روایتی که مرگ را تاب آورد

مصاحبه نگار قنبری با لادن نیکنام
⏱️ زمان خوانش: ۱۰ دقیقه

در فضایی که «زنان امروز»[1] فراهم کرده، دو بانوی داستان‌نویس گفت‌وشنودی پُربار دارند: نگار قلندر و لادن نیکنام. آنها به زندگی و گذار غزاله علیزاده، داستان‌نویس درگذشته می‌پردازند و به رمان تازه‌ای می‌رسند که لادن نوشته و انتشارات صدای معاصر چاپ کرده است: «ماندن در وقت اضافه». بانو نیکنام از انگیزهٔ خود برای برگزیدن نگارش داستان به جای ناداستان دربارهٔ غزاله می‌گوید. او نگارش داستانی را دارای نرمی و ژرفایی فراتر از نوشتار غیرداستانی می‌داند. این همان دیدگاهی‌ست که در خانهٔ داستان‌شناسی فرزندان میسرا به نام «دانش‌نوروایی» می‌خوانیم؛ از نو روایت کردنِ دانش. لادن شخصیتی به نام سارا آفریده و او را در جای غزاله نشانده است. او در این داستان می‌کوشد تا دانش و نگرش خود از زندگی در تنهایی را در سارا بیازماید. خواندن این مصاحبهٔ کوتاه ولی پُرگوهر را به دوستداران داستان‌شناسی پیشنهاد می‌کنیم.

روایتی که مرگ را تاب آورد
نگاهی به زندگی و آثار غزاله علیزاده

گفت‌و‌گو با لادن نیکنام

در تاریخ پرفرازوفرود ادبیات معاصر ایران، غزاله علیزاده را نمی‌توان تنها در هیئت نویسنده‌ای صاحب‌قلم بازشناخت؛ او حضوری است یگانه و مناقشه‌برانگیز که در تلاقی زبان، جنسیت و زیست اندیشنده، معنا می‌یابد. نویسنده‌ای که از یک سو به‌واسطۀ آثارش و از دیگر سو، به دلیل منش و شیوۀ زیست متفاوتش، جایگاهی بی‌بدیل در ادبیات معاصر ایران یافته است. جایگاهی که با‌وجود اهمیت و عمق اثرگذاری‌اش، همچنان در حاشیه مانده و به‌تمامی شناخته و ارزیابی نشده است. شاید به آن سبب که او همواره خلاف جریان مألوف حرکت کرد و به ساحت‌های کمترآزموده قدم نهاد.

غزاله علیزاده — که مرز میان زیستن و نوشتن را درهم ‌شکست و به زبان، نه فقط از منظر ابزارمندی روایت، بلکه به‌مثابۀ ساحتی اندیشمندانه برای نبرد با کلیشه‌ها، سکوت‌ها و سلطه‌گری‌ها ‌نگریست — کوشید جهان زنانه را از انفعال و حاشیه‌نشینی برهاند و آن را به عرصه‌ای برای قدرت، پرسش‌گری و تجسمی از زیباییِ تراژیک بدل کند. هرآنچه به نام او متبلور شده است فراتر از مجموعه‌ای از آثار ادبی، تجلی عصیان، مقاومت و میل به گسستن از ساختارهای مسلط است.

در این گفت‌وگو، لادن نیکنام، نویسندۀ رمان ماندن در وقت اضافه — اثری که با الهام از زندگی و زیست ذهنی غزاله علیزاده نوشته شده است — از تأثیر عمیق و چندلایۀ او بر نوشتار و اندیشۀ خود سخن می‌گوید؛ از پیوندی عاطفی و همذات‌پندارانه که او را به خوانشی دقیق و جسورانه از شخصیت و زندگی غزاله علیزاده رسانده است. این گفت‌وگو نه فقط تأملی بر زندگی و مرگ نویسنده‌ای رازآلود، بلکه کوششی برای بازاندیشی در جایگاه زن روشنفکر در سنت ادبی ایران است، زنی که هنوز به‌تمامی دیده نشده و آثاری که شاید هنوز زمان درک و پذیرششان فرانرسیده است.

غزاله علیزاده نویسنده‌ای است که همیشه صحبت‌های زیادی دربارۀ زندگی شخصی و شخصیتش مطرح شده است؛ از ازدواج‌ها و تنهایی‌هایش گرفته تا وصیت‌نامه‌ای که از او به جا مانده است. حتی پس از مرگش هم، همچنان بیش از آنکه با تصویری روشن و شفاف از او روبه‌رو باشیم، با شخصیتی مبهم و درپرده مواجهیم؛ انگار آدم‌ها علاقه دارند نوعی رازآلودگی در شخصیت غزاله ببینند. با توجه به اینکه شما سال‌ها دربارۀ غزاله علیزاده و آثارش پژوهش کرده‌اید و در کتاب ماندن در وقت اضافه، به این موضوع پرداخته‌اید، پیش از هرچیز، مایلم نظر شما را دربارۀ شخصیت او بدانم.

