نقدی بر «بوف کور»

⏱️ زمان خوانش: ۱۰ دقیقه

نوشته‌شده در سال ۱۹۳۷، در دوران پادشاهی رضا شاه در ایران، رمان کوتاه «بوف کور» اثر صادق هدایت اغلب شاهکار او و یکی از آثار برجستهٔ ادبیات مدرن ایران دانسته می‌شود. این اثر را می‌توان محصولی گوتیک و مدرن دانست که از فضای سرکوبگر قرن بیستم در ایران تأثیر گرفته است. راوی داستان که زندگی خود را برای سایه‌ای به شکل جغد روایت می‌کند، سفری روانی و درونی را تصویر می‌کند که تا حدی خواننده را شگفت‌زده می‌سازد. این رمان کوتاه اثری نیست که به‌راحتی بتوان آن را نقد یا حتی به‌طور کامل فهمید، زیرا در ژرفای خود نوعی تمثیل پیچیده و هوشمندانه را پنهان کرده است. راوی با نومیدی شرح می‌دهد که چگونه خود را به تاریکی می‌سپارد؛ او نمی‌تواند با جامعه و دیگر انسان‌ها ارتباط برقرار کند و گویی اساساً برای زندگی ساخته نشده است و در بحرانی اگزیستانسیالیستی رنج می‌برد.

این رمان کوتاه از دو بخش متفاوت تشکیل شده است که به نظر می‌رسد میان آن‌ها فاصله‌ای چند ده‌ساله وجود دارد، با این حال پیوندهای عجیب و نامعمولی میان آن‌ها دیده می‌شود. تشخیص هویت راوی و دیگر شخصیت‌ها در این دو بخش دشوار است؛ هیچ‌یک از شخصیت‌ها نامی ندارند و راوی نیز قابل اعتماد نیست، زیرا تحت تأثیر تریاک و در حالتی از خلسه و پارانویا روایت می‌کند. به همین دلیل مرز میان واقعیت و رؤیا برای خواننده درهم می‌آمیزد.

راوی شیفتهٔ زنی مرموز می‌شود که در هر دو بخش داستان با ویژگی‌هایی متفاوت ظاهر می‌شود. در هر دو بخش، این زن به‌دست راوی به شکلی هولناک کشته می‌شود و در او نشانی اندک از پشیمانی دیده می‌شود. برداشت او از این اعمال کاملاً فراتر از آن چیزی است که از ذهنی سالم انتظار می‌رود. خواننده در چرخه‌ای از پرسش‌ها و تردیدها قرار می‌گیرد که پاسخ دادن به آن‌ها آسان نیست. انتخاب دقیق واژه‌ها و تکرار آن‌ها، که در هر بخش با نمادها و معناهای متفاوتی همراه است، خواننده را به ژرفای بیماری روانی راوی می‌برد. خواننده همراه با او به سفری کابوس‌گونه می‌رود و همان‌گونه که راوی تریاک می‌کشد، او نیز تاریکی‌ای را حس می‌کند که راوی تجربه می‌کند.

او عاشق است، اما عشقی وسواس‌آمیز که راهی جز کشتن زن برای نگه داشتن همیشگی او پیش پایش نمی‌گذارد. راوی بارها از چشمان و لب‌های معشوق سخن می‌گوید؛ زیبایی او را می‌ستاید، اما در عین حال از تلخی لب‌هایش نیز بیزار است.

در بخش‌هایی از این اثر مدرن هدایت، نوعی چندگانگی در ساختار روایت دیده می‌شود. شخصیت‌های بی‌نام فراوانی در داستان حضور دارند، از جمله خود راوی، که تشخیص هویت آن‌ها دشوار است. با این حال در خوانشی دقیق‌تر می‌توان همهٔ آن‌ها را بازتاب‌هایی از خود راوی دانست. این چندگانگی، همراه با بیگانگی، پارانویا و جنون، همگی به یک مضمون مشترک اشاره دارند: جامعه‌ای تاریک و بی‌رحم که در برابر فرد قرار گرفته است. این تقابل را می‌توان اصلی‌ترین تعارض در قلب داستان دانست.

