یادداشتهای روزانه
دوشنبه 13 آوریل 2026 (چهاردهم فروردین 1405)
(آغازِ نوشتن یادداشتهای روزانه: نخستین روز)
طبیعیترین امر برای یک نویسنده و حتا برای بسیاری از غیرنویسندگان و مردمان عادی، نوشتن یادداشتهای روزانه است. اما چرا تا کنون به این مهم دست نزده بودم؟ شاید قالبهای دیگری مانند داستان و نقد و مقاله در چشم من مهمتر بود تا یادداشت روزانه؟ شاید نوشتن خوابنوشتهها و جستارها که به آن نام یادداشتهای شبانه داده بودم، مرا از نوشتن یادداشتهای روزانه بازداشته بود؟
سبب هر چه باشد، غفلت بزرگی بوده است. کیست که نداند یادداشتهای روزانه جدای از اینکه اسنادی از زندگی شخصی و خصوصی آدم هستند و افزون بر اینکه این یادداشتها، گونهای ثبت خاطرات است و نوعی عکاسی با کلام، میتوانند برای یک نویسنده، مواد و مصالح داستانها یا جستارها و مقالات آینده باشند. افسوس، تاخیر بسیار فراوان من در نوشتن یادداشتهای روزانه، بیشک به معنای تلف شدن دهها و حتا شاید صدها داستان و مقاله است. بههر حال گرچه دیر، آغاز میکنم نوشتن منظم یادداشتهای روزانه را.
اما یک نکتهٔ دیگر: پس از این تاخیر فراوان چگونه شد دست به چنین کاری زدم؟ از زمان کشتار هولناک دی ماه و سپس بروز جنگ ایران و امریکا، زندگی من نیز مانند زندگی بسیاری از ایرانیان دیگر، مانند گذشته نبود و نمیتوانست باشد. دنبال کردن بیمارگونهٔ اخبار و سپس در واکنشی دفاعی، پناه بردن به نوشتن داستان، خواندن دیوانهوار کتابها، تماشای فیلمها و … روشهایی ناخودآگاهانه برای تاب آوردن تروما یا آسیب روانیای بود که همگان گرفتارش شدهایم. آیا «نوشتهدرمانی»، کارساز است؟ گمان نکنم. این زخم هرگز کامل التیام نخواهد یافت. سخنی است البته از سر خشم و ناتوانی اما نفرین بر آنانی که زندگی ما و میلیونها نفر را زهرآگین کردند!
سهشنبه14 آوریل :
در یک کافهٔ ایرانی حوالی هاوپتواخهٔ فرانکفورت، با چهارپنج نفر نشستیم و نخستین جلسهٔ زرتشتخوانی را برگزار کردیم. قرار گذاشتهایم هفتهای یکبار، سهشنبهها، دور هم جمع شویم و کتاب چنین گفت زرتشت نیچه را بخوانیم و بررسی کنیم؛ راهی دیگر برای فرار از اخبار هولناک جنگ و اتفاقاتی که در ایران رخ میدهد. بههر حال فرصتی است که این کتاب را دقیقتر و با تمرکز بر سطرسطر کلام نیچه، دوبارهخوانی کنم، (Tieflesen)امری که اگر جنگ ایران و امریکا رخ نمیداد، شاید به این زودیها سراغش نمیرفتم.
این روزها وشبها، فراوان به این فرار دست زدهام؛ کتابهایی را خواندهام که در حالت عادی بعید بود حوصلهٔ خواندن آنها را بیابم: ششصد و اندی صفحه خاطرات همسر داستایفسکی دربارهٔ این نابغهٔ بیمار، ششصد صفحه دربارهٔ مونتنی جستارنویس سدهٔ شانزده، هفتصد صفحه خاطرات اکرمان، منشی گوته دربارهٔ این ملکالشعرای آلمان، دو کتاب از آثار ثانویهٔ داستایفسکی یعنی همزاد و یادداشتهای زیرزمینی و … بگذریم از تماشای فیلمهایی از وودی آلن و دیگران.
اما این جد و جهد و افزودن بر سیاههٔ مطالعاتیام، چندان خشنودم نکرده است، زیرا در اعماقِ وجودم احساس گناه و عذابِ وجدان دارم از این فرار، از این نشستن در خلوت امنِ خویش و خواندن کتاب، درست همان زمانی که میلیونها نفر در ایران در خطر و در مضیقهٔ ابتداییترین امکانات زندگی روزمره بهسر میبرند و محروم هستند از اینترنت و حتا امکان تماس با عزیزان خود در خارج از کشور.