به نظر من، غزاله علیزاده به‌خاطر زیبایی ظاهری چشمگیرش و البته نبوغ فوق‌العاده‌ای که داشت، خیلی زود از هم‌نسلان خودش متمایز شد. نگاهی به رشته‌هایی که خوانده است، مثل فلسفه، ادبیات، حقوق و علوم سیاسی، نشان می‌دهد که همیشه در حال یاد گرفتن بوده است؛ کسی که حتی تا لحظۀ آخر عمرش هم از آموختن دست نکشید. درعین‌حال، پیوند همیشگی‌اش با ادبیات کهن فارسی، مثل مراجعۀ مداوم به تاریخ بیهقی یا شعر کلاسیک، نشان می‌دهد که چقدر به ریشه‌ها وفادار بوده است. فراموش نکنیم، ما با نویسنده‌ای طرفیم که در دوران زندگی‌اش گروهی از زنان هم‌نسل او با تکیه بر زیبایی ظاهری، امتیاز می‌گرفتند؛ معمولاً با ازدواج با مردی ثروتمند و بعد در حاشیۀ آسایش و رفاه، زندگی‌شان را سپری می‌کردند. اما غزاله علیزاده مسیری متفاوت را انتخاب کرد. او در عین اینکه می‌دانست زنی زیباست، به دنبال زیبایی ذهنی رفت؛ انگار تلاش می‌کرد برای ذهنش سازوکاری تازه تعریف کند. او تصمیم گرفت به‌جای صورت، دنبال معنا برود؛ دنبال اینکه ذهنش را در مسیری تازه و عمیق‌تر پرورش بدهد. به نظرم همین انتخاب سرآغاز پیچیدگی زندگی غزاله بود. او با هر کتاب تازه‌ای که منتشر می‌کرد، واکنش‌های متفاوتی برمی‌انگیخت؛ چون کمتر کسی انتظار داشت زنی با آن چهره، این حجم از دانش و عمق فکری را در کارهایش نشان بدهد. غزاله از آدم‌ها می‌خواست از ظاهر عبور کنند و به معنا برسند؛ اما چند نفر واقعاً موفق شدند این مسیر را تا انتها بروند؟ معلوم نیست. علاوه‌براین، نباید فراموش کنیم که زندگی شخصی او تجربه‌های زیستۀ عمیقی برایش ساخته بود که رد آنها را هم در نوشتارش می‌بینیم و هم در رفتارش. این را هم فراموش نکنیم، غزاله آدمی بود که هم دنبال مهر ورزیدن بود و هم دوست داشت محبت دریافت کند. در کشوری مثل ما، این ترکیب — زیبایی ظاهری و مهرورزی بی‌دریغ — گاهی برای زن‌ها دردسرساز می‌شود.

یعنی درواقع، جامعه نمی‌توانست این ترکیب زیبایی ظاهری و عمق فکری را به‌راحتی بپذیرد؟

دقیقاً. جامعه به‌طور ناخودآگاه، برای زن زیبا نقشی مشخص در نظر می‌گیرد و اگر او از آن نقش فراتر برود، یا نادیده گرفته می‌شود یا به‌شکلی رازآلود و دست‌نیافتنی تصویر می‌شود. غزاله از حدود بیست‌ بیست‌وپنج‌سالگی، تجربه‌های عاطفی ویژہ‌ای داشت؛ ازجمله ازدواج با دو چهرۀ فرهنگی برجستۀ کشور. همین اتفاق‌ها، همراه با ویژگی‌های شخصی خودش، باعث شد مسیر زندگی‌اش پر از سایه‌روشن بشود. وقتی داشتم دربارۀ غزاله تحقیق می‌کردم، متوجه نکتۀ جالبی شدم: هیچ‌کس او را مثل خانم سیمین دانشور یا خانم شهرنوش پارسی‌پور، با عنوان رسمی صدا نمی‌زند. همه خیلی ساده و خودمانی به او می‌گویند «غزاله»، انگار که یکی از نزدیکانشان باشد. این برایم خیلی جالب بود؛ فهمیدم غزاله طوری با آدم‌ها رفتار می‌کرد که نوعی صمیمیت بی‌واسطه بینشان شکل می‌گرفت. البته نباید فراموش کرد که در کنار این روی صمیمی و مهربان، غزاله از افسردگی هم رنج می‌برد. این تضادها درست همان چیزی است که در رمان‌هایش، مخصوصاً خانۀ ادریسی‌ها، به چشم می‌آید؛ جایی که شخصیت‌ها نه فقط ساخته می‌شوند، بلکه به معنای واقعی کلمه تراش می‌خورند. درنهایت، می‌شود گفت زن بودنش، آن هم در قالبی زیبا و اهل مهر، در نادیده گرفته شدن یا دست‌کم گرفته شدنش، تأثیر زیادی داشت. جامعۀ آن زمان پیش‌فرض‌هایی دربارۀ زنان داشت که کار غزاله را سخت‌تر می‌کرد. او می‌خواست به معنا برسد، اما دنیای اطرافش بیشتر درگیر صورت بود تا معنا.

پس معتقدید تصورات قالبی دربارۀ زن بر نویسنده و آثارش سایه افکنده و باعث کمتر پرداختن به او شده؟

بله. اینجاست که می‌گویم نویسنده خودش به متن تبدیل شده است. یک جایی نویسنده از دور، با صدایی بلند فریاد می‌زند پوستم کنده شده! من خانۀ ادریسی‌ها را نوشته‌ام. به متن من رجوع کنید، نه به خود من. اما متأسفانه، در فضای ادبیات آن زمان، پیش‌فرض‌هایی دربارۀ زن نویسنده وجود داشت. جامعه عادت نداشت زنی را ببیند که هم زیبا باشد، هم روشنفکر، هم خالق اثری ماندگار. این یکی از تلخ‌ترین اتفاق‌هایی است که برای غزالۀ نویسنده افتاده است. باوجود خلق متنی درخشان، که حقیقتاً یک میراث فرهنگی غنی برای ادبیات داستانی ایران است، بسیاری نمی‌توانستند بپذیرند که غزاله تنها یک «چهره» نیست، بلکه ذهنیتی ژرف و خلاق پشت آثارش وجود دارد. درنتیجه، شخصیتش پررنگ شد و آثارش، که باید در مرکز توجه قرار می‌گرفتند، در حاشیه ماندند.

