یک شب از زندگی کازانوا

✍️ نگارش: اردیبهشت ۱۴۰۵
(آوریل 2026)
🔤 شمارش واژه: 3530

📖 نوع: داستان کوتاه (Short Story)

در اتاق نیمه‌تاریک، مرد دوباره بیدار شد و در سایه‌روشن بسترش نگاهی به زن انداخت. زن پشت به او در خوابی عمیق بود. آن زن لاغر، با اندام کشیده و موهای کوتاه پسرانه، به چشم مرد مانند یک دختربچه می‌نمود. از خوانده‌هایش به یاد آورد که همجنس‌خواهی نزد یونانیان باستان رواج داشت. آن‌ها دختران زیبا را به پسران جوان تشبیه می‌کردند. با خود گفت: ای یونانی‌های جنس‌خراب…

یک بار دیگر شراره‌ای در وجودش دوید. آرام آغاز به نوازش سر و برجستگی‌های بدن دخترک کرد. زن گیجِ خواب، در جایش غلت زد و صورتش روبه‌روی مرد قرار گرفت. خیلی زود باز خُرخُر خفیفی از گلوی دخترک برخاست. چشم مرد از لابه‌لای لب‌های گشودهٔ زن به دندان‌های او افتاد که با زیاده‌روی در کشیدن سیگار، کمی به‌زردی می‌زد. با دستمال، قطرهٔ معطل مانده‌ای در گوشهٔ لب زن را پاک کرد و نگاهش را به برجستگی‌های سینهٔ آن همخوابه سراند. دست راستش را زیر سر دخترک برد و او را در آغوش کشید. زن خواب‌آلوده به اعتراض نالید: «نه…، نه… »

مرد سرش را فروتر آورد و مانند کودکی شیرخواره، به مکیدن نوک سینه‌های زن سرگرم شد. آن‌قدر ادامه داد تا نوک خفتهٔ پستان‌های دخترک، سفت و برجسته شد. زن به‌ناچار به نوازش‌های مرد تن داد و رفته‌رفته، ناله‌های اعتراض‌ جای خود را به نفس‌نفس زدن‌ و ناله‌های شهوانی سپرد. معاشقهٔ طولانی دیگری آغاز شده بود.

ساعتی بعد مرد دست چپ زیر سر، به پشت درازکشیده، در بحر لرزش سایه‌روشن نور شمع بر سقف اتاق فرو رفته بود. دخترک نیز سرش را روی سینهٔ او گذاشته و همزمان مشغول بازی با موهای سینهٔ مرد بود. دقایقی طولانی هر دو ساکت بودند.

سرآخر زن با خنده، اندکی به‌شوخی و اندکی جدی، گفت: «باید بکشمت، چرا نمی‌ذاری یه کم بخوابم؟ خیلی اذیتم کردی. توی یه روز، سه بار سکس بس‌ات نیست؟»

مرد هم لبخندی زد: «یه کم بخوابی؟ از صبح تا حالا روی هم دوازده ساعت خواب بودی، باز حرف از خواب می‌زنی؟»

-خب مگه تعجب داره؟ تو برام نایی نذاشتی. خودت نمی‌گفتی هر بار سکس، اندازهٔ هشت کیلومتر پیاده‌روی انرژی می‌بره؟ با حساب خودت من تا حالا سی‌ودو کیلومتر پیاده رفته‌ام. من به این‌قدر پیاده‌روی عادت ندارم.»

-پوف، شما نسل جدید خیلی تنبل شده‌اید. تو پونزده سال از من جوون‌تری. تازه، بیشتر فعالیت را هم من می‌کنم. اگر پای گله و شکایت باشه، باید صدای من دربیاد.»

دخترک به نشانهٔ اعتراض موهای سینهٔ مرد را چنگ زد: «نه‌خیر، تو آتیشت تُنده. من غیرعادی نیستم!»

