بوف کور – صادق هدایت
برگردان فارسی از متن انگلیسی منتشرشده در ۶ شهریور ۱۳۸۹ برابر با ۲۸ اوت ۲۰۱۰
نمیتوانم ادعا کنم که شناخت عمیقی از ادبیات ایران یا ادبیات فارسی دارم. پس از خواندن کتابی دربارهٔ تاریخ و فرهنگ ایران*، علاقهام تا حدی برانگیخته شد که تصمیم گرفتم کمی از ادبیات آن را هم تجربه کنم.
صادق هدایت — که از ۱۹۰۳ تا خودکشیاش در ۱۹۵۱ زندگی کرد — ظاهراً از برجستهترین نویسندگان مدرن داستان در ایران به شمار میرود. البته این نکته را فعلاً باید با اعتماد بپذیرم، زیرا همانطور که گفتم با هدایت و سنت ادبیای که در آن مینوشت آشنایی چندانی ندارم. خوشبختانه یادداشتهای نسخهٔ انتشارات Oneworld که در اختیار داشتم، همراه با کمی جستوجو در اینترنت، کمک کردند تا بهتر بفهمم هدایت به چه سنتهای ادبی و فرهنگی اشاره میکند.
او در دبیرستان فرانسوی تهران تحصیل کرد و سپس در پاریس ادامهٔ تحصیل داد و در آنجا سرانجام با سارتر دوستی پیدا کرد. در دوران تحصیلش به نویسندگان مدرن اروپایی مانند کافکا و چخوف علاقهمند شد و در عین حال خود را وقف مطالعه، درک و نوسازی ادبیات و فولکلور فارسی کرد. نتیجهٔ این کار — دستکم در بوف کور — رمانی کوتاه اما بسیار غنی و چندلایه است که برای من جذابیت زیادی داشت.
بوف کور در آغاز در ایران ممنوع شد. این رمان روایتگر رؤیاها و کابوسهای راوی خود است. به همین دلیل، روایت حالتی توهمی، سوررئال و گسسته دارد. جملهٔ آغازین رمان بهخوبی حالوهوای آن را نشان میدهد:
«زخمهایی هستند که مثل خوره در انزوا روح را آهسته میخورند و میتراشند.»
راوی، تنها، مردمگریز و تا حدی دیوانه است؛ بنابراین قرار نیست داستانی خوشایند تعریف کند. ساختار بوف کور خطی نیست. در آغاز، راوی با جسد همسر مردهاش روبهروست. در جنون خود حتی نمیداند — و ما نیز نمیدانیم — چگونه به این وضعیت رسیده است.
در این بخشها نثر بسیار تأثیرگذاری دیده میشود؛ نثری که میتوان آن را نوعی نظر دربارهٔ روابط جنسیتی در جامعهٔ ایران آن زمان نیز دانست. هدایت نسبت به سرکوبی که در جامعهٔ ایران میدید بسیار انتقادی بود. هنگامی که نخستین بار زن داستان معرفی میشود، راوی او را چنین توصیف میکند:
«برای من او زنی بود و در عین حال چیزی در وجودش داشت که از انسان فراتر میرفت. وقتی به چهرهاش نگاه میکردم، سرگیجهای به من دست میداد که باعث میشد چهرهٔ همهٔ آدمهای دیگر را فراموش کنم. با نگاه به او، سراسر بدنم میلرزید و زانوهایم سست میشد. در عمق چشمان بزرگش در یک لحظه همهٔ بدبختی زندگیام را میدیدم. چشمانش خیس و درخشان بود، مانند دو الماس سیاه عظیم آغشته به اشک. در آن چشمها، در آن چشمهای سیاهش، شب جاودانه و نفوذناپذیری را یافتم که سالها در جستوجویش بودم و در سیاهی هولناک و افسونگر آن ورطه فرو رفتم. گویی چیزی از وجودم را از من بیرون میکشید. زمین زیر پایم میلرزید و اگر میافتادم، لذتی وصفناپذیر احساس میکردم.»
این بخش هم بهخاطر آنچه در خود دارد و هم بهخاطر آنچه پس از آن میآید جالب است. در آغاز، حس سرگیجهآوری از عشق شدید دیده میشود؛ گویی کسی کاملاً شیفتهٔ فردی شده است. اما با ادامهٔ متن، کمکم به روان آسیبدیدهٔ راوی پی میبریم. تصویرها و واژهها بیشتر از عشق و دلبستگی، نوعی وسواس خطرناک را القا میکنند و نگاه او به جهان را روشنتر میسازند.
بعد میفهمیم که زن در واقع مرده است و راوی میگوید او «جسم خود را به من سپرده بود؛ جسم و روحش را.» تصویرهای تاریک همچنان ادامه مییابند:
«روح شکننده و کوتاهعمرش که هیچ سازگاری با دنیای موجودات زمینی نداشت، بیصدا از زیر آن لباس سیاه چیندار، از بدنی که آن را عذاب داده بود، بیرون رفته و در جهان سایهها سرگردان شده بود و من احساس میکردم روح مرا نیز با خود برده است. اما بدنش همانجا افتاده بود، بیجان و ساکت. عضلات نرم و رهاشده، رگها و استخوانهایش در انتظار دفن بودند؛ غذایی ظریف برای کرمها و موشهای گور. در این اتاق کهنه، بدبخت و غمزده که خود مانند قبری بود، در تاریکی شب جاودانهای که مرا دربر گرفته و در تار و پود دیوارها نفوذ کرده بود، من با شبی بلند، سرد و بیپایان در کنار یک جسد روبهرو بودم؛ جسد او. احساس میکردم از همان زمانی که جهان جهان شده است، از زمانی که من زندگی کردهام، جسدی سرد و بیجان در اتاقی تاریک با من بوده است.»
این بخش نیز همان تصویرهای تیره و مرگآلود را ادامه میدهد. خواندنش چندان راحت نیست، اما بیتردید تأثیرگذار است.
با وجود این فضای جدی، رمان رگهای از طنز هم دارد. طنزی بسیار سیاه، اما همچنان طنز. تلاشهای راوی برای دفن جسد و ماجرای «محاکمه با کبرا» در میانهٔ کتاب، هرچند با حالوهوای رمان هماهنگاند، به نظر من همان جدیت بخشهای دیگر را ندارند.
من خواندن این رمان را توصیه میکنم. اثری تلخ است و اگر در حال و هوای مناسبی نباشید، ممکن است خواندنش برایتان سنگین باشد. ساختار تکراری و غیرخطی آن نیز باعث میشود آغاز، میانه و پایان روشنی نداشته باشد. در واقع به معنای معمول داستانی، اتفاق چندانی رخ نمیدهد. کتاب بیشتر مجموعهای از رخدادهاست که حس مداوم آشناییِ دوباره (دژاوو) در آن جریان دارد.
همچنین پیشنهاد میکنم به یادداشتهای کتاب توجه کنید و اگر با هدایت آشنا نیستید، کمی دربارهٔ او مطالعه کنید. ندانستن زمینهٔ تاریخی، فرهنگی و ادبی رمان مانع فهم آن نمیشود، اما آگاهی از این زمینهها لایههای بیشتری از معنا را آشکار میکند و لذت خواندن را افزایش میدهد.
در مجموع، اثری بسیار موفق است.