اما وقتی پس از ساعتها مطالعهٔ دیوانهوار، آخرین صفحهٔ کتابی را میخوانم یا آخرین سکانس فیلمی را میبینم و سپس متوجه میشوم ساعت سهونیم بامداد شده و دو روز است که هیچ نخوابیدهام، میفهمم که زندگی روزمرهٔ من نیز عادی نیست و گریزم از بحران ناموفق بوده است.
15 آوریل:
فیلم یاسمین آبی ساختهٔ وودی آلن را تماشا کردم. سالها پیش وقتی با یکی از شیفتگان وودی آلن دربارهٔ فیلمهای او صحبت میکریم به او گفتم وودی آلن بدون شک نویسنده و کارگردان بزرگ و صاحب سبکی است، اما کنار آثار فوقالعادهاش، مانند نیمهشب در پاریس، گاهی فیلمهای معمولی هم یافت میشود. مخاطب من با شگفتی پرسید: «مثلن کدام فیلمها؟»
آنزمان فیلمهای پولها را بردار و فرار کن و نفرین یاقوت یشمی یادم بود. البته این فیلمها هم طنز جذابی داشتند، اما فاقد آن ژرفا و وجوه فلسفی دیگر آثارش بودند. این نکته چیزی از ارزش وودی آلن نمیکاهد. بزرگترین نویسندگان نیز همواره آثاری متوسط در کارنامهٔ کاری خود دارند. برای نمونه حتا چخوف داستانهایی دارد که برخلاف طنز انتقادی دیگر نوشتههایش، صرفن برای خنداندن خواننده نوشته شدهاند، اما از آنجا که من آدمی محافظهکارم، هیچگاه، یا دستکم بهندرت، این داوریام را نزد علاقهمندان این هنرمندان ابراز میکنم. اما اکنون میتوانم در خلوت خود و در یادداشتهای خصوصیام، آن را بیان کنم.
یاسمین آبی البته بهتر از آن دو مثال یادشده است. منتقدان آن را ستودهاند و با اتوبوسی به نام هوس سنجیدهاند. خب، کیت بلانشت هم برای بازی در این فیلم برندهٔ اسکار شده است. اما اگر از بازی بازیگران بگذریم، داستان فیلم یادآور بسیاری دیگر از فیلمهای وودی آلن است: عطشهای اروتیکی، آشفتگیهای روابط انسانی، نگاه تراژیک به زندگی و … اما اگر چنین مضامینی برای یک یا دو فیلم جذاب است، به هنگام تکرار تاثیرگذاری خود را از دست میدهد و به معنای تکرار خود از سوی سازندهاش شمرده میشود.
16 آوریل:
هنگام پیادهروی به رادین گفتم: «ده احمق کند مرد را. میدانی فایدهٔ سفر چیست؟ تو در طول سفر پدیدههای نو و تازهای میبینی و همین موجب میشود چیزهای جدیدی بیاموزی و قدرت فکرو تخیلات بیشتر شود. یادت هست یک بار دربارهٔ شوپنهاور صحبت میکردیم و اینکه از نظر او توانایی کودکان برای یادگیری و جذب همهٔ مقولات مربوط به این است که او با همه چیز به مثابهٔ امری نو روبهرو میشود و برای همین است که زمان برای او کند میگذرد؟ و اینکه وقتی آدم به بزرگسالی برسد و زندگیاش تکرار روزمرهٔ امور آشنا شود، چنین است که گویی او زندگی نمیکند، بلکه یک روزِ زیسته را بارها تکرار میکند. همین امر موجب خنگ شدنش میشود. اگر نمیخواهی خنگ و احمق شوی باید دائم خودت را در معرض امور جدید بگذاری. سفر به این تصمیم بسیار کمک میکند.»
اما بیدرنگ پس از گفتن این حرفها یاد کانت افتادم که هرگز سفر نمیرفت و کل زندگیاش عبارت بود از تکرار یک روتین همیشگی. او نقیض ادعای من بود و شاید دانش جهانشمول و حیرتانگیزش حاصل همان روتین تغییرناپذیر و نظم و ترتیبِ خللناپذیرش شمرده میشد.