مرد با خضوع و ملایمت فراوان، گویی کارشناسی هنری، تندیس آتنای فیدیاس را لمس کند،  بر انحنای کپل و ران‌ دخترک دست سایید، آن‌گاه چشم‌هایش را بست و آهنگین، از بر خواند:

« آه اگر جهان و زمان هر دو در چنگ ما بود،

بانوی من، شرم و حجب تو نیز گناهی نمی‌نمود،

می‌نشستیم و اندیشه‌مان این بود

که چه‌سان روزِ صدهزار سال عشق‌مان را به شام ببریم،

اما در پشت سر همواره می‌شنوم

که ارابهٔ بالدار زمان شتابان نزدیک می‌شود

و آن‌جا پیش‌رو

بیابان ابدیت لایتنهاهی پدیدار می‌شود،

دیگر از زیبایی تو اثری نخواهد ماند

و پژواکِ ترانهٔ من در غار مرمرینت نخواهد پیچید،

آنگاه کرم‌ها به غارتِ بکارتِ دیرپایت می‌نشینند…»

زن دوید توی سخن مرد: «بس کن دیگه! این‌قدر شعرهای غمناک نخون. حالمو بد می‌کنی.»

-کجاش غمناک بود؟ حقیقته. عمر کوتاهه و دم غنیمت، به قول رومی‌های گرامی کارپه دیم! اما بگذریم… الان داشتم فکر می‌کردم پیرتر که شدم اگه توان جنسی‌م فروکش کنه، به یه جور وارستگی می‌رسم یا یه جور بحران؟ یه‌بار با رفیق شفیقم ف. این بحث را داشتیم. اون خیال می‌کرد خلاص شدن از نیاز جنسی به معنای  یه جور آزادیه، اما من خیال می‌کنم برای من، اول بحران باشه. می‌گن پیکاسو که آخرای عمرش واسه یه بیماری یا شاید هم جراحی، توانایی جنسی‌ش را از دست داده بود، اون‌قدر گرفتار عقدهٔ جنسی شد که مرتب نقاشی‌هایی اروتیک می‌کشید. می‌دونی که اونم مثل چاپلین و برشت و فیدل کاسترو روزگاری ماشین سکس بود.

-بعله، تا حالا ده دفعه برام تعریف کردی. اما به نظرم این‌ها مریض جنسی بودن. آخه آدم عاقل با اون همه شهرت و ثروت، واسهٔ شهوت‌رانی، چرا باید همهٔ اعتبار و آبروش را توی رسوایی‌های جنسی به باد بده؟

– عزیزم، به این سادگی‌ها هم که می‌گی نیست. هدونیسم و لذت‌گرایی را نباید به اسم شهوت‌پرستی محکوم کنی. توی وجود این کسانی که تو اسم‌شون را شهوت‌ران می‌ذاری، نیروی زندگی نهفته؛ همون چیزی که فروید اسمش را گذاشته بود لیبیدو، همون Lebensgefühl  یا نیروی حیاتی که برگسون هم ازش یاد می‌کرد. گیرم که حتا این ابرانسان‌ها نیروی حیاتی خودشون را، به خیال تو، توی مسیر شهوت خرج می‌کردن… راستی هیچ به این فکر کردی تنها جایی که یه انقلابی چپ امریکای لاتینی مثل کاسترو، با یه لیبرال انگلیسی مثل جناب لرد راسل می‌تونن آشتی کنن، سر همین عشق به سکسه؟

زن خندید: «حواست هست که هر بار بعدِ سکس، فلسفه‌بافی‌ت گُل می‌کنه و شروع می‌کنی به بلغورِ حرف‌های فلسفی؟»

مرد لبخند زد: «آخه چون معامعله‌ام خوابید. آدمی که از عمل ناتوان بشه، می‌افته به حرّافی!»

زن توی رختخواب غلتید و گفت: «چقدر بی‌تربیتی… می‌شه لطفن سیگار و فندکم را بدی؟ اشکالی نداره این‌جا یه سیگار بکشم؟ اذیت نمی‌شی؟»

مرد نیز خودش را سوی دیگر تختخواب دراز کرد و از روی پاتختی کوچک کنارش، سیگار و فندک را به زن داد: «به شرط اینکه یکی بیشتر نکشی تا اذیت نشم. می‌بینی که خودم فقط ماهی یکی دو تا سیگار برگ دود می‌کنم؛ فقط یکی دو تا. شراب هم همین‌قدر.»