نقش خود غزاله را در ایجاد این فضا چطور می‌بینید؟

این روزها که یادداشت‌های کامو را مرور می‌کنم، به درکی تازه از تجربۀ نویسندگی و زیست او رسیده‌ام. بیشتر از همیشه متوجه شده‌ام که اگر کامو توانسته است یادداشت‌های فلسفی‌اش را، با آن زبان شاعرانه‌ای که در ترجمۀ آقای دیهیمی هم پیداست، بنویسد و اجرا کند، بخشی به‌خاطر این بوده که در انزوا زیسته است. یادداشت‌های کامو این ایده را به ما می‌دهند که نویسنده‌ای مثل غزاله، با آن میزان از حساسیت، نیاز داشت در سکوت و خلوت خودش زندگی کند؛ پشت درهای بسته و به دور از هیاهو.

اما به نظر من، غزاله از این تنهایی می‌ترسید یا شاید از آن پرهیز می‌کرد. شاید چون تک‌فرزند بود، یا شاید چون در دوران تحصیلش هیچ‌وقت نتوانست با هم‌کلاسی‌ها و جمع‌های دوستانه ارتباطی واقعی و پایدار برقرار کند. حتی تجربه‌های عاطفی‌اش هم، آن‌طور که از لابه‌لای حرف‌ها و نوشته‌هایش برمی‌آید، اغلب با شکست و تلخی همراه بوده‌اند. به همین خاطر، شاید نتوانسته است در درجۀ اول، با خودش دوستی کند. و همین‌جاست که مسیر به‌شکلی دیگر طی می‌شود؛ به‌جای اینکه فقط «اثر» دیده شود، خودِ نویسنده در معرض دید قرار می‌گیرد. این همان‌جایی ا‌ست که به تعبیر من، «متن» کنار می‌رود و «نویسنده» به متن تبدیل می‌شود؛ به‌شکلی عریان، بی‌واسطه و آسیب‌پذیر. اما واقعیت این است که جای نویسنده در ایوان جامعه نیست. شاید بهتر است بگویم جای نویسنده در یک اتاق کوچک دربسته است. آنجاست که درخشش ذهنْ بی‌حاشیه نمایان می‌شود. ایوان جایی ا‌ست برای دیدن و دیده ‌شدن، جایی‌ است که در آن نویسنده ناچار می‌شود با بلاگرها و سلبریتی‌های فضای مجازی رقابت کند، جایی که مخاطب با یک کلیک ساده از هرجای دنیا، به نوشته‌ها می‌رسد و توقع دارد نویسنده هر روز در ایوان جهان حاضر، پاسخ‌گو و در جریان باشد.

درست است که هنرمند دوست دارد دیده شود، این میلی طبیعی‌ است، اما آنچه باید دیده شود، اثر اوست، نه صرفاً خودش. این مرز باریکی ا‌ست که اگر مراقبش نباشیم، نویسنده را از درخشش بی‌حاشیه، به حاشیه‌ای پرسروصدا می‌کشاند. یادم هست در دهۀ شصت و هفتاد، چیزی به نام جشن امضا یا رونمایی کتاب وجود نداشت. نویسنده کتابش را منتشر می‌کرد و تمام؛ نه مصاحبه‌ای و نه عکسی درشت بر بالای صفحه. غزاله هم، شاید به‌خاطر همان تنهایی دوران کودکی، میل شدیدی به ارتباط داشت. و وقتی آمد در ایوان ایستاد — زنی زیبا، مهربان و صمیمی — همۀ اینها بر اثرش سایه انداخت. اثرش دیده شد، بله، اما بعد از خودش. شاید خیلی دیر. شاید در حاشیۀ همان ایوانی که جای او نبود.

اگر موافق باشید، به آثار غزاله علیزاده و شاخص‌ترین اثرش، خانۀ‌ ادریسی‌ها، بپردازیم. جهانی که غزاله علیزاده در این رمان خلق می‌کند جهانی است مستقل، کامل و به‌یادماندنی؛ شهری خیالی به نام عشق‌آباد که اگرچه بی‌زمان و بی‌مکان است، اما برای خواننده کاملاً قابل لمس و باورپذیر می‌شود. شخصیت‌هایی که در آن حضور دارند چنان زنده و پرجزئیات‌اند که مثل آدم‌های واقعی در ذهن می‌مانند. از نگاه شما، جهانی که او در این رمان ساخته است چه ویژگی‌هایی دارد؟