به این فکر کردم که توضیح این تناقض و تفاوت چیست؟ آیا میباید میان نظم و دیسیپلین پروسی کانت و تکرار نااندیشیدهٔ که از آن انتقاد میکردم، تفاوت قائل میشدم؟ یا شاید کانت را باید استثنایی برای یک قاعده بپنداریم؟ شاید هم ما با دو گونه نبوغ و نابغه و شیوهٔ زندگی روبهرو هستیم؟ در تاریخ ادبیات خودمان نیز پدیدهٔ همانندی نیز زبانزد هست حافظ بستنشین و سعدی جهانگرد! به یاد دارم که قدما از دو گونه سیروسلوک سخن میگفتند: سیر آفاق، کاری که سعدی کرده بود و سیر انفس کاری که حافظ و برخی عرفا به آن دست میزدند.
در باخترزمین نیز در برابر کانت، میتوان از کسان دیگری نام برد که نبوبغشان حاصل زندگی آکنده از سیروسفر و تنوع و اکتشاف بوده مانند جان استوارت، الکساندر فون هومبولت، گابلریله دانونزیو، جک لندن، کازانتزاکیس، برتراند راسل، آندره مالرو، همینگوی و حتا روسو که دستبرقضا مورد توجه کانت بود، مردی از هر نظر نقطهٔ مقابل کانت!
این دو گونه از انسان و بلکه دو شیوه از زندگی فکرم را به خود مشغول کرد تا جایی که با خودم عهد کردم بعدها به همین موضوع برگردم و بیشتر دربارهاش بیاندیشم. به هر حال پاسخ هر چه باشد من شیوهٔ زندگی سعدی را به حافظ و دانونزیو را به کانت بیشتر ترجیح میدهم و آرزو میکنم پسرم نیز روش راسل و هومبولت و استوارت را در پیش بگیرد.
17 آوریل:
بازخوانی، به هردو معنای دوباره خواندن و خوانش تحلیلی، بازی مرواریدهای شیشهای هسه را آغاز کردم. با اینکه از نوجوانی از علاقهمندان این نویسنده بوده و حتا دهها مقاله و یک کتاب دربارهاش نوشته و رمان دمیان و گزینهای از شعرهایش را ترجمه کردهام، با این کتاب او نتوانسته بودم ارتباط برقرار کنم.
امروز که کتاب را گشودم و حاشیهنویسیهای فراوانی از سالهای دور را بر کتاب یافتم، یاد کوششهای نافرجام خود در فهم این کتاب افتادم. تردیدی نیست که بازی مرواریدهای شیشهای دشوارفهمترین کتاب هسه است تا جایی که مترجمان پیشین حتا نام کتاب را به نادرستی ترجمه کردهاند. دراین یادداشتهای روزانه نمیخواهم به نقد و بررسی این کتاب بپردازم زیرا حجم یادداشتهایی که هنگام خوانش اثر بر حاشیهٔ کتاب مینویسم در صورت بسط و توسعه نه تنها به مقالهای مفصل، حتا به یک کتاب بدل خواهد شد. اما تنها به همین گفتن همین بسنده کنم که بازی مرواریدهای شیشهای جان و جوهر همهٔ آثار هسه شمرده میشود؛ کتابی چنان پر از ارجاعات و پیچیدگیها که ثابت میکند هسه را نمیتوان و نباید صرفن رمانتیکی میانمایه شمرد. البته هسه در روزگار جوانی آثاری رمانتیک از گونهٔ میانمایه نیز نوشته است، اما در مقام منتقد همواره بر این باور بودهام که حق هر نویسندهای است که او را نه با ضعیفترین، بلکه با بهترین اثرش داوری کنیم.
اکنون کاری جدی در حوزهٔ نقد ادبی برایم آغاز شده است. اگر با همین جدیتی که خواندن این کتاب مطول را آغاز کردهام، پیش روم حاصل کار نقدی مفصل و جدی چه بسا در حجم یک کتاب خواهد شد. این هم دستاورد دورهای بحرانی و پاسخی برای بحران؛ همان راه و روشی که خود هسه در مواجهه با دو جنگ جهانی و چیرگی نازیسم بر سرزمین خود و اروپا در پیش گرفته بود. اگر هسه بهترین زمان را برای پرداختن به آثار داستایفسکی در بحران یافته بود، برای من نیز خواندن بازی مرواریدهای شیشهای را در دل بحران در پیش گرفتهام و امیدوارم در چنین زمانهای به فهم بهتر این کتاب دست یابم. باری، برخی کتابها را تنها در بحران باید خواند!