-مگه تو لذت‌پرست نیستی؟ خب من هم از سیگار لذت می‌برم. چه اشکالی داره؟

– لذت غریزی مثل سکس خیلی با دود و افیون فرق داره، عزیز. من طرفدار لذت‌های طبیعی‌ام. آدم بخواد می‌تونه با آب هم مست کُنه. واسه خودت می‌گم، دستکم زیاده‌روی نکن. برای همینه که نفَس کم می‌آری!»

زن ملافه را روی بدن برهنه‌اش ‌کشید و سیگاری روشن ‌کرد. مرد همچنان دراز کشیده به پشت، به پیچ‌وتاب دود آبی‌فام که به‌سوی سقف بالا می‌رفت، نگاه می‌کرد. گویی با خودش صحبت کند، ادامه داد: «آندره مالرو هم توی یکی از رمان‌هاش یه پارتیزانی را آورده که دم مرگ می‌خواد عشقبازی کنه؛ نه واسه شهوت، بلکه برای اینکه فکر می‌کنه تا لحظه‌ای که می‌کُنه، زنده است. اما این عمل، چرا باید هم‌آغوشی باشه؟ یادم هست یکی برام تعریف می‌کرد که روز مرگ یکی از عزیزاش، سکس کرده بود. می‌گفت اون شب، بدون اون معاشقه، نمی‌تونست تا صبح دوام بیاره. می‌بینی؟ عشق‌بازی راهی برای بقاست؛ ندای غریزهٔ صیانت نفس‌ه… لارنس هم با اینکه فروید را کمی بد می‌فهمید، به همین رسیده بود.»

-من بیشتر موافق یونگ‌ام. همه چی که ریشهٔ جنسی نداره!

-گور پدر یونگ، مردک هپروتی ریاکار! او به فروید که زندگی خصوصی‌ش خیلی منزه‌تر بود ایراد می‌گرفت که چرا زیادی به غریزهٔ جنسی بها داده، بعد خودش کلکسیونی از معشوقه‌های جورواجور جمع کرده بود. همین نشون می‌ده که حق با فروید بود. اما فکر کنم حکایت من با هر دو تاشون فرق داره. من از شما زن‌ها هم فمینیست‌ترم. چطور بگم… زن توی چشمم، خود طبیعته… می‌دونستی می‌گن واژهٔ زن و زندگی هم‌خانواده‌ان، مرد با مرگ؟ هیچ دقت کردی آدم فقط موقع ارگاسمه که دیگه تنها نیست و به مرگ فکر نمی‌کنه؟ زن دریچهٔ ورود به زندگیه، قضیه بالاتر از یه هوس ساده‌س!

زن که مانده بود با خاکستر سیگارش چکار کند، در رختخواب نیم‌خیز شد: «می‌شه لطفن اون زیرسیگاری را هم بدی؟ این حرف‌ها حرف مُفته. می‌خوام ببینم اگه من سی سال پیرتر بودم حتا دست بهم می‌زدی؟ چه برسه به سکس! در ضمن، الکی هم به یونگ فحش نده، من که می‌دونم ته دلت یونگ را می‌خوای. خودت نبودی برای توجیه تنوع‌طلبی‌ت دست به دامن یونگ شده بودی؟ می‌گفتی همهٔ زن‌ها برات موقع عشق‌بازی بدل به آنیما می‌شن؟ حالا می‌خوای رد گم کنی؟»