مواجهۀ من با این اثر، همیشه مثل ورود به یک اقلیم تازه بوده است؛ اقلیمی که با همۀ عناصرش، از زبان گرفته تا فضا، بر چیزی فراتر از روایت صرف، دلالت دارد. به باور من، خانۀ ادریسی‌ها مهم‌ترین و تأثیرگذارترین اثر غزاله علیزاده است؛ اثری که می‌تواند جایگاه او را در تاریخ ادبیات ایران تثبیت کند. دلیلش هم این است که این رمان، برخلاف بسیاری از آثار ایرانی، صرفاً بازتابی مستقیم از واقعیت نیست، بلکه حاصل تخیلی خلاق، عمیق و اندیشمندانه است. من در سال‌هایی که در کارگاه‌های آقای گلشیری حضور داشتم، بارها شنیدم که می‌گفتند ما نویسندگان داستان‌کوتاه‌نویس خوبی داریم، چون داستان کوتاه به دلیل فشردگی‌اش، شبیه شعر است و شعر هم با هوش هیجانی ایرانی‌ها سازگار است. اما نوشتن رمان چیزی فراتر از هوش هیجانی می‌طلبد. رمان باید پای در تاریخ داشته باشد، از جامعه‌شناسی و روان‌شناسی استفاده کند و از تخیل زندۀ نویسنده جان بگیرد. عشق‌آبادی که غزاله در این رمان خلق می‌کند چیزی شبیه به «ماکاندو»ی مارکز است؛ یک ناکجاآبادِ ایرانی که در عین بی‌زمانی، بازتابی روشن از تحولات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایران معاصر است. نام شخصیت‌ها همه ایرانی‌ است، در‌عین‌حال، مکان داستان در مرز واقعیت و تخیل ایستاده است. خانۀ ادریسی‌ها خود به‌نوعی استعاره‌ای از وطن است؛ خانه‌ای که آدم‌های گوناگون با ایده‌ها و آرمان‌های مختلف در آن گرد آمده‌اند، آمده‌ و رفته‌اند و آنچه درنهایت می‌ماند خود خانه است: بدنۀ ثابت و زخمی‌شدۀ سرزمینی که پشت سر هر جنبش و هیاهویی، تنها ویرانی برایش باقی می‌ماند. غزاله در این رمان، تقابل سنت و مدرنیته را هم خیلی دقیق و هنرمندانه نشان می‌دهد. زنانی مثل لقا، که پیانویی را پنهانی در اتاقشان می‌نوازند، در فضایی نفس می‌کشند که تجدد باید پنهان بماند. این همان شرایط جامعۀ درگیر گذار است؛ در برابر تغییر مقاومت می‌کند و هر نشانه‌ای از نو شدن باید از دید پنهان شود.

در بسیاری از نقدهایی که چه در زمان حیات او و چه پس از آن نوشته شده‌اند، این موضوع مطرح است که غزاله قصد داشت وضعیت سیاسی–اجتماعی خاصی را در خانۀ ادریسی‌ها بازنمایی ‌کند. بیراه هم نیست. او مکانی مثل «آتش‌خانه» یا شخصیتی به نام «قهرمان» را می‌سازد؛ نشانه‌هایی که فقط تحلیل‌های سیاسی ساده را برنمی‌تابند. اینها لایه‌هایی دارند که به نظر می‌رسد غزاله دارد حرف‌هایی بزرگ‌تر، پیچیده‌تر و جلوتر از زمانه‌اش می‌زند. خودش اما در این‌ باره چندان مستقیم حرف نمی‌زند و واکنشی هوشمندانه دارد. می‌گوید من انکار نمی‌کنم، اما من خواسته‌ام چیزی فراتر از آنچه شما در نظر دارید بگویم. نظر شما درمورد ابعاد سیاسی–اجتماعی اثر چیست؟

نمادگرایی در خانۀ ادریسی‌ها بسیار پررنگ است؛ از اتاق‌ها، درها و پیانو گرفته تا آتش‌خانه و آتش‌کار و شعلۀ آبی پایانی. وقتی به شخصیت «قهرمان» نگاه می‌کنیم، با کسی طرفیم که نه‌تنها به دنبال تحول است، بلکه آتش می‌افروزد، بی‌آنکه بداند بعد از ویرانی چه باید ساخت. آنچه غزاله نشان می‌دهد، نقدی است تیزبینانه بر شور و هیجان کور؛ او می‌گوید جامعه فقط با خروش عاطفی به جایی نمی‌رسد، ما به خرد نیاز داریم. همان‌طور که ما سیاوش را از دل آتش عبور می‌دهیم یا آتش برای ابراهیم، گلستان می‌شود، غزاله هم آتش را با بار معنایی عمیق وارد اثرش می‌کند، اما در رمان او، آتش‌افروزیِ بی‌تفکر فقط به سوختن منتهی می‌شود، نه نوزایی. درواقع غزاله می‌خواهد بگوید کسی که در اینجا آتشی روشن می‌کند فقط به دنبال ویرانی‌ است. یعنی هیچ زیبایی تازه‌ای را جایگزین نمی‌کند. آنکه آتش روشن می‌کند و خود را «قهرمان» می‌نامد درواقع چیزی برای ساختن ندارد. تنها کاری که بلد است تصرف است، آن‌هم پی‌درپی. این وضعیت انگار بسیار شبیه به وضعیت سیاسی–اجتماعی ایران است. در این رمان، شخصیت‌ها و کنش‌ها در لایه‌های گوناگون قابل تأویل‌اند. حتی کتاب ‌خواندن‌های شخصیت وهاب، وقتی از عمل جدا می‌ماند، به‌نوعی بن‌بست می‌رسد و از سوی دیگر، کنش‌گری بی‌خردِ «قهرمان» هم چیزی به بار نمی‌آورد. غزاله این تقابل را، این نبرد همیشگی عقل و احساس را، با ظرافت در متن تنیده است. دعوتش به‌سوی خرد است، نه شور کور؛ به‌سوی بازسازی آرام، نه انقلابِ بی‌مهار. و درنهایت، آنچه این اثر را از بسیاری از رمان‌های ایرانی متمایز می‌کند، تخیل پُربار و شعرآلودی است که در تاروپود آن جریان دارد. غزاله علیزاده شاعری بود که رمان نوشت. زنی که هم به شعر کهن و هم به شعر معاصر تسلط داشت و می‌توانست با همان دقتی که کلمۀ اضافه‌ای را در شعر تشخیص می‌دهد، زبان داستانش را صیقل دهد. مصداق آن، خانۀ ادریسی‌ها که نه فقط یک روایت، یک اقلیم است، یک وضعیت ذهنی، یک دعوت به تفسیر.