نویسنده سرگردانی ذهنی و ناآرامی‌های راوی را به شیوه‌ای متفاوت به تصویر می‌کشد. او مجموعه‌ای از دیدگاه‌های گوناگون را دربارهٔ خودِ شخصیت اصلی شکل می‌دهد؛ شخصیت‌هایی چون قصاب، دوره‌گرد خرت‌وپرت‌فروش، یا در بخش دوم رمان، مردی گمنام و حقیر با فضایی کافکایی که در گذشته‌ای دور در رابطه‌ای شکست‌خورده گرفتار بوده است. سپس همهٔ این چهره‌ها را در آینه‌ای واحد کنار هم می‌گذارد و در نهایت راوی خود را در آن می‌بیند. گویی نویسنده می‌خواهد نشان دهد که این شخصیت می‌تواند نمایندهٔ همهٔ انسان‌ها باشد؛ انسان‌هایی که زیر فشار سرکوب در تاریکی و انزوای خود فرو رفته‌اند.

از نظر تاریخی نیز توجه به شرایط جامعهٔ ایران در قرن بیستم اهمیت دارد. در این دوره جایگاه زنان در حال تغییر بود و نوعی آزادی تازه برای آنان شکل می‌گرفت. این وضعیت برای راوی پذیرفتنی نیست و او از آن هراس دارد. او بیم دارد که همسرش وارد روابط خارج از ازدواج شود، زیرا می‌پندارد جامعه دیگر محدودیت‌های سخت گذشته را بر زنان تحمیل نمی‌کند. در هر دو بخش داستان، راوی خود را در برابر زنان موجودی فرودست می‌بیند؛ مردی بی‌هویت، ازخودبیگانه، ناپیدا و گم‌شده در زمان و مکان.

افزون بر این، جلال آل احمد، نویسنده و مترجم سوسیالیست ایرانی، این رمان را محصول فضای سانسور و سکوت در کشور در آن دوره می‌داند. این سکوت نه‌تنها در مطبوعات بلکه در واژه‌های نویسندگان آن زمان نیز دیده می‌شود. در چنین شرایطی، انسان‌ها واقعیت را انکار می‌کنند و به کابوس‌های خود پناه می‌برند، زیرا تنها دارایی آنان همان کابوس‌هاست. انسان‌ها، همانند راوی داستان، نسبت به دوستان، خانواده و حتی شریک زندگی خود احساس بیگانگی و ترس دارند و تنها همراه باقی‌مانده برای آنان سایه‌ای است که داستان‌های غیرخطی خود را برای آن روایت کنند. به این ترتیب، کتاب به اثری هنری تبدیل می‌شود که محکومیت جامعه‌ای سرکوبگر را بیان می‌کند.

اگر زندگی نویسنده را نیز در نظر بگیریم، پیوند دادن رمان با زندگی شخصی او چندان دور از انتظار نیست. فضای تیره و گرایش به مرگ در داستان، همراه با این واقعیت که هدایت ده سال پس از نوشتن این کتاب دست به خودکشی زد، نشان می‌دهد که این تاریکی صرفاً ویژگی‌ای ساختگی در رمان نیست، بلکه بازتابی از ذهنیت خود نویسنده نیز به شمار می‌آید.

اگر داستان را از منظر تمثیل بررسی کنیم، می‌توان آن را فراتر از روایت ذهنی یک راوی پارانوئید دانست. با توجه به سانسور و حتی ممنوع شدن کتاب در دوران رضاشاه، برخی آن را اثری سیاسی نیز می‌دانند که دربارهٔ وضعیت ایران سخن می‌گوید. در این خوانش، زن داستان می‌تواند نمادی از سرزمین ایران باشد؛ سرزمینی که مورد تجاوز همگان قرار گرفته است و راوی که قادر به نجات آن نیست، در نهایت آن را می‌کشد و چشمانش را نقاشی می‌کند تا برای همیشه زنده نگه دارد.

با این حال، این رمان همچنان اثری است که می‌توان آن را با برداشت‌های گوناگون تفسیر کرد. هر بار خواندن آن گره تازه‌ای را می‌گشاید و تصویری جدید از جهان سوررئالیستی و اگزیستانسیالیستی نویسنده ارائه می‌دهد. مطالعهٔ «بوف کور» هرچند کوتاه باشد، بی‌تردید بر خواننده تأثیر می‌گذارد. با این همه، خواندن آن برای کسانی که از افسردگی یا پارانویا رنج می‌برند توصیه نمی‌شود.

برای ثبت دیدگاه وارد شوید یا ثبت‌نام کنید.
پیمایش به بالا