مرد زیرسیگاری را دست زن داد: «لازم نیست من توجیه کنم، فیزیولوژی این کار را کرده. می‌دونی چرا مردها تنوع‌طلب‌ن؟ چون می‌تونن توی یه سال ده‌ها و صدها زن را باردار کنن. اما یه زن فقط سالی یه بار می‌تونه باردار بشه. برای همین مجبوره یکی را که بهترین به نظرش می‌آد، انتخاب کنه. می‌بینی! ما مردها توی تنوع‌طلبی و شما زن‌ها توی وفاداری‌تون فقط گوش‌به‌فرمان ندای طبیعت و غریزه رفتار می‌کنیم. بی‌حکمت هم نیست که زن‌های مسن، به پسرهای جوون کشش دارن، مردهای مسن به دخترهای جوون. این به اون در. از رد گم کردن حرف زدی؟ اتفاقن من خیلی هم رک‌وراستم، من رد گم کنم؛ یا همهٔ شماهایی که غرایزتون را قایم می‌کنین؟ همه‌تون جوری حرف می‌زنین انگار چنین نیازی ندارین.»

چند ثانیه ساکت ماند. پاهایش را با ملافه پوشاند و بعد دنبالهٔ حرفش را گرفت: «خیلی دلم می‌خواست ببینم همین عالیجناب گوته، زمان سکس به معشوقه‌هاش چی می‌گفت، موقع هم‌آغوشی چه حرکاتی می‌کرد؟ اما سراسر آثارش را نگاه کن، یه سطر هم چیزی دربارهٔ این جنبه از زندگی‌ش پیدا نمی‌کنی، با اینکه اون بزرگوار هم برای خودش دون ژوان بزرگی بود. آقا توی هفتادوسه‌سالگی رفته بود خواستگاری دختری بیست‌ویک‌ساله! این یعنی چی؟ تمدن ما هنوز حرف زدن دربارهٔ اساسی‌ترین بخش خودش را تابو می‌دونه. از شوپنهاور و فروید به بعد دیگه ما این را می‌دونیم که پس از نیاز به خورد و خواب، نیاز جنسی تعیین‌کننده‌ترین غریزهٔ ماست.»

زن ته سیگارش را در جاسیگاری له کرد و سیگاری دیگر از پاکت بیرون کشید. سگِرمه‌های مرد در هم رفت.

زن سیگارش را روشن کرد: «خودمونیم، خوب زبون‌باز هستی. خب، تعجبی هم نداره، برای زدنِ مُخ ما زن‌ها، همچین زبونی را لازم داری، اما حرف‌هات پر از تناقض‌ه. مگه نمی‌گفتی شوپنهاور این غریزه برای بقا را شر می‌دونست؟ تو چه دون ژوانی هستی که به شوپنهاور استناد می‌کنی؟»

مرد نگاهش کرد. باز ملافه را کنار زد و شروع کرد به کشیدن بینی‌اش روی پوست بدن زن و بویدن عطر تن او. موهای حنایی‌رنگ دخترک را نوازش کرد: «نه، این دوگانگی نیست. خود شوپنهاور هم با وجود اون اخلاق بودایی‌وار، مشتری فاحشه‌خونه‌های فرانکفورت بود. دست‌برقضا، دون ژوان نزدیک‌ترین آدم به کسانی مثل شوپنهاور و بوداست. هر دو طرف، قدرت این غریزه را فهمیده بودند. فرق‌شون فقط این بود که بودا و شوپنهاور می‌خواستن به این غریزه نه بگن، اما دون ژوان به اون آری گفته بود. بودیسم و پسرعموش کاتولیسیسم خیلی زیبان، اما خلاف طبیعت بشرند. خب زورشون هم نمی‌رسه. واسه همینه که همش کشیش‌های کاتولیک رسوایی به بار می‌آرند. شوپنهاور نشون داد که حتا زیبایی‌شناسی ما تحت نفوذ و رهبری غریزه است، وگرنه به قول خودش چرا باید برآمدگی‌های بدن زن برای ما مردها جذاب باشه؟ چرا یه توده چربی توی کپل و باسن زن‌ها زیباست اما توی شکم یا پهلوهاش زشته؟ جز اینه که زنایی با پستون‌های بزرگ‌تر، بهتر به بچه شیر می‌دن و با باسن بزرگ‌تر، راحت‌تر زایمان می‌کنن؟»

