر خارج شد. مثل اینکه منتظر این جواب نبود. من فوراً بلند شدم، گزلیک دسته استخوانی را با دست لرزان بردم در پستوی اطاقم توی مِجری گذاشتم و درِ آن را بستم.
نه، هرگز ممکن نبود که بچّه بر روی من جنبیده باشد. حتماً به روی پیرمردِ خنزرپنزری جنبیده بود!
بعدازظهر درِ اطاقم باز شد؛ برادر کوچکش- برادر کوچک آن لکّاته- در حالیکه ناخنش را میجوید وارد شد. هرکس که آنها را میدید، فوراً میفهمید که خواهر برادرند. آنقدر هم شباهت! دهنِ کوچکِ تنگ، لبهای گوشت آلویِ تر و شهوتی، پلکهای خمیدهٔ خُمار، چشمهای موّرب و متعجّب، گونههای برجسته، موهای خرمائیِ بی ترتیب و صورتِ گندمگون داشت. درست شبیه آن لکّاته بود و یک تکه از روح شیطانی او را داشت. از این صورتهای ترکمنیِ بدونِ احساساتِ بیروح که به فراخور زدو خورد با زندگی، درست شده بود. قیافهای که هرکاری را برای ادامهٔ زندگی، جایز میدانست؛ مثل اینکه طبیعت، قبلاً پیشبینی کرده بود. مثل اینکه اجداد آنها زیاد زیر آفتاب و باران زندگی کرده بودند و با طبیعت، جنگیده بودند و نه تنها شکل و شمایل خودشان را با تغییراتی به آنها داده بودند، بلکه از استقامت، از شهوت و حرص و گرسنگی خودشان به آنها بخشیده بودند. طعم دهنش را میدانستم، مثل طعم کونهٔ خیار تلخ و ملایم بود. وارد اطاق که شد، با چشمهای متعجّبِ ترکمنیاش، به من نگاه کرد و گفت: «شاهجون میگه حکیمباشی گفته تو میمیری، ازشرّت خلاص میشیم. مگه آدم چطور میمیره؟» من گفتم: «بهش بگو خیلی وقته که من مُردهام.»
«شاهجون گفت: اگه بچّهام نیفتاده بود، همهٔ خونه مالِ ما میشد.»
من بیاختیار زدم زیر خنده؛ یک خندهٔ خشکِ زننده بود که مو را به تن آدم راست میکرد، بهطوری که صدای خودم را نمیشناختم. بچّه از اطاق بیرون دوید. دراین وقت میفهمیدم که چرا مردِ قصّاب از روی کِیف، گزلیکِ دسته استخوانی را روی ران گوسفندها پاک میکرد! کِیفِ بریدن گوشتِ لُخم که از توی آن خونِ مُرده، خونِ لخته شده، مثل لجَن جمع شده بود و از خِرخرهٔ گوسفندها قطرهقطره خونانه به زمین میچکید. سگِ زرد جلو قصابی و کلهٔ بریدهٔ گاوی که روی زمینِ دکان افتاده بود با چشمهای تارش، رُک نگاه میکردند و همچنین سر همهٔ گوسفندها، با چشمهائی که غبارِ مرگ رویش نشسته بود، آنها هم دیده بودند، آنها هم میدانستند!
بالاخره میفهمم که نیمچه خدا شده بودم، ماورای همهٔ احتیاجات پست و کوچکِ مردم بودم، جریان ابدیت و جاودانی را درخودم حس میکردم.
ابدیّت چیست؟ برای من، ابدیت عبارت از این بود که کنار نهر سورن با آن لکّاته، سرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشمهایم را ببندم و سرم را در دامن او پنهان بکنم.
یکباره به نظرم رسید که با خودم حرف میزدم، آن هم بهطور غریبی. خواستم با خودم حرف بزنم ولی لبهایم به قدری سنگین شده بود که حاضر برای کمترین حرکت نبود. اما بی آنکه لبهایم تکان بخورد یا صدای خودم را بشنوم، حس کردم که با خودم حرف میزدم.