18 آوریل
یادداشت روزانه به مثابهٔ مواد و مصالحی برای نوشتن داستان
دیشب، اندکی مانده به نیمهشب که برای کار در شیفت شب عازم محل کارم بودم در تراموا شنیدم که کسی در انتهای واگن به صدای بلند و با خنده با کسی صحبت میکند. چنین سرخوشی میان آلمانیها یا دستکم فرانکفورتیها چندان رایج نیست. دراین دیار وقتی کسی سوار قطار یا تراموا میشود، بیاختیار چشم میچرخاند و خلوتترین جا را برای نشستن مییابد. بیشتر آدمها حتا با گونهای خودخواهی کیف یا کولهٔ خود را بر صندلی کناری خود میگذارند تا غریبهای را از همنشینی با خود منصرف کنند. سارتر در یکی از کتابهایش آورده بود دیگری جهنم من است! این عبارت بیشتر وصف حال آلمانیهاست. وجود هر آدمی گویی تجاوزی است به حریم خصوصی دیگری.
با حسرت به یاد آوردم سالها پیش، وقتی سه ماهی در نیویورک ساکن بودم، سنت رایج عکس چنین رویهای بود. در هر مکان عمومی یا صفی مردم دوست داشتند با غریبهٔ کنار دستی خود سر صحبت را باز کنند. وقتی کسی سوار قطار یا اتوبوس میشد دنبال جایی میگشت که کسی برای همصحبتی پیدا شود. گویی خلاف ادب بود اگر تو خودت را از دیگری کنار میکشیدی. اما در آلمان خلاف ادب است اگر خلوت و تنهایی کسی را به نحوی برهم زنی.
هنگام پیاده شدن از بخش انتهایی واگن، همان شخص سرخوش که زنی بود میانهسال به کفشهای من اشاره کرد و به صدای بلند گفت: «باید به نوک کفشات پولیش بمالی!»
لحظهای درنگ کردم و با تعجب به کفشهایم نگاه کردم. نه، کفشهایم کثیف نبودند. فقط نوک یکی از کفشها ردی از یک خراش داشت که لابد به جایی گرفته بود و من متوجه نشده بودم. آیا او بهراستی آن خراش نامحسوس را دیده بود؟ پرسیدم: «کفش من؟»
-بله نوک کفشهایت باید برق بزند، مثل کفشهای من!
و سپس کفشهایش را نشان داد. کفش سفید ورزشی بر پا داشت و راستش هیچ هم برق نمیزد. به احتمال فراوان زنک مست بود. اما برای دست بهسر کردنش گفتم: «بله، توی خانه این کار را خواهم کرد.»
دگمه در تراموا را زدم که خارج شوم. زن گفت: «نیازی نیست خودت این کار را بکنی. به زنت بگو برایت انجام دهد!»
در باز شد و من در حال خروج گفتم: «من زن ندارم!»
زن با افسوس گفت: «آه… چه حیف.»
در بسته شد و تراموا حرکت کرد. شبیه یک تکه از داستان بود. با خودم گفتم: آخر چرا فقط آدمهای مست توی این شهر با غریبهها همصحبت میشوند؟ و دیگر اینکه یادم باشد فردا توی خانه نوک کفشهایم را برق بیندازم.
19 آوریل
جلوی در خروجی باشگاه ورزشی ایستاده بودم و منتظر آمدن رادین بودم (هفتهای دو روز، شنبهها و یکشنبهها با هم ورزش میکنیم. رادین همیشه بهکندی لباسهایش را عوض میکند و ساکش را میبندد، از بس که سرگرم تلفن همراهش است. از پنجرهٔ طبقهٔ پنجم توی راهرو داشتم برج کلیسای جامع را تماشا میکردم و طبق معمول ذهنم بهشدت درگیر سیودو فکر متفاوت بود.
رادین سر رسید و گفت: «بابا، چرا خشمگنی؟»
-اما من که خشمگین نیستم. چرا چنین فکری کردی؟
-قیافهات خشمگین بود!
راستش خیلی تعجب کردم. هیچ فکر نمیکردم یک ناظر خارجی چنین تصوری از دیدن چهرهٔ من پیدا کند. گفتم: « خشمگین نیستم، فکرم مشغول است. همهٔ ایرانیها این روزها فکرشان مشغول است.»
یاد خاطرهای از دختر آلبر کامو افتادم. روزگاری هنگامی که بهسبب انتقادهایش از استالین تحت فشار چپهای تندرو بود، دخترش سرزده وارد اتاق او میشود و پدرش را میبیند که از پنجره به بیرون خیره شده است. دختر میپرسد: «پدر، غمگین هستی؟»
و کامو پاسخ میدهد: «غمگین نیستم، تنها هستم.»