زن دست مرد را پس زد. مرد بی‌اعتنا دست‌های دخترک را گرفت و بوسید: «شوپنهاور این را فریب طبیعت می‌دونست، اما من تسلیم طبیعتم. طبیعت را همان‌طور که هست می‌پذیرم و بیخودی بهش رنگ و بزک اخلاقی نمی‌زنم. این کار سنت و مذهب‌ه. بشر حتا با شعر و ادبیات و آداب و تشریفات و شمع و شراب، غریزهٔ جنسی را به شکل اروتیسم درآورده. بعد خیال می‌کنه غریزه دنباله‌روِ عقلش شده، غافل از اینکه‌ غریزه عقل را به نوکری گرفته. برای همینه که عقل بچه‌ها تا وقتی بالغ نشده‌ن، قضایا را درست‌تر می‌بینه. من خودم تا پیش از بلوغ، عمل جنسی را به‌کل غیر عقلانی می‌دونستم. سر تا ته ماجرای عشق‌بازی را فقط فرو کردن تکه گوشتی توی یه تکه گوشت دیگه می‌دونستم، همین‌قدر مسخره! خب غیر عقلانی هم هست، اما بی‌معنا؟ نه! تا غریزه بیدار می‌شه، عقل نوکرش می‌شه. چارهٔ دیگه‌ای نیست. اگه به‌کل عقلانی بشیم، زود خودمون را می‌کشیم. اینه که من برای بقای خودم به دیونیزوس بعله می‌گم. شوپنهاور می‌خواست نه بگه، اما اون هم موفق نبود.»

زن خمیازه‌ای کشید: «گفتم که، تو همیشه بعدِ سکس، فلسفه‌بافی‌ت گُل می‌کنه. آدم پیرو غریزه که این‌قدر فلسفه نمی‌بافه. نمی‌دونم چطور بگم… اما حس می‌کنم اون هستهٔ ته وجودت یه چیز دیگه است. مثل اینکه تکلیف‌ات با خودتم مشخص نیست. به هر حال به نظرم دون ژوان‌ها وقتی به پیری برسند، تنهاترین آدم‌ها می‌شن. وقتی بخوای همه را به دست بیاری، همه را از دست می‌دی.»

مرد مدتی سکوت کرد. سپس گفت: «تو بخواب. من می‌رم توو سالن. هوس کردم یه سیگار بکِشم.»

زن خندید: «آقا را باش، ببین کی به من پند و اندرز تندرستی می‌داد. برو. برو، ادای فروید محبوبت را دربیاور.»

مرد، دخترک را بوسید و ملافه را رویش کشید. در تاریکی لباس‌هایش را پوشید و پاورچین از اتاق بیرون رفت. در هال تلویزیون را روشن کرد. یک کانال موسیقی یافت و صدای تلویزیون را آرام کرد. توری نازک و سفید رنگ پشت پنجره را کنار زد و پنجره را گشود. نسیم ملایم بهاری را بر پوستش حس کرد و نفس عمیقی کشید. از بیرون تنها صدای وزیدن نسیم لا‌به‌لای برگ‌های درختان به گوش می‌رسید. چراغ اتاق را روشن نکرد، چون نور آبی‌فامِ ماهِ کامل، درون اتاق می‌تابید.

این منظره او را یاد رخدادی در روزهای جوانی‌اش انداخت. در آستانهٔ سی‌سالگی، دوست‌دختری هجده ساله داشت. همسرش در سفر بود و او شبی به خوشی آن شب، با دخترک در تختخواب دراز کشیده بودند. آن شب نیز دخترک پس از عشق‌بازی دراز، به خواب رفت، اما او که هنوز مزهٔ نزدیکی با آن زیباروی جوان زیر دندانش بود، از پنجره داشت ماه بدر را دید می‌زد. نسیم خنکی از پنجرهٔ گشوده بر تنش می‌وزید. بوی شکوفه‌های بهارنارنج در اتاق پیچیده بود و حال سرخوشانه‌ای در او برمی‌انگیخت. کمی هم نگران بود که مبادا همسرش سرزده از سفر برگردد و مچش را بگیرد. در این صورت رسوایی بزرگی به‌پا می‌شد.