دراین اطاق که مثل قبر، هرلحظه تنگتر و تاریکتر میشد، شب با سایههای وحشتناکش مرا احاطه کرده بود. جلو پیهسوزی که دود میزد، با پوستین و عبائی که به خودم پیچیده بودم و شالگردنی که بسته بودم، به حالت کپزده، سایهام به دیوار افتاده بود. سایهٔ من خیلی پررنگتر و دقیقتر ازجسمِ حقیقی من به دیوار افتاده بود. سایهام حقیقیتر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزرپنزری، مردِ قصاب، ننهجون و زن لکّاتهام همه سایههای من بودند؛ سایه هائی که میان آنها محبوس بودم. در این وقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی نالههای من در گلویم گیر کرده بود، و به شکل لکههای خون، آنها را تُف میکردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند! سایهام به دیوار، درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشتههای مرا به دقت میخواند. حتماً او خوب میفهمید، فقط او میتوانست بفهمد. ازگوشهٔ چشمم که به سایهٔ خودم نگاه میکردم، میترسیدم.
یک شبِ تاریک و ساکت، مثل شبی که سرتاسرِ زندگی مرا فراگرفته بود. با هیکلهای ترسناک که از در و دیوار، از پشت پرده، به من دهنکجی میکردند. گاهی اطاقم به قدری ننگ میشد، مثل اینکه در تابوت خوابیده بودم. شقیقههایم میسوخت، اعصابم برای کمترین حرکت، حاضر نبودند. یک وزن، روی سینهٔ مرا فشار میداد، مثل وزنِ لشهائی که روی گُردهٔ یابوی سیاهِ لاغر میاندازند و به قصابها تحویل میدهند. مرگ، آهسته آواز خودش را زمزمه میکرد. مثل یکنفر لال که هرکلمه را مجبور است تکرار بکند و همینکه یک فرد، شعر را به آخر میرساند، دوباره ازسرِ نو شروع میکند. آوازش مثل ارتعاش نالهٔ اره درگوشتِ تن رخنه میکرد؛ فریاد میکشید و ناگهان خفه میشد. هنوز چشمهایم به هم نرفته بود که یکدسته گزمهٔ مست از پشت اطاقم رد میشدند و دستهجمعی میخواندند:
«بیا بریم تا می خوریم،
شراب ملک ری خوریم،
حالا نخوریم کی خوریم»
با خودم گفتم: در صورتی که آخرش به دست داروغه خواهم افتاد. ناگهان یک قوهٔ مافوق بشر در خودم حس کردم، پیشانیم خنک شد، بلند شدم عبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم، شال گردنم را دوسه بار دور سرم پیچیدم، قوز کردم، رفتم گزلیک دسته استخوانی را که در مِجری قایم کرده بودم درآوردم و پاورچین پاورچین به طرف اطاق آن لکّاته رفتم. دمِ در که رسیدم، اطاق در تاریکیِ غلیظی غرق شده بود. به دقت گوش دادم؛ صدایش را شنیدم که میگفت: «اومدی؟ شال گردنتو واکن!» صدایش یک زنگ گوارا داشت؛ مثل صدای بچّگیاش شده بود، مثل زمزمهای که بدون مسؤولیت درخواب میکنند. من این صدا را سابق درخواب عمیقی شنیده بودم. آیا خواب میدید؟ صدای او خفه و کلفت مثل صدای دختربچّه ای شده بود که کنار نهر سورن با من سرمامکبازی میکرد. من کمی ایست کردم؛ دوباره شنیدم که گفت: «بیا تو، شال گردنتو وا کن!» من آهسته درتاریکی وارد اطاق شدم، عبا و شال گردنم را برداشتم، لخت شدم، ولی نمیدانم چرا همینطور که گزلیک دسته استخوانی در دستم بود در رختخواب رفتم؟ حرارت رختخوابش مثل این بود که جان تازهای به کالبد من دمید. بعد تَنِ گوارا، نمناک و خوش حرارتش اورا به یاد همان دخترکِ رنگ پریدهٔ لاغری که چشمهای درشت و بیگناهِ ترکمنی داشت و کنار نهر سورن با هم سرمامکبازی میکردیم در آغوش کشیدم. نه، مثل یک جانورِ درنده و گرسنه به او حمله کردم و در تهِ دلم از او اکراه داشتم. به نظرم میآمد که حس عشق و کینه با هم توأم بود. تنِ مهتابی و خنک او، تن زنم مثل مارِ ناگ که دور شکار خودش می پیچید، ازهم باز شد و مرا میان خودش محبوس کرد. عطر سینهاش مستکننده بود. گوشت بازویش که دور گردنم پیچید، گرمای لطیفی داشت. دراین لحظه آرزو میکردم که زندگی قطع بشود؛ چون دراین دقیقه همهٔ کینه و بُغضی که نسبت به او داشتم ازبین رفت و سعی میکردم که جلو گریهٔ خودم را بگیرم. بی آنکه ملتفت باشم، مثل مهرگیاه، پاهایش پشت پاهایم قفل شد و دستهایش پشت گردنم چسبید. من حرارت گوارای این گوشتِ تر و تازه را حس میکردم؛ تمام ذرّاتِ تن سوزانم این حرارت را مینوشیدند. حس میکردم که مرا مثل طعمه در درون خودش میکشید. احساسِ ترس و کِیف به هم آمیخته شده بود. دهنش طعم کونهٔ خیار میداد و گسمزه بود. درمیان این فشارِ گوارا، عرق میریختم و ازخود بیخود شده بودم. چون تنم، تمامی ذرّاتِ وجودم بودند که به من فرمانروائی میکردند؛ فتح و پیروزیِ خود را به آوازِ بلند میخواندند؛ منِ محکوم و بیچاره، دراین دنیای بی پایان، درمقابل امواج هوا و هوس، سرِ تسلیم فرود آورده بودم. موهای او که بوی عطر موگرا میداد، به صورتم چسبیده بود و فریاد اضطراب و شادی از تهِ وجودمان بیرون میآمد. ناگهان حس کردم که او لبِ مرا به سختی گزید، به طوری که از میان، دریده شد. آیا انگشتِ خودش را هم همینطور میجوید یا اینکه فهمید من پیرمرد لب شکری نیستم؟ خواستم خودم را نجات بدهم، ولی کمترین حرکت برایم غیرممکن بود. هرچه کوشش کردم بیهوده بود. گوشتِ تن ما را به هم لحیم کرده بودند. گمان کردم دیوانه شده است. درمیانِ کشمکش، دستم را بیاختیار تکان دادم و حس کردم گزلیکی که در دستم بود به یک جای تن او فرو رفت. مایع گرمی روی صورتم ریخت. او فریاد کشید و مرا رها کرد. مایع گرمی که درمشت من پر شده بود همینطور نگه داشتم و گزلیک را دور انداختم. دستم آزاد شد؛ به تن او مالیدم، کاملاً سرد شده بود. او مُرده بود.
در این بین به سرفه افتادم؛ ولی این سرفه نبود؛ صدای خشک و زنندهای بود که مو را به تنِ آدم راست میکرد. من، هراسان عبایم را روی کولَم انداختم و به اطاقِ خودم رفتم. جلوی نور پیهسوز، مشتم را باز کردم، دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود.
رفتم جلوی آینه، ولی از شدّتِ ترس، دستهایم را جلو صورتم گرفتم. دیدم شبیهِ- نه اصلاً- پیرمرد خنزری شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت کسی بود که زنده از اطاقی بیرون بیاید که یک مارِ ناگ در آنجا بوده؛ همه سفید شده بود. لبم مثل لب پیرمرد دریده بود؛ چشمهایم بدون مژه بود؛ یکمشت موی سفید از سینهام بیرون زده بود و روح تازهای در تنِ من حلول کرده بود. اصلاً طورِ دیگر فکر میکردم؛ طورِ دیگر حس میکردم و نمیتوانستم خودم را ازدست او، از دست دیوی که در من بیدار شده بود، نجات بدهم. همینطورکه دستم را جلوی صورتم گرفته بودم، بیاختیار زدم زیر خنده، یک خندهٔ سختتر از اوّل که وجود مرا به لرزه انداخت. خندهٔ عمیقی که معلوم نبود ازکدام چالهٔ گمشدهٔ بدنم بیرون میآمد! خندهٔ تهی که فقط در گلویم میپیچید و از میانِ تهی درمیآمد. من، پیرمرد خنزری شده بودم.
***
ازشدّتِ اضطراب، مثل این بود که ازخوابِ عمیق و طولانی بیدار شده باشم! چشمهایم را مالاندم. در همان اطاقِ سابقِ خودم بودم. تاریک روشن بود و ابر و میغ روی شیشهها را گرفته بود. بانگِ خروس از دور شنیده میشد. در منقلِ روبرویم، گُلهای آتش تبدیل به خاکسترِ سرد شده بود و به یک فوت بند بود. حس کردم که افکارم مثل گلهای آتش، پوک و خاکستر شده بود و به یک فوت بند بود.