اگر موافق باشید، دربارۀ جایگاه تخیل در آثار غزاله علیزاده، به‌ویژہ در خانۀ ادریسی‌ها صحبت کنیم.آیا او صرفاً نویسنده‌ا‌ی خیال‌پرداز است یا تخیل را در خدمت روایت به کار می‌گیرد؟

در خانۀ ادریسی‌ها با نوعی تخیل ریشه‌دار و خلاقانه مواجهیم؛ تخیلی که فراتر از بازنمایی صرفِ واقعیت است و همین ویژگی یکی از مهم‌ترین امتیازهای این رمان است. برخلاف بسیاری از رمان‌های امروز، که کپی برابر اصل آن چیزی‌اند که ما در مترو، تاکسی، مهمانی یا کوچه و خیابان می‌شنویم و نویسنده فقط تلاش کرده آنها را در قالب ساختار کلاسیک رمان بریزد، در کار غزاله علیزاده با روایتی روبه‌روییم که حاصل تخیل خلاق، آگاه و آموزش‌دیده است. اصل اول نوشتن، به‌ویژہ در رمان‌نویسی، همین تخیل است تا نویسنده بتواند هرچیز را در ذهنش به چیزی دیگر تبدیل کند. غزاله از همان کودکی دختری بود با تخیل فعال. همین ویژگی باعث شده است در رمانش، هر عنصر و هر اتفاقی فقط همان چیزی که به چشم می‌آید نباشد، بلکه حامل معنایی پنهان، لایه‌مند و چندوجهی باشد. در همین کارگاه‌های داستان‌نویسی که در آنها شرکت کردم، ازجمله کارگاه‌های زنده‌یاد هوشنگ گلشیری، همیشه بر این نکته تأکید می‌شد که نویسنده باید به واقعیت توجه داشته باشد، اما این فقط یک سوی ماجراست؛ نویسنده‌ای که نتواند از تخیلش تغذیه کند نهایتاً فقط یک گزارشگر واقعیت خواهد بود. اما مخاطب از ادبیات داستانی چیز دیگری می‌خواهد. او می‌خواهد ببیند نویسنده چگونه از دل واقعیت، بافتی خیالی می‌سازد، چگونه عناصر واقعی را دگرگون می‌کند و از آنها نمادهایی تازه، تجربه‌هایی عمیق و معانی پنهان می‌آفریند. غزاله علیزاده هرگز تخیل را به معنای فرار از واقعیت به کار نمی‌برد.

برعکس، تخیل در آثار او ابزاری است برای عمیق‌تر دیدن واقعیت.

در بعضی از نقدهایی که به آثار غزاله شده است، نه فقط به خانۀ ادریسی‌ها، بلکه به آثار دیگری مثل مجموعه‌داستان سفر ناگذشتنی، زن‌های داستان را خیال‌پرداز و رؤیابین می‌دانند. زن‌هایی که خیالی اتوپیایی از جهان دارند. آیا با این دیدگاه، به‌ویژه دربارۀ شخصیت‌های زن در داستان‌های غزاله علیزاده، موافقید؟