می‌دانست که کارش عاقلانه نیست و ریسک بزرگی به‌جان خریده است، اما چیزی دراعماق وجودش آن عقلانیت را نادیده می‌گرفت. حالا که به آن روزها فکر می‌کرد، می‌دانست که قضیه تنها مربوط به غریزهٔ جنسی و شهوت وجودش نبود. نمی‌توانست سبب اصلی را توضیح دهد، اما احساس می‌کرد در اعماق وجودش دلیل قاطع و سرپیچی‌ناپذیری برای این رفتار عاری از دوراندیشیِ او وجود داشت؛ چیزی که به خمیره‌اش پیوند داشت. به این می‌مانست که پرنده‌ای بنا به نوع آفرینش خود چاره‌ای جز پرواز نداشته باشد. گویی او چاره و راه دیگری نداشت و این تقدیر ناگزیز، در سرِشت‌ش نهفته بود. او فقط به ندایی که از درون خون‌ش می‌آمد، گوش سپرده بود، ولو هر چه پیش می‌آمد. مرد با خود اندیشید: دون ژوان‌ها معصوم‌ترین آدم‌هایند چون ریاکار نیستند. شاید تنها اشتباه آنها وقتی‌ست که تن به ازدواج می‌دهند. برخی برای زندگی مشترک ساخته نشده‌اند. یاد ازدواج ناموفق خودش افتاد. وقتی که ازدواج کرد، بیست سال بیشتر نداشت. بی تجربه و بیش‌وکم هنوز بچه بود.

پس از یادآوری آن خاطره، کوشید ریزِ عشق‌ورزی آن شب را به یاد بیاورد، اما چیزی در حافظه‌اش نمانده بود. هیچ وقت ریزه‌کاری عشق‌بازی‌ها در یادش نمی‌ماند و کمی برایش غمناک بود. برای یک دون ژوان چیزی بدتر از فراموشی صحنه‌های معاشقه نیست. به این می‌مانست که هرگز با آن زن‌ها هم‌آغوشی نکرده باشد. با خود فکر کرد: فراموشی بدتر از مرگ است.

روی کاناپهٔ نزدیک پنجره نشست و سیگار برگی گیراند. موسیقی‌هایی از دههٔ شصت گذاشت که برایش رنگ و بوی نوستالژی داشت. به گمانش آن‌ها مانند دریای مدیترانه جاودانه بودند. بر صفحهٔ تلویزیون تصویرهایی از دهکده‌های رنگی کوچک ساردینیا، پوستیانو و کالابریا بر کنارهٔ دریاچه‌هایی با صخره‌های آهکی می‌آمد و می‌گذشت، با آن رستوران‌های فضای باز و صحنه‌هایی از زوج‌های جوان و عاشق که زیر نور شمع و فانوس‌های گازی، شراب می‌نوشیدند. او به تماشای سنگفرش‌های خیس کوچه‌های باریک ایتالیایی، خانه‌های سنگی قرون‌وسطایی و بازتاب چراغ‌های شامگاهی خانه‌ها بر سطح آبی تیره‌فامِ دریاچه سرگرم شد. همه جا پر از رنگ‌های شاد و تند سفید و قرمز شکوفه‌های بهاری بود. موسیقی عاشقانه‌ای تصاویر را همراهی می‌کرد:

Nel cuore ho una nostalgia che non se ne va,
dolce vita sbiadita tra i ricordi e la tua voce.
Ti penso al mare, e il tempo mi stringe la pelle:
restiamo sospesi—amore, fermaci ancora.*

مرد که سرش از سنگینی سیگار برگ به دوَران افتاده بود، با لذت، حلقه‌هایی از دود را به سوی سقف فرستاد. قلبش از شدت شادی و آرامش مالش رفت. نوای گیتار و تمبورین با صدای مخملین آوازه‌خوانی ایتالیایی درمی‌آمیخت و گوش مرد را نوازش می‌داد. مرد با سرخوشی پیش خود فکر کرد: آه شما لاتینی‌های عزیز با آن زبانِ زیبای کازانوایی‌تان… چقدر حکیم بودید. بی‌اختیار زیر لب گفت:

“La Dolce Vita… Carpe diem…”

ناگهان احساسی عجیب و شگفت به او دست داد، گونه‌ای آرامش بودایی‌وار، عمیق و زلال، درست مانند نیروانا و اِشراق. می‌دانست که دستکم از ده یا حتا بیست سال پیش که هنوز خیلی جوان بود تا آن دم، ولو یک لحظه، حتا در خواب یا مستی از تشویش و اضطراب رها نبوده است. از آن سال‌ها تا همان لحظه درونش را مانند دریایی می‌دید ناآرام که گرفتار جذرومدی توقف‌ناپذیر است و حالا بی هیچ دلیل ناگهان این دریا آرام شده بود، آرامِ آرام مانند برکه‌ای که ژرفایش واضح و روشن باشد، گویی نه آبی در کار باشد و نه ژرفایی!

اندیشید، پس می‌شه، پس امکانش هست! درست در لحظهٔ غرق شدن کشتی شکسته‌ای در طوفان شبانه در میانهٔ اقیانوس، آویخته بر تیرکی در حال سقوط، ناگهان آرامش پیش چشم او پدیدار شده بود. یادش افتاد این تمثیل یا چیزی شبیه آن را سال‌ها پیش در کتابی از شاعری آلمانی خوانده، اما باور نکرده بود. اما چطور… چطور می‌شد دوباره این لحظه را تکرار کرد؟ آرزو کرد این لحظه تا ابد بپاید. باز یادش افتاد که این جمله را نیز جایی خوانده بود.

با همان حال خوش که جاودانه می‌نمود، روی کاناپه دراز کشید. رفته‌رفته با صدای موسیقی خوابش برد. خواب دید در آپارتمان همسر سابق‌ش برهنه می‌چرخد. گویا مشغول عملی ممنوعه بود. خوابی بود تکرارشونده. همیشه در خواب‌هایش هنوز از آن زن جدا نشده بود. ناگهان گوشی همراهش زنگ خورد. همسرش بود. صدایش را از پشت خط شنید: «معلومه کجایی؟ من دارم می‌رسم خونه! الو… می‌شنوی؟»

مرد دستپاچه شد. قرار نبود زن به این زودی به خانه برسد. شاید هم خودش بی‌احتیاطی کرده و زمان از دستش دررفته بود. پاسخی نداد. باید وانمود می‌کرد که تلفن آنتن نمی‌دهد. دنبال لباس‌هایش گشت. کسی پشت در، کلید را توی قفل چرخاند. وقتی برای یافتن لباس‌هایش نبود وگرنه دوباره رسوایی به‌پا می‌شد. زود از پنجره‌‌ای که گشوده بود، خود را بیرون انداخت.

حالا لخت و برهنه در خیابان بود. باز هم خوابی تکرارشونده، بارها خواب دیده بود در خیابان برهنه راه می‌رود و نگران دیده شدن است. همیشه هم کسی متوجه او نمی‌شد. ناگهان خود را کنار یک دستشویی عمومی یافت. حالا یک جلیقه تنش بود از همان جلیقه‌های ضدگلوله که نیروهای پلیس بر تن می‌کنند. این جلیقه از کجا پیدایش شد؟ آدم چنین پرسش‌هایی در خواب از خودش نمی‌پرسد. خواب‌ها قوانین فهم‌ناپذیر خودشان را دارند.

می‌خواست داخل دستشویی شود که مردی با لباس افسرهای ارتش، از ناکجا پیدایش شد و جلویش را گرفت. مرد نظامی که اونیفرمی شبیه سرهنگ‌های بریتانیایی بر تن داشت، با تحَکُم از او خواست دست‌هایش را که زیر جلیقه پنهان کرده بود، نشانش دهد. مرد به‌آرامی جلیقه را از بدنش پس زد و دستانش را که خالی بود، نشان داد.