اولین چیزی که جستجو کردم، گلدانِ راغه بود که در قبرستان، از پیرمردِ کالسکهچی گرفته بودم؛ ولی گلدان، روبروی من نبود. نگاه کردم دیدم دمِ در، یکنفر با سایهٔ خمیده …، نه، این شخص یک پیرمرد قوزی بودکه سر و رویش را با شالگردن پیچیده بود و چیزی را به شکل کوزه در دستمالِ چرکی بسته، زیرِ بغلش گرفته بود. خندهٔ خشک و زنندهای میکرد که مو به تن آدم راست میایستاد. همین که خواستم از جایم بلند شوم، از در اطاق بیرون رفت. من بلند شدم، خواستم به دنبالش بدوم و آن کوزه، آن دستمال بسته را از او بگیرم؛ ولی پیرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود. من برگشتم، پنجرهٔ رو به کوچهٔ اطاقم را باز کردم؛ هیکلِ خمیدهٔ پیرمرد را در کوچه دیدم که شانههایش از شدّت خنده میلرزید و آن دستمالِ بسته را زیر بغلش گرفته بود، افتان و خیزان میرفت تا اینکه به کلّی پشتِ مِه ناپدید شد. من برگشتم به خودم نگاه کردم. دیدم لباسم پاره، سر تا پایم آلوده به خونِ دلمه شده بود؛ دو مگس زنبور طلائی دورم پرواز میکردند و کِرمهای سفید کوچکِ روی تنم درهم میلولیدند، و وزن مُردهای روی سینهام فشار میداد.
پایان
[1] بغلیِشراب: قمقمه یا فلاسک کوچک، مخصوص مشروب که در جيب بغلِ لباس جا میگیرد.
[2] مهرگیاه: مِهرگیاه یا مَردُمگیاه یا سگشکن دارای ریشهٔ ضخیم و گوشتی بیشتر دو شاخه است با شکلِ ظاهری ریشه شبیه به انسان؛ که به همین دلیل افسانههای زیادی دربارهٔ آن ساخته شدهاست. صادق هدایت در نیرنگستان به نقل از برهان قاطع مهرگیاه را اینگونه توصیف میکند: «گیاهی باشد شبیه آدمی و در زمین چین روید و آن سرازیر و نگونسار میباشد چنانکه ریشههای آن به منزلهٔ موی سر اوست. نر و ماده دست در گردن هم کرده و پایها در یک دیگر محکم ساخته، گویند هر آنکه آن را بکند در اندک روزی بمیرد و طریق کندن آن چنانست که اطراف آن را خالی کنند چنانکه به اندک زوری کنده شود و ریسمانی بر آن بندند و سر ریسمان را بر کمر سگ تازی محکم سازند و شکاری در پیش آن سگ رها کنند. چون سگ از عقب شکار بدود آن گیاه از بیخ و ریشه کنده شود و سگ کَن به این اعتبارش گویند و سگ بعد از چند روز بمیرد و آن را مردم گیاه یا مردم گیه نیز خواندند و نر و ماده آن را از هم تفرقه نتوان کرد و اگر قدری از آن را با شیرگاو، بهخوردِ زنی بدهند که عقیم باشد، البته فرزندش به هم رسد. اگر از نر بخورد فرزندش نر و اگر از ماده بخورد فرزندش ماده میشود».
[3] سلاتون: دیو، شیطان، اهریمن – تلفظ عوامانهٔ «سرطان»
[4] پیشسینه: سینهبند، کُرست
[5] گلدان راغ: يادگار شهر قديم ری، نماد ايران باستان و مظهر معنويتِ اين فرهنگ و تمدن. در اواخر دورة سلجوقی، هنر سفالگری به منتهی درجهٔ رشد خود رسید که از جمله مهمترین آن، نوع زرینفام و نقاشی زیر لعاب است. هنرمندان سلجوقی بیشتر از تصاویر و صحنههایی استفاده کردهاند که اصل ساسانی دارد و تا قرن ششم متداول بودهاست. در ری، سفالگران برای ایجاد نقوش روی ظروف، از موضوعاتِ مختلفی که انسان در آن نقش داشت، استفاده میکردند. در این نوع نقش، در داخل یا کنارهٔ ظرف، یک یا چند تکچهره محاط درونِ شبکهها یا نقوش گیاهی اسلیمی و ختایی هستند. مکتب ری دارای دو سبک بوده که به روش قدیمی شامل یک نفر تنها بر روی یک سطح بزرگ یا زمینهٔ یکنواخت و در روش دوم به جزئیات پرداخته و تصاویر افراد یا حیوانات به صورت تکچهره ترسیم میشدهاست.