به هر حال صحبت پسرم ذهنم را درگیر سیوسومین فکر میسازد، اینکه چقدر شناخت ما از آدمها براساس چهره و ظاهرشان میتواند آکنده از بدفهمی و لغزش باشد. یادم میآید حدود سی سال پیش، نخستین باری که از آلمان دیدار میکردم، در یک بانک در صف انتظار برای نوبتم شاهد گفتوگوی کارمندی با یک مشتری بودم. کارمند بانک جوانی بود تیپیک آلمانی، با قدی بلند، پوستی سفید، موهایی بور و چشمانی آبی که به گمانم بسیار بیاعتنا و سرد مینمود. مشتری پیرزنی بود که داشت توضیح میداد درخواستش چیست. مرد جوان هیچ لبخندی بر لب نداشت. حالت چهرهاش حتا در نگاه من آکنده از خوارشماری مشتری سالخوردهاش مینمود. بیاختیار از کارمند بانک خشمگین شدم. اما دقایقی بعد، مرد با حوصلهٔ تمام به کار پیرزن رسیدگی کرد و به نظر رسید یخاش آب شده است. بسیار بسیار از پیشداوری شتابزدهام شرمگین شدم تا جاییکه هنوز پس از گذشت سی سال یادآوری آن خاطره آزردهام میکند.
رفتهرفته پی بردم که مردمان شمال اروپا بیشوکم غلطانداز هستند. برعکس لاتینیهای جنوب اروپا که گرمای وجودشان به ما شرقیها نزدیکتر است، نوردیکها تودارتر هستند و همواره گویی فاصلهای میان ایشان و ماست. سالها پیش برای چند هفته خانهٔ مردی انگلیسی مهمان بودم و تا پایان اقامتم نزد او نمیدانستم نظر میزبانم دربارهٔ مهمانش مثبت است یا منفی!
اما چه توقعی میتوانم داشته باشم هنگامی که پسرم نیز دربارهٔ پدرش اشتباه فکر میکند؟ چقدر تصویری که دیگران از ما دارند ممکن است با خود ما متفاوت باشد، چقدر ما بد فهمیده میشویم و چه ورطهای میان ما و دیگران است!
20 آوریل
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
دائم اخباری هولناک میرسد که عقل از پذیرفتن آن سر باز میزند. اگر خبر موثق باشد پس از کشتن زنی که تنها جرمش مداوای زخمیها بود، در سردخانه به جسدش بیحرمتی کرده و به همسر داغدارش این بیحرمتی را تعریف کردهاند. و مرد بینوا دست به خودکشی زده است. چنین خبری چنان مشمئزکننده است که نمیخواهم باورش کنم. مرتب به خودم میگویم شاید اغراق شده است، شاید یک آدم بیمار با یک دروغ قصد آزار مرد داغدار را داشته است. اما حکایت هر چه باشد و با هر درجه از صحت، خارج از فهم من است. چرا از شنیدن این اخبار دیوانه نمیشویم؟ شاید هم شدهایم و خبر نداریم. شاید پسرم درست دیده بود چهرهٔ دژم مرا و من خود غافل بودهام از احوال خودم.