به نظرم این توانایی تخیل و خیال‌پردازی چیزی نیست که بشود صرفاً آن را به جنسیت گره زد. درست است که بعضی‌ها آن را «امر زنانه» می‌نامند و با شخصیت شهرزادگونۀ زن شرقی پیوند می‌زنند، اما واقعیت پیچیده‌تر از اینهاست. در تجربۀ شخصی من و در مصاحبه‌هایی که با شاعران مرد داشته‌ام، گاه دیده‌ام که دامنۀ تخیل مردان حتی از منِ زن فراتر رفته است. این بیشتر از آنکه به جنسیت مربوط باشد، به آمادگی روانی، به آن «آنیمای» درون انسان بازمی‌گردد؛ به اینکه چقدر بی‌پروا اجازه می‌دهد خیال در ذهنش جاری شود. خیال، به‌خودی‌خود، نه امری ستایش‌برانگیز است و نه ناپسند؛ خیال در خدمت روایت، ابزاری قدرتمند برای رسیدن به حقیقتی عمیق‌تر از آن چیزی ا‌ست که واقعیت صرف ارائه می‌دهد. اما در مواجهه با غزاله علیزاده، همواره با نوعی سوء‌تفاهم همراه بوده است. از همان ابتدا، برخی او را متهم می‌کردند به اینکه «رؤیابین» است یا در «عالمی دیگر» سیر می‌کند. در پژوهشی که برای کتاب ماندن در وقت اضافه انجام دادم، بسیاری از کسانی که دربارۀ غزاله صحبت می‌کردند، برای توصیف شخصیتش از واژگانی مثل «عارف»، «زاهد»، یا «سالک» استفاده می‌کردند. این مسئله از کجا می‌آید؟ به نظرم از نیازی درونی در خود گویندگان: آنها می‌خواستند غزاله را در مقام انسانی فراتر از واقعیت روزمره ببینند. البته بی‌انصافی نیست اگر بگوییم که او واقعاً نیکوکار بود؛ کمک‌هایی که به اهالی فرهنگ و جوان‌ترها کرد بی‌حد‌ومرز و با دست‌ودل‌بازی‌ کم‌نظیری همراه بود.اما نکتۀ اساسی‌تر این است که انسان شرقی ذاتاً انسان خیال است. برخلاف غربی‌ها، که بیشتر در «سر» زندگی می‌کنند، ما شرقی‌ها در «دل» زندگی می‌کنیم؛ در جان، در تخیل و در لایه‌های پنهان ناخودآگاه. ادبیات غربی اغلب پیرنگ‌محور، معناگرایانه و متکی بر واقعیت بیرونی ا‌ست، اما ادبیات شرقی از بستر مکاتب عرفانی، شهود، رمز و اسطوره تغذیه می‌کند. ایران، با آن پیشینۀ چندهزارساله و تاریخ و جغرافیایی وهم‌انگیزش، زمینه‌ای فراهم می‌کند برای شاعرانگی و خیال‌ورزی مداوم. پس نه فقط زن شرقی، که هر انسان شرقی، اغلب با ذهنی خیال‌پرداز به دنیا می‌آید. و اینجاست که به نظرم باید پرسش جدی‌تری مطرح شود: مگر می‌شود انسانی را یافت که رؤیایی در ذهن نداشته باشد؟ مگر می‌شود کسی را شناخت که در دلش، اتوپیایی نیافریده باشد؟ تنها فرق نویسنده با دیگران این است که او شهامت و زبان بیان آن رؤیا را دارد. ما می‌نویسیم تا به آن جهان خیالی برسیم؛ شاید چون جهان بیرون برایمان، غیرقابل تحمل شده است. پس می‌نویسیم، چون می‌خواهیم دست‌کم در جهان داستان، زندگی را قابل تحمل کنیم، حتی اگر هیچ‌کس دیگری آن را نخواند و تنها مخاطبش خودمان باشیم. در کنار اینها، غزاله علیزاده تصویری بسیار پیچیده و چندلایه از زنان ارائه می‌دهد. زنان در آثار او موجوداتی رؤیابین، مقاوم، گاه درگیر تضادهای درونی و درعین‌حال، بسیار واقعی‌اند. آنها قربانی صرف نیستند، بلکه کنش‌گرانی‌اند که در میانۀ جامعه‌ای مردسالار، برای حفظ هویت خود می‌جنگند؛ گاه شکست می‌خورند و گاه راهی تازه می‌سازند. نکتۀ مهم این است که غزاله زنان را در قالب کلیشه‌های رایج نمی‌گنجاند؛ نه قربانی مظلوم، نه قهرمان معصوم. زنان او گاهی خطا می‌کنند، گاهی می‌ترسند، گاهی رؤیا می‌بافند و گاهی واقع‌بینانه‌ترین تصمیم‌ها را می‌گیرند. این انسان‌بودگی است که شخصیت‌های زن داستان‌های غزاله را چنین زنده و باورپذیر کرده است.

غزاله علیزاده در زندگی و آثارش پیوند عمیقی با مفهوم مرگ و تنهایی داشت. در رمان ماندن در وقت اضافه هم که بر مبنای زندگی و جهان فکری او نوشته شده است، این موضوع بارها مطرح می‌شود. دوست دارم نگاه شما را دربارۀ رابطۀ غزاله با مرگ و همچنین مسئلۀ خودکشی او بدانم.

به نظرم یکی از تلخ‌ترین واقعیت‌هایی که باید دربارۀ پایان غزاله علیزاده پذیرفت این است: او نتوانست آن جهانی را که در ذهن داشت در واقعیت بسازد. آنچه در ذهنش به‌عنوان امری زیبا، خیال‌انگیز و انسانی می‌گذشت در برخورد با جهان بیرونی، پژواک درخوری پیدا نکرد. پایان زندگی او پایانی دراماتیک، غم‌انگیز و البته تأمل‌برانگیز است؛ پایانی که ما را وامی‌دارد دوباره به نسبت نویسنده و جامعه بیندیشیم. در هفته‌ای که گذشت، ماریو بارگاس یوسا، نویسنده‌ای که تا هشتادونه‌سالگی همچنان می‌نوشت، از دنیا رفت. او بهترین شاهد مثال است برای اینکه نویسنده‌ای چگونه می‌تواند تا واپسین لحظه‌ها، درون اتاقش بماند، بخواند، بنویسد و زنده بماند. این ما را بازمی‌گرداند به آن دوگانگی همیشگی: رفتن به «ایوان» یا ماندن در «اتاق». نویسنده طبیعتاً میل دیده ‌شدن دارد، این میل بخشی از غریزۀ خلاقه‌اش است، اما گاهی متوجه نیست که جامعه آمادگی شنیدن آن «ساز مخالف» را ندارد. آن صداهایی که از دل اندیشه‌های متفاوت می‌آیند اغلب برای گوش‌های عادت‌کرده به کلیشه‌ها، غریب و حتی ناخوشایندند. همین تفاوت ظاهری، همین پوشیدن لباسی متفاوت یا انگشتری خاص ممکن است نویسنده را در معرض داوری‌های بی‌رحمانه‌ای قرار دهد. و اینجاست که نویسنده، اگر مدیریت روانی قوی نداشته باشد، فرسوده می‌شود.