[6] بوتیمار: بوتیمار به معنای غمخوار است. بوتیمار گونهای پرندهٔ آبچر است از راسته سقامرغسانان که به نامهای کیلان، غمخورک، ماهیخوار، هوقار و مرغ غصه نیز گفته شده و در سیستان و سواحل خزر، در میان نیزارها و باتلاقها دیده میشود. در ادبیات فارسی بوتیمار از جمله مرغان افسانهای است که به تنگچشمی و بُخل شهرت دارد. او همیشه در تشنگی به سر میبرَد و هنگامی که به رودخانه و دریا میرسد، از غم تمامشدنِ آب، نمینوشد تا از تشنگی بمیرد.
[7] سَلعه: خنازير، غدههای سخت زير گلو، زگيل، برآمدگیِ گوشتی، سرطان
[8] بَنارَس(بِنارس): از شهرهای مهم تاریخی، فرهنگی و تجاری هند و از مراکز قدیمی و مهم شیعیان شبه قاره هند که آموزش زبان فارسی نیز در آن رایج است.
[9] کارتُنک: عنکبوت، تار عنکبوت، تنیدهٔ عنکبوت، تننده، خانهٔ عنکبوت، نسج عنکبوت
[10] مامازی: اولین مدفوعی که از شکم نوزاد بیرون می آید و رنگ آن سیاه و قهوه ای تیره است.
[11] نزع: حالت مریض مشرف به مرگ، حالت جان کندن ، احتضار.
[12] تبلازم: در دورانی که بیماریهایی چون مالاریا و سل رایج بود، افراد در ساعات خاصی از روز تب و لرز میکردند و این موضوع یک عادت میشد. در ساعاتی که قرار بود لرز کنند میگفتند «تبلازم» هستم و برای استراحت میرفتند.
[13] رکزده: خیره، زُلزده، (رُک نگاه کردن: خیره نگاه کردن، از روی تعجب ویا ترس نگاه کردن، خیره شدن، زل زدن)
[14] گِزلیک: چاقوی کوچک دستهدار، چاقوی نوک تیز که تیغهٔ آن بر روی دسته خم نشود.
[15] دستغاله: دسغاله، آلتی آهنین تیز خمیده با دستهٔ چوبی برای علف بریدن، علفچین، دستره، علفبُر، داس، دستقاله
[16] لکّاته: بدکاره، جنده، خودفروش، روسپی، فاحشه، قحبه، معروفه، هرجایی
[17] مِجری: صندوق کوچک فلزی یا چوبی؛ صندوقچه، جعبه، صندوق
[18] مار افسا: مارافسای، مارافسان، مارفسا، مارفسای، مارگیر
[19] مارِ ناگ: نوعی مار کبری که در فرهنگ آیینی بخشی از هندوانِ هندوستان، گناهکار را از بی گناه تشخیص میدهد و او را میگزد.
[20] پیرهن: پیراهن
[21] ریکزده: دندانهای یخزده، دندانهای بلند و نوکتیز. ریک: در گویش مازنی؛ لبخند همراه با نشاندادن دندان، پیاپی خندیدن، به شدت خندیدن
[22] غُرزدن: فریفتن، پنهان راضی کردن و بردن زن فاحشه و امرد(پسر مفعول)، گولزدنِ دختر یا زنی برای امر خلاف، از راه بردن دختر یا زن
[23] تثلیث: سهگانه
[24] هوزوارِشن: بغرنجی های ادبی؛ هوزوارِش، واژگان و کلماتی به خط پهلوی که از زبان های دیگر چون سُریانی و سامی وارد زبان پهلوی شدهاند. هزوارش یا هوزوارشن واژهای پهلوی و به معنای شرح و تفسیر است که در اصطلاح به واژه هایی در خط پهلوی گفته میشود که شکل آرامی(عربی) آنها در کتابها، سفالنوشتهها، اسناد و کتیبهها نوشته میشد اما هنگام خواندن، معادل معنای فارسیشان به کار میرفت. ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﺜﺎﻝ ﻭﺍژﻩ «ِﻣﻦ» ﻛﻪ ﻋﺮﺑﻰ ﺍﺳــﺖ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ «ﺍﺯ» ﻛﻪ ﻣﻌﻨﺎی ﻓﺎﺭﺳﻰ ﺁﻥ ﺍﺳــﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﻰﺷﺪﻩ ﺍﺳــﺖ. ﻋﻠﺖ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ، ﺑﻪ کارگیری الفبای آرامی برای نگارش متون در دورهٔ هخامنشیان است..