با شنیدن اخباری از این دست، ولو بخشی از آنها صحت نیز نداشته باشد، امیدم را به گذر کم هزینه ایران از اوضاع کنونی، از دست میدهم. گویا این کشور چه با ادامهٔ جنگ و چه با آتشبس، هزینههای گزافی باید بپردازد. آیا امید به اینکه با مبارزات مدنی و خشونتپرهیز میتوان از شر این هیولاها آزاد شد، خوشخیالی نیست؟ خدایا پس چه وقت ما روی آرامش را خواهیم دید؟
21 آوریل
در میانهٔ خواندن دو متن سنگین، چنین گفت زرتشت و بازی مرواریدهای شیشهای، بهمثابه میانپردهای برای استراحت صدواندی از کتاب رویای نوشتن را که دوستم مسعود بهزادی به من هدیه داد، بهسرعت میبلعم. کتاب، مجموعه گفتوگوهایی با چند نویسنده است به ترجمهٔ مژده دقیقی. آنچه تا اینجا خواندهام گفتوگو با وودی آلن، مارکز و جورج پلیمپتن (سردبیر نشریهٔ پاریس ریویو) است. این فرد آخر را نمیشناختم، اما از شرححالش پیداست که اعجوبهٔ غریبی است. بهتلخی با خودم فکر میکنم جهان پر از هزاران هزار نویسنده و دهها هزار کتاب درجه یک هست که آدم حتا آنها را نمیشناسد و افسوس که زندگی کوتاه ما چه بهسرعت میگذرد و ما در غفلت آن را هدر میدهیم. بسیاری خیال میکنند من آدم پرکاری هستم. در قبال این خوشبینی آنان احساس گناه میکنم، گویی تبهکاری هستم که هنوز دستش رو نشده و به ناحق مورد اعتماد اطرافیان خود قرار گرفته است. فقط خود من میدانم چقدر زمان به بطالت و بیهودگی میگذرانم و چقدر میتوانستم از این گذر شتابناک عمر بهتر و بیشتر سود برم. کجا رفته آن شور و شیدایی دورهٔ نوجوانی که بهرغم ممنوعیت خواندن کتابهای غیردرسی، وقتی پدر و مادرم به خواب میرفتند، پنهانی میرفتم در انباری زیرزمین خانه و تا خود صبح کتاب میخواندم؟ یک روز باید خاطرات آن دوره را به تفصیل بنویسم، یکی از صدها ایدهٔ ادبی که سالهاست در فهرست کارهای ناتمامم، معطل همت همیشه غایب من مانده است و معلوم هم نیست که هرگز انجام شود!
خواب به مثابهٔ مواد و مصالحی برای نوشتن داستان:
چهاروپانزده دقیقهٔ بامداد از خواب بیدار میشوم. باز هم رویایی با مضامین تکرارشونده دیدهام. ناگفته پیداست که توان و ارادهٔ برخواستن از بستر و نشستن پشت میز را ندارم. توی تاریکی کورمالکورمال گوشی تلفنم را پیدا میکنم و با صدایی خوابآلود، حتا نیمهخواب، نیمهبیدار میکوشم تا جایی که میشود خوابم را با بیشترین جزئیات به یاد بیاورم و به شکل صوتی ضبطاش کنم. نمیخواهم در روزنوشتهایم به شرح خوابهایم بپردازم؛ برای ثبت خوابهایم پرونده دیگری دارم به نام یادداشتهای شبانه. اما اینجا بسنده میکنم به شرح کلیاتی از خوابم. خواب میبینم در راه مقصدی گم شدهام (نخستین لایتموتیفی که در خوابهایم بارها رخ میدهد)، در گذرگاههایی راه میروم که تا حدودی به لابیرنت میماند (دومین لایتموتیف)، چشماندازها چنان زیبا هستند که به افسانه میمانند، ترکیبی از طبیعت (کوهستان، رود، شاخساران و …) و بناهایی معمولن سنگی. این بناها معماری غریبی دارند، معماریای که فقط در جهان افسانهها مشابه آن وجود دارد، نه به کلی معماری شرقی است و نه غربی با این حال چیزی از معماری گوتیک در آنها دیده میشود. در واقع این معماری، عناصری از هر دو فرهنگ شرقی و غربی را در خود دارد. بناها قدیمی هستند و تاریخی. گونهای قداست دارند مانند بناهای معابد (سومین لایتموتیف)، میخواهم به خانه بازگردم اما مسیر را نمییابم، اتومبیلها و تاکسیها از آدرسی که میدهم سردرنمیآورند و من دیرم شده است (لایت موتیف چهارم)، در صحنهٔ بعدی ناخواسته وارد حریم خانهٔ کسی شدهام (لایتموتیف پنجم)، در تلاش برای خروج از حریم خصوصی بیگانگان روی لبهٔ دیواری بسیار بلند گیر افتادهام. خطر سقوط به یک دره وجود دارد، اما نه سقوط میکنم و نه نجات پیدا میکنم، در گونهای تعلیق هم روانی و هم مکانی گیرافتادهام (لایتموتیف ششم) و …
شاید تنها روانکاوان صلاحیت تفسیر این خواب یا هر خواب دیگری را دارند، با این حال گمان میکنم کل این خوابهای تکرارشونده نشان احساس تعلیق من در زندگی کنونیام باید باشد، تعلیق میان زندگی در ایران و در غربت، احساس گمشدگی در تاریخِ سیاستزدهٔ کشورم، احساس خطر باز به سبب همین دور افتادن از کشور و خانواده و پیشینهام. با این حال، حکایت همچنان باقیست…