آنها که داستان نمیدانند، در قصه میمانند.
از نگاه من، داستان تنها فرمی از هنر و یک سرگرمی ساده نیست؛ بلکه ”مهندسیِ اندیشه“ است. با داستان میتوان ریشههای تاریخ و پهنههای فرهنگ را کاوید، ژرفای اندیشه را در اسطورهها یافت و سامانهای اثربخش برای آموزش فرد و جامعه ساخت. داستاننویس میتواند پیشسازها و نمونههای سنجیدهای برای آزمودنِ رفتار و گفتار بسازد. داستان، زبانی پُرمایه، زیرکانه و هنرمندانه است که با آن ارزشها کاشته و گسترده میشوند. داستان در آموزش، سیاست، مدیریت و بیشمار عرصهها، بلکه در پیشگیری و درمان آسیبهای روان، کارآیی بیمانندی دارد.
داستانآموزی
رشدیافته در فرهنگ ایران، با قصهها و اُسطورهها خو داشتهام. از سرِ آشفتگی و از روی ناچاری به غرب کوچیدم. پیشتر بسیار کشورهای غربی و شرقی رفته بودم ولی این بار برای زندگی به کانادا میرفتم. در این راه تجربههای تلخ و گاه شیرینی را از سر گذراندم. در دوری از کار و دلتنگی برای یار و دیار، بر آن شدم که داستاننویسی بیاموزم. میخواستم از دیدهها و شنیدههایم برای دیگران بنویسم. هنوز در گامهای آغاز بودم که خود را در میان موجهای بزرگ غوطهور دیدم. انگار داشتم از خوابی دراز بیدار میشدم. از میدانگاهی پرشکوه و باز، آزادانه به شاهراهی پا گذاشته بودم؛ بسیار فراختر از کورهراههایی که در گذشته رفته بودم.
داستانورزی
همواره باور داشتهام که قصهها و بهویژه اُسطورهها ریشههای فرهنگند. دریافتم که گیاه برای رشد باید از خاک بروید تا شاخه بزند و میوه دهد. فراتر از آن، در عرصهٔ تکامل میدیدم که گیاه به جنبش و پرواز درآمده تا توانسته در انسان از نو آفریده شود. از این چشمانداز، اسطورهها و قصهها از آغازِ راه، همراه بشر بوده و در مسیر تمدن، نوآوردهای داستان و رمان پدید آمدهاند. من که از قصه برآمده و از اسطورهها توشه داشتم، در آزادراه داستان به هر سو میتاختم. خامخام نوشتم. رَفتهرفته شیوههای ساخت را دیدم. اندکاندک بافتم، بریدم، دوختم و پوشیدم. کمی که آموختم، چند داستان کوتاه به قلم آوردم. سرگرم ساخت خانههای کوچک داستانی بودم، ولی به برآوردن یک بُرج میاندیشیدم. دست به کار رمان شدم و پنج سال کوشیدم. دستاورد این کوشش، اثری شد به فارسی و سپس به انگلیسی، که نامش را «عشق در بُحران» و ”لاو-این-کرایسیس“(۱) گذاشتم.
داستانپردازی
در رمان عشق در بحران، تاریخ، سیاست، جنگ، دانش، آموزش، خانواده و عشق را در هم آمیختم و پیوندهایی ناپیدا را آشکار کردم. میخواستم از فراموشیِ بسیاری حقیقتهای زیسته پیشگیری کنم. دوست داشتم درستوشههایی از گذشته برای آینده بگذارم. فهمیدم که ارزش هنر، تنها به ساختهٔ آفریننده نیست، بلکه در ذهن و دلِ خواننده زاده و پرورده میشود و معناهایی نوین مییابد. سکویی ساختم تا رخدادهایی را پیش روی کاوشگران بگذارم و آنها را به برداشتهای نو و آفرینشهای تازه بخوانم.
در این رمان از اُسطوره بهرهها بردم. به استعاره نوشتم تا نیروی اندیشهٔ خواننده را پویا کنم. داستان را کمی پیچیده روایت کردم تا خواننده در هزارتویی آموزشی – تفریحی دنبال سرنخها بگردد. زمانها و فضاهای خالی برای مکث گذاشتم تا انگیزهای برای ارتباط ژرف با مفاهیم پنهان در لایههای زیرین ایجاد کنم. ساختار را نیز به گونهای چیدم که پیامهایی در آن باشد. ارزش حرف و واژه را با چینش الفباییِ فهرست نشان دادم. جایگاه بینش را با آغازیدنِ فصلها با نور نمادین کردم. رویکرد و فشردهٔ پیامِ هر فصل را در آغازِ آن آوردم.