[25] نهرسورن: نهرسورن و تپهٔ تاریخی کنار آن، مهد تمدن و زندگی شهر باستانی ری بوده و نخستین سکونتگاه انسانی در محدودهٔ تهران امروز به حساب میآید. طبق کاوشهای باستانشناسی اریک اشمیت آمریکایی در سالهای ۱۳۱۴ تا ۱۳۱۷ خورشیدی، قدمت سکونت در اطراف این نهر به حدود ۶ هزار سال پیش میرسد. در این کاوشها، ظروفی سفالین و منقوش به دست آمد که برخی در موزهٔ ملی ایران نگهداری میشود. در روایات اساطیری ایران باستان، بنای نخستین ری را به شیثبنآدم یا هوشنگ پیشدادی (فرزند کیومرث) و عدهای هم به یکی از پسران نوح به نام روی یا رازی نسبت میدهند. مهمترین سبب سکونت در این محدوده و شکلگیری تمدن را وجود این چشمه ذکر کردهاند. در ایام معاصر، این محل را چشمه علی میخواندند.
[26] میدان محمدیه: در جنوب تهران، خارج از شهر قرار داشت و محل اعدام مجرمین بود که به «میدان اعدام» نیز شهرت داشت. محل امروز آن در تقاطع خیابان خیام با مولوی قرار دارد.
[27] طبَق زدن: ساحقه، همجنسبازی کردن، سحق، مساحقه کردن زنان، ماليدن شرمگاه خود به يکديگر در زنان.
[28] گُله: گوشه، کُنج. گُلهجا=جای کوچک
[29] اُرسی: دری از اطاق که درگاه آن رو به صحن و دارای چارچوبی است که در جوفِ آن، در به سمت بالا و پایین حرکت میکند. گاه اتاقی که دارای چنین دری بود را نیز «اُرسی» مینامیدند.
[30] کِر: زور، توان، قدرت
[31] چاروادار: چاروادار (چهارپادار) کسی است که خر و استر و یابو به مسافر کرایه دهد و خود نیز همراه ستور باشد. برخی از چاروادارها با ستور خود بارکشی و وجهی دریافت میکنند. واژههای کمابیش مترادف با چاروادار: خرکچی، ستوربان، مکاری، مکری.
[32] ندیده بدید: تازه به دوران رسیده ، بی اصل و نسب، آنکه به چیزهایی رسیده که تاکنون ندیده بوده است.
[33] سُترَه: پوشش و هر چیزى که شخص با آن استتار شود. قبایی که از پشت چاک دارد. به حائلى چون عصا، تل خاک، کلاه و کوله پشتی که نمازگزار، جلوی خود مىگذارد تا مانع آمد و شد دیگران از نزدیک خود شود هم میگویند.
[34] دَرچه: در کوچک، دریچه، دربچه
[35] ارخلق: (ارخالق) قبای کوتاه
[36] سنبوسه: هرچیز مثلث شکل، مثلث در لباس و سجاف جامه؛ بخصوص در لچک (روسری) زنان.
[37] سرمامک: نوعی بازی کودکانه که یک نفر را به عنوان مامک انتخاب میکنند و کودکی سر بر زانوی او میگذارد و دیگران پنهان میشوند، سپس کودکی که سر بر زانوی مامک گذاشته برمیخیزد و به جستجوی آنها میرود و کودکان یکایک به طرف مامک میدوند و دست بر شانۀ او میگذارند و اگر کودکی پیش از آنکه دستش به شانۀ مامک برسد گرفتار شود آن کودک بر دوشش سوار میشود و او را نزد مامک میبرد تا فرد گرفتار شده سر بر زانوی مامک بگذارد و بازی تکرار شود.
[38] ترپلو: پلو به صورت کته
[39] گُلگیر: آلتی شبیه قیچی که با آن زبانهٔ شمع را میگیرند.
[40] سوتکردن: افکندن چیزی به خانهٔ همسایگان یا جایی ناشناس که دوباره نتوان یافت یا به سختی بتوان یافت.
[41] گاس: قید عامیانه در زبان پهلوی به معنی «شاید» و در گویش تهرانی به معنی «بلکه، شاید، انگار»