از رفتن به دستشویی منصرف شد. می‌خواست تا حد ممکن از آن نظامی دور بماند. در جهت مخالف شروع کرد به راه رفتن، اما مرد نظامی پشت سرش راه افتاد. احساس خطر کرد. کوشید خودش را خونسرد و بی‌خیال نشان دهد، اما افسر بازویش را چسبید و در گوشش آرام ولی تهدیدگرانه گفت: «دو راه بیشتر نداری، یا تو را به پلیس تحویل می‌دم یا باید وارد لژیونی بشی که امروز راهی جزایر گویان می‌شه.»

در حین گفتن این حرف‌ها به دو ساختمان در سمت چپ خود اشاره کرد. یکی کلانتری و دیگری دژبانی ارتش است. اما این لژیونِ عازم جزایر گویان، دیگر چه بود! مرد به این پرسش فکر نکرد. آدم‌ها در خواب‌ها فکر نمی‌کنند. در عوض به اعتراض صدایش را بلند کرد: «شما چه‌تان شده؟ مگه من آلمانی هستم؟ من یه مرد آزادِ انگلیسی‌ام و اسمم اسمیت است!»

این مهملات از کجا در خواب مرد آمده بود؟ چرا گفت که انگلیسی است و این اسم مسخره و کلیشه‌ای را ذکر کرد؟ نمی‌دانست. خواب‌ها قوانین فهم‌ناپذیر خود را دارند. مرد راه خود را پیش گرفت تا دور شود. باز افسر دنبالش راه افتاد. کمی جلوتر افسر از جیبش زنجیری بیرون کشید که در واقع چنین چیزی در جیب جا نمی‌شد. سرِ زنجیر چنگکی تیز شبیه قلاب‌های ماهیگیری داشت. آن را با نوعی بی‌قیدی تاب داد. ناگهان با چرخشی تند، قلاب را بر فرق سر مرد فرود آورد. قلاب، پوست سر او را شکافت و در جمجمه‌اش فرو رفت. اکنون افسر مرد را به‌آسانی دنبال خود می‌کشید و می‌برد.

مرد با رعشهٔ تن از خواب پرید. قلبش چنان تند می‌تپید که نفسش پس رفت. گاه برخی خواب‌ها چنان زنده و واقعی‌اند که آدم پس از بیداری هم باورشان می‌کند. این کابوس نیز برای مرد از همین جنس بود، تا جایی که درد چنگک را در فرق سرش احساس می‌کرد.

قلب‌ش همچنان تُند می‌تپید. آشفته با خود گفت: «لعنت بر شیطون! چرا چنین کابوسی درست امشب سراغم آمد؟ بعد از چنان حال خوشی؟»

معنای این خواب آشفته چه بود؟ و آن چنگک؟ تا دقایقی دراز در گیجی به‌سر برد. ناگهان یادش افتاد رومی‌های باستان، پیش از مصلوب کردن محکومان، آنان را با تازیانه‌هایی که نوک‌شان چنگک داشت، شلاق می‌زدند. تا جایی که پوست و گوشت قربانیان شکافته می‌شد و استخوان‌ها بیرون می‌زد. از یادآوری این نکته چندشش شد.

به اتاق برگشت و به تختخواب رفت. هنوز تپش قلب‌ش زیاد بود. دراز کشید و به صدای نفس‌های زن که خواب بود، گوش داد. دخترک پشت به او داشت. مرد آرام زیر ملافه خزید و بدنش را به بدن زن چسباند. دستانش را دور بدن دخترک قلاب کرد. آغاز کرد به بوسیدن پشتِ گردن او؛ سپس زبانش را همچون مار در حفرهٔ گوش زن لغزاند.

 


*
در قلبم دلتنگی‌ای دارم که از بین نمی‌رود،
زندگی شیرینی که میان خاطرات و صدای تو محو شده است.
در دریا به تو فکر می‌کنم، و زمان پوستم را سفت می‌کند:
ما معلق می‌مانیم — عشق، ما را بی‌حرکت نگه دار.

برای ثبت دیدگاه وارد شوید یا ثبت‌نام کنید.
پیمایش به بالا