بله، موضوع بسیار ظریفی است. غزاله علیزاده، چه در زندگی شخصی و چه در آثارش، همیشه با مرگ در جایگاه حقیقتی حاضر و غایب روبه‌رو بود. مرگ برای او صرفاً پایان زیست جسمانی نبود، بلکه نوعی فرجام معنوی و نوعی عبور از وضعیت‌های ناتمام و ناکام انسانی بود. در نوشته‌هایش هم می‌بینیم که شخصیت‌ها غالباً در مرز میان زندگی و مرگ حرکت می‌کنند؛ گاه از آن می‌ترسند و گاه آن را آغوشی برای رهایی می‌بینند. در زندگی شخصی هم، تنهایی عمیق و رنج‌های درونیْ او را به جایی رساند که انتخاب مرگ خودخواسته در نگاهش، نه نشانۀ ضعف، بلکه شکلی از کنترل بر سرنوشت خودش بود.غزاله، مثل خیلی‌های دیگر، قربانی همین تاب‌آوری ناتمام شد. او سعی کرد جهان بیرونی را زیباتر کند، کوشید با خلق خانۀ ادریسی‌ها، تصویری انسانی و درخشان از رنج و شکوه خلق کند، اما در زمانۀ خود به‌درستی دیده نشد. و همین «نادیده ‌ماندن» او را به حس بیهودگی کشاند. غزاله در آستانۀ پنجاه‌سالگی، در نقطۀ اوج درخشش ذهنی و ادبی‌اش، شاید احساس کرد که این‌همه نور، اگر به جایی نتابد، اگر دیده نشود، دیگر معنایی ندارد. به‌جای آنکه این اوجْ شروع فصلی تازه از زندگی باشد، بدل شد به پایان ناگهانی آن. این ناامیدی نه فقط از زیستن، که از تغییر دادن بود؛ از ناتوانی در اثرگذاری، از حس بی‌ثمر بودن تلاش‌ها، از تماشای دنیایی که در برابر زیبایی و اندیشه، سکوت کرده است یا حتی با آن مقاومت می‌کند. درنهایت، غزاله را باید در زمرۀ کسانی دانست که آمدند تا جهان را تحمل‌پذیرتر کنند؛ نه از راه تغییر مستقیم واقعیت، بلکه از راه نوشتن جهانی که دست‌کم در خیال، زیستن در آن ممکن باشد.

برسیم به ماندن در وقت اضافه؛ رمان خود شما که غزاله علیزاده حضوری پررنگ در آن دارد. شخصیت محوری رمان، «سارا»، واگویه‌هایی دارد که گاهی به‌شکلی آشکار، تداعی‌کنندۀ غزاله است. اما آنچه به‌شکلی ویژہ توجه را جلب می‌کند، مواجهۀ سارا با جهان اطراف، با مرگ، با تنهایی و با خودش است؛ گویی نویسنده با همۀ آگاهی‌اش از غزاله، دارد غزالۀ دیگری خلق می‌کند: غزاله‌ای از دلِ ذهن خودش. سارا بارها از مرگ می‌گوید. این زندگی در حاشیۀ مرگ مرا یاد آن جملۀ رضا براهنی دربارۀ غزاله انداخت: «غزاله سرطان مرگ داشت.» یعنی انگار بیش از آنکه بیماری جسمی او را از پا بیندازد، این مرگ‌اندیشیِ مزمن بود که او را به پایان رساند. اینجا دوست دارم از شما دربارۀ شخصیت سارا بپرسم و دربارۀ رابطه‌‌اش با سهیل، که به‌نوعی یادآور غزاله است که شاید در زندگی‌اش هرگز با کسی مواجه نشد که او را کاملاً بفهمد. آیا برداشت درستی ا‌ست اگر بگوییم سهیل در جهان داستانی شما، نمایندۀ امکانی ا‌ست که غزاله در زندگی واقعی از آن محروم ماند؟

رمان ماندن در وقت اضافه برای من حول دو محور شکل گرفت؛ اولی، مرگ بود. در خاورمیانه، مرگ نه رویدادی نادر، که یکی از برگ‌های همیشگیِ دفتر زندگی‌ است. آن‌قدر مرگ در اطرافمان حضور دارد که نمی‌توان انکارش کرد. اما محور دوم، تجربۀ شخصی من بود. تجربه‌ای که در بعضی نقاط، به‌شکلی عجیب با زندگی غزاله علیزاده تلاقی داشت. من هم تک‌فرزند بودم. من هم در تنهایی بزرگ شدم. من هم از کودکی، به‌واسطۀ تفاوت سنی زیاد با والدینی که مرا به فرزندی پذیرفته بودند، از همان سال‌های آغاز زندگی، دائماً با فقدان روبه‌رو بودم. به ده‌سالگی که رسیدم، بیشتر زمانم پای مزار عزیزانم گذشت. مرگ برایم مفهومی واقعی و زنده بود. در ماندن در وقت اضافه، سارا بخشی از وجود من است، اما نسخۀ کامل من نیست؛ او محافظه‌کارتر از من است، کندتر تصمیم می‌گیرد، بیشتر در درون خودش فرومی‌رود و در نقطه‌ای از رمان، به نرده‌های پل هوایی نزدیک می‌شود. اما من هرگز به خودکشی فکر نکردم. همیشه معتقد بودم در خاورمیانه، مرگ خودش راهش را پیدا می‌کند، لازم نیست ما به استقبالش برویم. سهیل، شخصیت مرد داستان، فقط دو دیدار با سارا دارد، اما تلنگری ا‌ست ازسوی جهان؛ نشانه‌ای از اینکه شاید عشق هنوز بتواند مرگ را عقب بزند. اگر غزاله در زندگی‌اش کسی را داشت که او را کاملاً درک می‌کرد، شاید ماجرا شکل دیگری می‌یافت. این فرضیه‌ای ا‌ست که دوست داشتم در رمانم آن را مطرح کنم.