داستانپروری
زندگی قهرمانِ داستان -آبراهام یا ابراهیم- در دهههایی پُرآشوب سپری میشود. او از عشق آغاز میکند، به آزمونهایی دشوار پا میگذارد، یافتههایی بیهمتا مییابد و به کارهایی ماندگار دست میزند. برخی دوستان، او را مانند ”فورست گامپ،“(۲) اثرِ رابرت زِمکیس میدانند و چشماندازِ راوی را به نگاه ژاک تاتی در فیلم ”وقتِ بازی“(۳) شبیه میبینند. در رمانِ عشق در بحران، از تجربهها شتابزده نگذشتم، بلکه با رویکرد ”ایستگاه زمان،“ خواننده را دَمی نشاندم تا به یکایک رخدادها نگاه کند. این ساختارِ آگاهانه را از تجربههای گرانی الگو گرفتهام. آن را مرز میان “قصه“(۴) و ”داستان“(۵) میدانم. کارکرد قصهها را آرامش و خواب یافتم، ولی داستان را آغاز اندیشه و بیداریِ انسان میشناسم. در این رمان خواننده را با تار و پود فرهنگ و تاریخ درگیر کردهام.
کُرسی داستانشناسی
در این اثر نهتنها به مرز میان قصه با داستان پرداختهام، بلکه بر ناهمسانی ارزش ”ناداستان“(۶) با نوشتار ”داستانی“(۷) پا فشردهام. داستاننویسی نوعی مهندسی است: ساختِ حسابگرانهٔ واقعیتها با سازمادههای(۸) حقیقت. آفرینش داستان، هنرِ معماری واقعهها و چیدمان بهینهٔ گفتارها و کردارهاست. داستاننویس از خاطرهها برمیخیزد، با پروازِ خیال، تجربهها را با یادها در هم میآمیزد و بنایی نو میسازد.
با این یافته به پایهگذاری ”بنیاد داستانِ مهر“ و راهاندازی ”دانشسرای داستان“ پرداختم. برای برجسته کردنِ ارزشِ داستاننگاری در برابرِ مقالهنویسی، ”باشگاه علمی-داستانیِ دانشنوروایی“(۹) را بنیاد گذاشتم. در این باشگاه، دانشمندان دانش خود را با شیوههای داستانی از نو روایت میکنند. چنین شیوهای با دموکراسی سازگارتر است که مردمان بیشتری دشوارترین ایدهها و یافتههای علمی را درک میکنند.
با رویکردِ تازهٔ خود به مفهومی زیربنایی رسیدم که نوواژهٔ ”داستانشناسی“ و ”استوریولوژی“(۱۰) را در فارسی و انگلیسی برآوردم. یکی از ویراستان ارزندهٔ این رمان، دکتر اندرو پارک، در نوشتهام روی واژهٔ Storylogy خط کشیده و در حاشیهاش نوشته بود، ”انگار نظر شما Historiology بوده است؛“ تاریخشناسی. برایش نوشتم این نوواژه را ساختهام تا پیشنهاد کنم که همهٔ زمینههای در پیوند با داستان در زیر این نام گردآوری شوند: آموزش، آفرینش، سرایش، نگارش، ویرایش، خوانش، پژوهش، … و نقد داستان. ایشان به سختی پذیرفت و پیشنهادِ درستی داد: ”پس بین دو واژهٔ استوری و لوژی یک ”O“ اضافه کنید: Storyology.“ سخنِ پایانی اینکه داستانگویان و رماننویسان امروز از پهنهای برخاستهاند که قصهسرایان و اسطورهپروران دیروز ساختهاند. آرمان قصهها و اسطورهها سه تاست: رشد و پایداریِ فرهنگ، پیوند تجربههای پراکنده و ساختن پلهایی میان ملتها. این کتاب را به کسانی پیشنهاد میکنم که از قصهها سیراب شدهاند؛ آنها که دغدغهٔ درک جهان امروز و ماندگاری برای آینده دارند.
[۱] Love in Crisis
[۲] Forrest Gump (Robert Zemeckis) – 1994
[۳] Playtime (Jacques Tati) – 1967
[۴] Tale
[۵] Story
[۶] Non-fiction
[۷] Fiction
[۸] سازماده: نوواژهٔ پیشنهادی برای مصالح ساختمانی
[۹] Sci-Storic Club
[۱۰] Storyology (Storiology)