هیچ‌وقت به نوشتن متنی غیرداستانی فکر نکردید؟ نوشتن دربارۀ تجربۀ بی‌واسطۀ خودتان با زندگی و آثار غزاله. یا بهتر است بپرسم چرا فرم روایی رمان را انتخاب کردید؟

دربارۀ فرم و انتخاب میان روایت داستانی و غیرداستانی، بله، خیلی به آن فکر کردم. این امکان وجود داشت که دربارۀ تجربۀ زیستۀ خودم یا تجربۀ زیستۀ غزاله، متنی مستند بنویسم. اما از جایی به بعد، حس کردم که فرم رمان انعطاف و ژرفایی دارد که روایت صریح و غیرداستانی نمی‌تواند داشته باشد. روایت غیرداستانی گاه مخاطب را در محدودۀ روایت نگه می‌دارد؛ در‌حالی‌که رمان به او اجازۀ زیستن می‌دهد. می‌خواستم خوانندهْ سارا را زندگی کند، نه فقط بخواند. همۀ تلاشم این بود که سارا در اتاقش بماند و بنویسد.

برای آخرین سؤال، می‌خواهم نظرتان را دربارۀ چشم‌اندازها بپرسم. اینکه چطور می‌شود با تکیه بر تجربه‌های گذشته و آثار نویسندگانی چون غزاله علیزاده، انتقال تجربۀ درست شکل بگیرد تا شاید بشود گامی بلندتر برداشت.

اینجا مسئلۀ «جوان‌مرگی ادبی»، که هوشنگ گلشیری درباره‌اش هشدار داده بود، دوباره مطرح می‌شود. پدیده‌ای که در نسل معاصر داستان‌نویسی فارسی به‌وضوح دیده می‌شود: نویسندگانی که با یک یا دو اثر ظاهر می‌شوند و بعد به هر دلیل، از صحنۀ ادبیات کنار می‌روند. پرسش اصلی این است که چگونه می‌توان مانع این خاموشی زودهنگام شد؟ صبوری، تعهد به تداوم و دوری از شتاب‌زدگی بسیار مهم است. نویسنده باید بفهمد که نوشتن یک اثر ماندگار، نیازمند زمان، تأمل، بازنویسی و انضباط ذهنی است. همان‌طور که گفته شد، نوشتن به مدیریت نبوغ نیاز دارد. نوشتن یک اثر «خواندنی» با نگارش متنی برای اینستاگرام یا کانال تلگرام متفاوت است. باید نوشت، اما آهسته و پیوسته. البته ما حلقۀ مفقوده‌ای هم داریم به نام «منتقد حرفه‌ای»؛ کسی که اثر را بخواند، تحلیل کند و آن را در فضای درست به مخاطب معرفی کند. در نبود منتقد، کتاب‌های ارزشمند در لایه‌های غبارآلود تبلیغ و بازار گم می‌شوند. در این وضعیت، اینستاگرام و رسانه‌های مشابهْ جریان معرفی کتاب را به دست گرفته‌اند، اما آیا این فضا مخاطب را به‌سوی خواندن عمیق هدایت می‌کند؟ پاسخ چندان روشن نیست. بسیاری از کتاب‌هایی که امروز به‌خاطر شهرت یا شمار بالای دنبال‌کنندگان نویسندگانشان پرفروش می‌شوند الزاماً آثاری نیستند که به تداوم ادبیات کمک کنند. در این فضای فریبنده، جای کتاب‌هایی که بارها‌وبارها باید خوانده شوند خالی می‌ماند. اگر نویسنده‌ای بخواهد مسیر حرفه‌ای را طی کند، باید هفته‌ای حداقل سه تا پنج کتاب بخواند؛ این یک توصیۀ جهانی است. در چنین چشم‌اندازی، تنها راهی که برای حفظ کیفیت ادبیات باقی می‌ماند، انتقال تجربه است. نویسندگان و اهل قلم باید تجربه‌های زیسته و نویسندگی‌شان را بی‌واسطه به نسل تازه منتقل کنند؛ از نحوۀ مطالعه تا مسیر نگارش و مواجهه با متن. وگرنه «ادبیات» به‌سادگی به پدیده‌ای مصرفی بدل خواهد شد. کتاب باید جایی در زندگی عمیق انسان پیدا کند، نه فقط در شبکه‌های اجتماعی. البته امید هست؛ نسلی از جوانان باهوش، که اگر فرصت در اختیارشان قرار بگیرد و راه را درست به ایشان نشان بدهیم، می‌توانند ادامه‌دهندۀ مسیر نویسندگان جدی باشند. اما این امید، بدون ساختن زیرساخت‌هایی برای نقد، آموزش و ترویج مطالعۀ عمیق، به جایی نمی‌رسد. تنها راه ماندن در وقت اضافۀ تاریخ ادبیات همین است: کار آهسته، مداوم و بی‌هیاهو؛ در اتاق، نه در ایوان.

 

[1] «زنان امروز»

مجله‌ای تخصصی در حوزۀ مسائل زنان و از پرفروشترین مجلات در ایران است که از خرداد ۱۳۹۳ در تهران منتشر می‌شود. این نشریه مسائل و مشکلات زنان ایران را در حوزه‌های اجتماعی، فرهنگی، علمی، ادبی و هنری، به منظور اطلاع‌رسانی و توانمندسازی آنان و حساس‌سازی جامعه، برنامه‌ریزان و تصمیم‌سازان نسبت به مسائل زنان منعکس می‌کند. مطالب تخصصی در حوزۀ زنان، گفت‌وگو با متخصصان این عرصه و فعالان شاخص و گزارش رویدادهای مرتبط، محتوای این نشریه را در نسخۀ چاپی، سایت و شبکه‌های اجتماعی آن تشکیل می‌دهد.

برای ثبت دیدگاه وارد شوید یا ثبت‌نام کنید.
پیمایش به بالا